eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
534 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
نوکرت پیر که شد، دلبری‌اش بیشتر است💔🌿!' -العجل یا مولای..
هیچکی نیست خدایا تو هستی ؟ بغلم کن، غصه داره بغلم می‌کنه ها! دمت گرم:)
«وَاللهُ یِحُیبُّ الصَابِرِین» «و خداوند صابران را دوست دارد»🌱 ❤️
بریم واسه پارت جدید✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" بعد از شام دوباره دور هم نشستیم، خمیازه‌ای کشیدم که سعید پرسید: آقا‌محمد فکر کنم دیشب تا صبح بالاسر زهرا بودید، نه؟ + چطور؟ - آممم... حدس می‌زنم! جوابی ندادم که رو به رسول با شیطنت ادامه داد: چند وقت دیگه تو هم بی‌خواب میشی استاد! همه خندیدیم و رسول جواب داد: قربونش برم، همهٔ دردسراش رو به جون می‌خرم! فرشید با همون لحن پر خنده گفت: می‌بینیم آقا‌رسول، وقتی با موهای ژولیده و چهرهٔ خواب‌آلود اومدی سایت و آقا‌محمد عذرت رو خواست حالتو می‌پرسم! رسول چشم غره‌ای رفت و دوباره خندیدیم. ساعت حدودای یازده شب بود که برگشتیم خونه، بخاطر خستگی زیاد خیلی زود خوابم گرفت. سوز سرد هوای زمستونی، باعث شد چشمامو باز کنم. ساعت سه‌صبح بود! بلند شدم و پنجره رو بستم، دلم هوای خلوت با خالقم رو کرد که بی سر و صدا از اتاق بیرون رفتم و بعد از تجدید وضو قامت بستم برای نمازشب... بعد از نماز و تسبیحات حضرت‌زهراۜ، کمی قرآن خوندم و دلم که آروم گرفت سجاده‌ام رو جمع کردم و سر جاش گذاشتم. بلند شدم و رفتم طرف اتاق، از لای درِ نیمه‌باز نگاهی به داخل اتاق انداختم. عطیه پشت به من به پهلو خوابیده بود، در کمال تعجب زهرا رو ندیدم! از اونجایی که می‌دونستم خواب عطیه سبکه، خیلی آروم در رو کمی هول دادم و داخل شدم. قدم برداشتم طرف‌شون و با فاصله چندمتری از عطیه روی دوزانو نشستم. با دیدن زهرا که بیدار بود و دست و پا می‌زد، لبخند خسته اما عمیقی روی لبم نشست. انقدر کوچولو بود که از اون فاصله نتونسته بودم ببینمش! دسته‌ای از موهای عطیه رو که روی پیشونیش ریخته بود، با دستای کوچیکش به بازی گرفته بود. عطیه تکونی خورد اما بیدار نشد! چهار دست و پا خودم رو به هدیه‌زهرا رسوندم و آروم بغلش کردم. اولش یه ذره ترسید، چونه‌اش لرزید و بغض کرده خواست گریه کنه که منو دید! انگشت شصتش رو توی دهنش گذاشت و با چشمای درشت و متعجبش بهم خیره شد، انگشتم رو آروم روی گونه‌اش کشیدم. نگاهی به چهره معصوم و غرق در خواب عطیه انداختم. با دست آزادم، با احتیاط موهاشو از روی پیشونیش کنار زدم. زهرا با دیدن عطیه شروع کرد به دست و پا زدن و سعی داشت از بغلم بیرون بیاد و بره پیش مامانش.. به خودم چسبوندمش و بوسه‌ای آبدار روی گونهٔ نرمش کاشتم. آروم لب زدم: نگاه کن مامان چه ناز خوابیده! بریم بیرون بیدار نشه، باشه بابا؟ آهسته بلند شدم و با دخترکم از اتاق بیرون رفتم. کمی باهاش بازی کردم و وقتی حس کردم خوابش میاد، شروع کردم لالایی خوندن! + لالالالا گل مریم، فدای تو میشم هر دم.. لالالالا گل نازم، خودم رو من فدات سازم! لالالالا گل یاسم، تموم عمر به پات وایسم. لالالالا گل مینا، به عشق توست چشام بینا(: لالالالا گل شب‌بو، تویی خوش‌رنگ.. تویی خوشبو! زودتر از اون چیزی که فکر می‌کردم خوابید. لبخند محوی روی لبام نقش بست و بوسه‌ای روی موهاش نشوندم. برگشتم توی اتاق و آروم روی تشک کوچولوش گذاشتمش، کنارش دراز کشیدم و خیلی زود به خواب رفتم... روز ِ بعد⇩ با صدای هشدار گوشی چشمامو باز کردم، چهار عصر بود! نشستم روی تخت و کش و قوسی به بدنم دادم. دستی به موهام کشیدم و بعد از مرتب کردن تختم رفتم بیرون.. دست و صورتم رو شستم و بعد خوردن عصرونه حاضر شدم که برم خشک‌شویی و لباسام رو تحویل بگیرم. امشب قرار بود بریم خواستگاری، حال عجیبی داشتم. ترکیبی از هیجان و استرس! بعد از اینکه لباس‌ها رو تحویل گرفتم برگشتم خونه، سریع دوش گرفتم و حاضر شدم. زمان خیلی زود گذشت و ساعت هفت‌عصر شد! بعد از کلی قربون صدقه رفتن مامان از خونه بیرون زدیم. بخت باهام یار بود که توی ترافیک گیر نکردیم و به موقع رسیدیم، ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم. قلبم تندتند می‌زد و عرق از سر و روم چکه می‌کرد، درسا سبدگل رو یه جورایی پرت کرد بغلم و باعث شد به خودم بیام. با اخم نگاهش کردم که با شیطنت خندید و چیزی نگفت، جعبهٔ شیرینی رو از مامان گرفت و بابا زنگ آیفون رو فشار داد. چند لحظه بعد صدای مردونه‌ای توی کوچه پیچید! - سلام، خوش اومدید! بفرمایید. در با صدای تیکی باز شد و بعد از ورود مامان و بابا و درسا، با ذکر بسم‌الله و یا‌صاحب‌الزمان وارد شدم. حیاط باصفایی داشتن، باغچهٔ کوچک و حوض کوچک‌تر جلوهٔ خاصی به محیط داده بودن. چشم از حیاط گرفتم و سر به زیر، پشت سر بقیه رفتم داخل.. به گرمی ازمون استقبال کردن، چشمم به مائده‌خانم افتاد که کنار خواهرشون ایستاده بودن! همون‌طور سر به زیر جلو رفتم و سبدگل رو به طرف‌شون گرفتم، با صدایی که به سختی شنیده می‌شد لب زدم: س‍..سلام، بفرمایید! آروم جوابم رو دادن و با تشکری گل رو ازم گرفتن. همه به جز مائده‌خانم و خواهرشون، روی مبل نشستیم و بزرگترها مشغول صحبت شدن...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
مرضیه دستم رو کشید و رفتیم توی آشپزخونه، با اخم ریزی آروم گفتم: چه خبرته؟ نیم نگاهی به بیرون انداخت و با لبخندی دندون‌نما جواب داد: عروس‌خانوم باید توی آشپزخونه بمونه تا صداش کنن! لبخند زدم و سر تکون دادم. + دیوونه، خب تو چرا نمیری بیرون؟ پشت چشمی نازک کرد و گفت: اومدم که به عروس‌خانوم کمک کنم! قوری رو برداشتم و همون‌طور که توی فنجون‌ها چای می‌ریختم گفتم: انقدر نگو عروس‌خانوم، هنوز که چیزی معلوم نیست! صدای قدم‌هاش رو می‌شنیدم که داشت جلوتر میومد، حس کردم پشت سرم ایستاد. آروم کنار گوشم پچ زد: چیزی معلوم نیست و رنگ و روت پریده؟ می‌خوای بگی من خواهر خودمو نمی‌شناسم؟ فکر کردی نمی‌دونم از استرس و شاید هیجان تپش قلب گرفتی؟ تازه، دستاتم داره می‌لرزه! کلافه قوری رو روی کابینت گذاشتم و گفتم: مرضیه‌جان، برو پیش بقیه لطفاً.. من کمک نمی‌خوام! دستاش رو به علامت تسلیم بالا گرفت. - باشه آروم، ولی من که می‌دونم به قول مامان: تو هم دلت گیره! حتماً فهمید اگه بیشتر بمونه براش بد میشه که بعد از تموم شدن حرفش سریع از آشپزخونه بیرون زد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم، حق با مرضیه بود. ضربان قلبم بالا رفته بود و دستام هم می‌لرزید! دوباره قوری رو برداشتم و بقیهٔ فنجون‌ها رو هم پر کردم. - مائده‌جان، مادر... بیا دخترم! با شنیدن صدای مامان، دوباره تپش قلب گرفتم. قوری رو سر جاش گذاشتم و بعد از مرتب کردن چادرم، سینی رو برداشتم و با بسم‌اللهی زیر لب بیرون رفتم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
۱۴ روز تا عید بزرگ غدیر مولا علی در کلام نخبگان جهان علی(ع) داناتر از همگان بود. او حدسی نیرومند داشت و همیشه همراه پیامبر (ص) بود بخششی از همه فزون‌تر داشت و پس از پیغمبر (ص) پارساتر و عابدتر و فرزانه ترین مردم بود خواجه نصیر الدین طوسی 🔻@seyyedoona
هدایت شده از 𖣔ک‍‌ول‍‌ه ب‍‌ار ع‍‌ش‍‌ق𖣔
34.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽زیرِ پوست ِحجاب استایل‌ها چه میگذرد! ـــــــــــــــــــــ♡ـــــــــــــــــــــ @kole_bar_eshghe_218
- خوش به حال فرش‌های حرمت🥲💔~
💞🪄 کسایی رو برای رفاقت انتخاب کنید که توی کارشون بهترین باشن ، اگه چهارتا رفیق افسرده داری که هیچ تلاشی واسه موفقیت نمیکنن بدون پنجمین نفرشون تویی !
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«‏وَرَضِيَ بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ» و هر كه پريشان حالى خويش را با ديگران در ميان نهد، تن به ذلت داده است.. -امام‌علی‌علیه‌‌السلام-