eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" + واسه چی می خوایین؟🤔 لبخندی زد. با محبت نگام کرد و گفت: بابات می خواد...🙂 فهمیده درباره آقا سعید اشتباه فکر می کرده.🙃 می خواد ازش عذرخواهی کنه.😉 احتمالا بخواد قرار خواستگاری بزاره.😄 ناخودآگاه، لبخندی کنج لبم نشست که از چشم مامان دور نموند. - وا...😶 قدیما به دختر می گفتن خواستگار می خواد بیاد، آب می شد می رفت تو زمین.😑 اما حالا... نزاشتم حرفش تموم شه و محکم بغلش کردم. خندید و دستاشو دور کمرم حلقه کرد. - خوشبخت بشی دخترم...😄 + عاشقتم مامان...😍❤️ - من بیشتر...😉☺️❤️ مامان از اتاق بیرون رفت. نفس عمیقی کشیدم. گوشیمو برداشتم. رفتم تو واتساپ و به سارا پیام دادم. + سلام عزیزم.😊 خوبی؟ لطفا شماره آقا سعید رو برام بفرست. ممنون.❤️ چند ثانیه بعد، آنلاین شد. - سلام گلم.☺️ ممنون. تو خوبی؟😄 باشه حتما.😍 شماره رو فرستاد. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که بهم زنگ زد. جوابشو دادم و ماجرا رو براش تعریف کردم. وقتی فهمید بابا راضی شده، خیلی خوشحال شد.😃 بعد از خداحافظی، گوشیو قطع کردم و لباسامو عوض کردم. از اتاق بیرون اومدم. مامان رفته بود خرید. بابا رو مبل تک نفره نشسته بود و تو فکر بود. رفتم و کنارش زانو زدم. سرمو گذاشتم رو پاش. + بابایی... موهامو نوازش کرد و گفت: جانم؟! + از دست من ناراحتی؟🙃 - نه عزیزم... چرا باید ناراحت باشم؟!😊 تو چی؟ تو از من ناراحتی؟😕 + نه قربونت برم...😊 شما پدری...🤗 آینده دخترت برات مهمه.🙂 شاید اگه منم جای شما بودم و اون عکسا رو میدیدم، مخالفت می کردم.🙃 - راستش... روم نمیشه به سعید زنگ بزنم...😔 خیلی بد باهاشون برخورد کردم...😕 + من مطمئنم تا الان فراموش کردن.😉 - خیل خب... پس شمارشو بهم بده.🙂 + چشم.😊 شماره آقا سعید رو دادم بهش. خیلی گرسنم بود. رفتم تو آشپزخونه. برای خودم چای ریختم و مشغول خوردن صبحانه شدم... فکرم خیلی مشغول بود... گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم. + بله؟! - سلام.😊 صدای پدر نرگس خانم بود. مثل برق از جام پریدم. + س..... سلام آقای قاسمی...😰 خوب هستین؟😅 - ممنون. شما خوبی؟🙂 صداشون خیلی مهربون و آروم بود. واقعا تعجب کردم...😯 + الحمدالله.😄 امری داشتین؟🤔 - می خواستم ازتون عذرخواهی کنم.😔 من دیروز خیلی تند و زننده با شما برخورد کردم.😕 دست خودم نبود.🙁 یه چیزایی درباره شما دیدم و شنیدم که باعث شد از دستتون عصبانی بشم...😶 + فراموش کنین...🙃 گذشته...🙂 اشکال نداره...😇 فقط... چه چیزایی شنیدین؟😟 از کی شنیدین؟🤔 - دیگه مهم نیست...🙃 از آشناهای خودم بوده...😞 من خودم به موقعش باهاش حرف می زنم.😉 ببخش پسرم... من خیلی زود قضاوتت کردم...😔 + این چه حرفیه؟🙃 خدا ببخشه.🙂 - اگه هنوزم سر حرفت هستی و نرگسو می خوای، می تونین امشب با خانوادتون تشریف بیارین منزل...😉😊 داشتم ذوق مرگ می شدم...😃🤩 + حتتتما مزاحم میشیم.☺️ - مزاحم چیه؟🙃 مراحمین...😇 ساعت ۹ منتظرتونیم.😉😊 + چشم.😊 کاری ندارین؟🙃 - نه...😊 یا علی...✋🏻 + علی یارتون...✋🏻 گوشیو قطع کردم. دستی لای موهام کشیدم... انگار بهترین خبر عمرمو شنیدم...😃 خدایا.... شکرت...🤲🏻🙃 عاشقتم خدا....❤️ کلید انداختم و درو باز کردم. عزیز و عطیه و فاطمه رو تخت نشسته بودن و گرم صحبت بودن. بچه های فاطمه هم بازی می کردن. + سلاااااااام....😃 من اومدم....😁😅 برگشتن سمتم. عطیه: سلام محمد جان...😃 فاطمه: سلام داداش...😀 عزیز: سلام مادر.☺️ با هم دیگه گفتن: خسته نباشی...😊 + ممنون.😇 بچه های فاطمه اومدن بغلم. - سلام دایی...😃 + سلام خوشگلای من...😘 زینب با همون لحن بچه گونه و شیرینش گفت: دایی... باهامون بازی می کنی؟😃 + لباسامو عوض کنم.😇 چشم.😉😄 رفتم تو اتاق و بعد از عوض کردن لباسام، رفتم تو حیاط و مشغول بازی با بچه ها شدم... یهو مهدی توپو شوت کرد و محکم خورد تو پام... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: باباش راضی شد...😃 به قول رسول: اییییییییییوووولللل...😃😁😂 پ.ن2: سعید چقدر خوشحال شد...😃😄 پ.ن3: محمد چی شد...؟!😱 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" ساعت ۸ شب بود. رفتم تو اتاقم. موهای بلند و قهوه ایم رو شونه کردم. می خواستم ببافمشون که مامان اومد تو اتاق. لبخندی زد و گفت: من برات ببافم؟😄 + آره... حتتتتما...😃 موهامو بافت و از اتاق بیرون رفت. یه شومیز بلند که آبی آسمونی بود و آستیناش پفی بودن واسه امشب انتخاب کرده بودم و از قبل اتوش کرده بودم. آستیناش مروارید دوزی شده بود. لباسمو با یه شلوار مشکی پوشیدم. یه روسری قواره بلند که رنگش با لباسم ست بود، سرم کردم. تو آینه نگاهی به خودم انداختم. واقعا خوشگل شده بودم...😍 خوشگل تر از همیشه...😌😜😅 چادر رنگیمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. مامان و بابا با محبت نگام کردن و کلی قربون صدقم رفتن. هر دوشونو بغل کردم و دستشونو بوسیدم. مامان میوه ها رو از قبل شسته بود. تو ظرف چیدمشون. صدای زنگ آیفون اومد. مثل برق از جام پریدم. مامان و بابا با تعجب نگام کردن و خندیدن. دست خودم نبود... هل کردم...😅 بابا آیفونو زد و به همراه مامان رفتن استقبالشون. تپش قلبم بالا رفته بود. پیشونیم خیس عرق بود... این حس و حال برام تازگی داشت... دفعه ی قبل اینجوری نبودم... سریع چادرمو سرم کردم. صدای سلام و احوال پرسیشون میومد... مامان صدام زد. چادرمو مرتب کردم و سینی چای رو برداشتم. چشمامو بستم. بسم الله گفتم و رفتم سمت پذیرایی... رسیدیم خونشون. زنگ آیفونو زدم. بعد از چند ثانیه، صدای آقای قاسمی تو کوچه پیچید. - بله؟🙃 + سلام آقای قاسمی...😄 شهریاری هستم...😊 + سلام.🤗 خوش اومدین.☺️ بفرمائین تو...😇 بسم الله گفتم و رفتیم داخل... پدر نرگس خانم، بابت دیروز، کلی اَزمون عذرخواهی کردن.🙃 مشغول صحبت بودیم. مامان گفت: عروس خوشگل ما کجاست؟😄 مادر نرگس: الان صداش می کنم.☺️ نرگس جان...🙃 مادر...😊 بیا دخترم...🤗 چند ثانیه بعد، نرگس خانم اومدن و سلام کردن. همه جوابشونو دادیم. چون از قبل صحبتامونو کرده بودیم، نیاز نبود با هم حرف بزنیم. بزرگ ترا تاریخ عقد رو مشخص کردن و قرار شد یک هفته دیگه که عید غدیر بود، عقد کنیم. مامان انگشتری که با سارا گرفته بودن رو از تو کیفش درآورد. رفت کنار نرگس خانم و انگشتر رو دستش کرد و پیشونیشو بوسید. ساعت ۱۱ شب بود که برگشتیم خونه. خیلی خوشحال بودم...😍 کلی خدا رو شکر کردم... آخ ریزی گفتم... بدجوری درد می کرد... ای خدا...😞 چرا آخه؟😕 چرا الان...!☹️ چرا اینجا...؟!🙁 از درد لبمو گاز گرفتم. چشمامو بستم... عزیز و عطیه و فاطمه اومدن سمتم. عطیه با نگرانی گفت: محمد.... محمد خوبی...؟!😰 + خوبم... چیزی نیست...😅 مهدی و امید و زینب اومدن کنارم. مهدی با نگرانی گفت: دایی... دایی ببخشید...😔 به خدا حواسم نبود...😞😢 لبخند بی جونی زدم و گفتم: قربونت برم...😅 اشکال نداره...🙃 چیزی نشده که...😉😇 عزیز گفت: محمد جان، مطمئنی خوبی؟😕 آخه رنگت پریده...😶 هنوز حرف عزیز تموم نشده بود که فاطمه گفت: داداش می خوای بریم درمانگاه؟؟؟😢 + نگران نباشین...🙃 خوبم...😉 یه توپ بودا...🙁 خمپاره که نبود...😕😄 همه خندیدن. دردش هر لحظه بیشتر می شد. لنگان لنگان رفتم سمت تخت و آروم نشستم. عطیه کنارم نشست و گفت: اینطوری نمیشه...🤨 رنگت شده مثل گچ دیوار...😢 قشششنگ معلومه درد داری و به روی خودت نمیاری...😶😕 پاشو بریم دکتر...🙃😉 + آخه برم دکتر چی بگم؟😶 بگم یه بچه ی ۶ ساله توپو شوت کرد، خورد تو پام؟؟؟😐 - بهونه نیار...😐😶 یا میای... یا با عرض پوزش، می برمت...😠😌 با تعجب نگاش کردم.😧 - میای یا ببرمت؟؟؟🤨 + میام...😬 میام...😶🤕 خب... دیگه نیازی نیست تو بیای...😅 من و فاطمه میریم...😁 - عمرن...😁 یه درصد فکر کن من نیام...😉🙃 عزیز و فاطمه به زور جلو خودشونو گرفته بودن که نخندن. عطیه هم دست کمی از اونا نداشت...😶 عطیه و فاطمه حاضر شدن. فاطمه کاپشنمو آورد. عزیز موند پیش بچه ها... حالا دیگه قطعا می فهمیدن تصادف کردم...😓 تصمیم گرفتم قبل از اینکه برسیم بیمارستان و دکتر چیزی بگه، خودم تو ماشین آروم آروم همه چیز رو بهشون بگم...😶 سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت بیمارستان... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: قراره عقد کنن...😃🤩👏🏻 پ.ن2: آخی...😢 بیچاره محمد...😕😔 دلم براش کباب شد...😭 پ.ن3: واییی خدااا...😆 فقط حرفای عطیه و محمد...😂 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" چند دقیقه ای به سکوت گذشت... تصیممو گرفتم. اگه از زبون خودم می شنیدن، بهتر بود. لبامو تر کردم گفتم: فاطمه جان...!😊 بزن کنار...🙃 می خوام باهاتون حرف بزنم.😇 عطیه که جلو نشسته بود برگشت سمتم و گفت: چیزی شده؟!🤔 + یه موضوعیه...😶 که به نظرم بهتره بدونین...😉🙃 فاطمه گفت: بگو داداش...🙂 گوش می کنیم...😇 + اول بزن کنار...😶 در جوابم گفت: تو بگو...😇 + تا واینستی، نمیگم...😁 هر دو با هم گفتن: مرغ، یه پا داره...😐😑 + لطف دارین...😅😆 - 😂 فاطمه کنار خیابون پارک کرد. هر دو برگشتن سمتم. عطیه گفت: حالا بگو...😶🙃 اشتیاق از چشماشون می بارید...😆 + نه...😕 خیلی مشتاقین...😅 نمیگم...😄😁😌😂 هر دو با حالت دلخوری گفتن: محمد...😕 خندیدم و هیچی نگفتم... نمی دونم چرا... دلم می خواست یکم اذیتشون کنم...😂 کلا درد پامو فراموش کرده بودم... تو چشماشون یه "من می دونم با تویِ" خاصی موج می زد...😶🤣 دروغ چرا؟ یه ذره ترسیدم...😅 صدامو صاف کردم و سعی کردم جدی باشم. + خیل خب...😶 عصبانی نشین...😕 میگم...🙃 فقط قبلش باید ۲ تا قول بهم بدین...🙂 نگاهی بِهَم دیگه کردن. رو به من گفتن: چه قولی؟🤨 + یک: هر چی میگم، بین خودمون می مونه و هیچ کس هیچی نمی فهمه.☝️🏻 مخصوصا عزیز.🙃 قول؟🤨 هم زمان با هم گفتن: قول...🙂 + دو: آرامش خودتونو حفظ کنین و نگران نشین...🙂 چون همه چیز به خیر گذشته...😉🙃 عطیه با نگرانی گفت: چی شده محمد؟😓 جون به لبمون کردی...😶 بگو دیگه...😕 فاطمه هم حرفشو تائید کرد... + خب.... راستش... چطور بگم.... من... من... اون شب که نیومدم تولد و گفتم کارم طول کشیده... یه جورایی... دروغ گفتم...😓 هر دو با تعجب نگام می کردن. فاطمه گفت: منظورت چیه داداش؟!😟 + من.... من اون شب.... تصادف کردم...🤕 عطیه: هعععیییییی...😱 یا خدا....😧 فاطمه: یا ابوالفضل...😨 + اِ...😶 گفتم که آرامش خودتونو حفظ کنین...😶🙃 چیزیم نشد...🙂 فقط... فقط یکم پام زخمی شد... همین...😕🙂 عطیه با بغض گفت: پس... پس چرا فرداش که بهم زنگ زدی چیزی نگفتی؟؟؟😢 + نمی خواستم نگرانت کنم...😕 فاطمه با ناراحتی گفت: یعنی مجید هم می دونست...😶 بغضشو به سختی قورت داد و ادامه داد: می دونست... تصادف کردی و چیزی به ما نگفت؟😶🙁 + آره...🙂 البته.... خودم ازش خواستم چیزی بهتون نگه...🙃 چون... چون نمی خواستم نگران شین...😶🙂 عطیه با تعجب و استرس گفت: نکنه.... نکنه توپ خورده به پات که تو تصادف زخمی شده...؟!😧😨 + آره...😕 سرشو پائین انداخت و چیزی نگفت... فاطمه ماشینو روشن کرد و رفت سمت بیمارستان. می دونستم دارن به زور خودشونو کنترل می کنن که گریه نکنن... ۱۰ دقیقه بعد، رسیدیم. فاطمه کمکم کرد و رفتیم سمت پذیرش. ................ از عطیه و فاطمه خواستم بیرون اتاق بمونن. نمی خواستم وضعیت پامو ببینن. با کلی اصرار قبول کردن و بیرون موندن. آروم رو تخت دراز کشیدم. دکتر اومد بالا سرم. پانسمانشو باز کرد. خیلی درد داشت و بدجوری می سوخت. - اوه اوه اوه اوه اوه.😶 نُچ نُچ نُچ نُچ نُچ.😕 چیکار کردین؟!😬 موندم چطور عفونت نکرده.😑😶 واقعا خدا بهتون رحم کرده. اگه عفونت می کرد...😕 بقیه حرفشو خورد. لابد می خواست بگه اگه عفونت می کرد، باید قطعش می کردیم.😐😂 - نگا نگا نگا. هووفف🙁 حالا یه ذره از این زخمتون مراقبت می کردین چیزی نمیشدا.😏😐 به جایی بر نمی خورد.😶 پرستار رو صدا زد و مشغول شدن. چشمامو بستم. انگار به دردش عادت کرده بودم.😄🙂 نمی دونم چند دقیقه گذشت که صدای دکتر رو شنیدم. - هووفف.🙄 بالاخره تموم شد.😅 همه بخیه هاش به جز ۲ تا باز شده بود.😕 الانم به جا ۱۵ تا ۲۰ تا بخیه خورد.😶 اگه مراقب نباشین، دفعه ی بعد بالای ۳۰ تا بخیه می خوره.😑 آروم رو تخت نشستم. + ممنون.😊 - خواهش می کنم.🙃 فقط حواستون باشه. این دفعه دیگه خوبِ خوب از زخمتون مراقب کنین؛☝️🏻 روزی دو بار پانسمانشو عوض کنین؛ زیاد به پاتون فشار نیارین؛ استراحت کنین و... + چشم...😅 دستمو به دیوار گرفتم و از اتاق بیرون اومدم. عطیه و فاطمه اومدن سمتم. فاطمه رفت پیش دکتر. عطیه با نگرانی گفت: چی شد؟!😢 لبخندی زدم و گفتم: هیچی😊 دوباره بخیه زد.🙃 - بمیرم الهی😭 خیلی درد داشت🙁 نه؟!😕 + خدا نکنه😕🙃 نه🙂 زیاد درد نداشت.😇 فاطمه اومد. یه ذره بهم ریخته بود... حدس می زدم دکتر چیزی بهش گفته باشه. سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: چقدر محمد اینا رو اذیت می کنه😐💔😕😂 پ.ن2: به زور جلو خودشونو گرفته بودن که گریه نکنن🙃🙂❤️ پ.ن3: به دردش عادت کرده...🙂💔 پ.ن4: آخ خدا😢 دلم واسه همشون کباب شد.😭 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" یک هفته بعد امروز قرار بود عقد کنیم. هم ذوق داشتم و هم استرس... صبح زود بیدار شدم. سریع صبحانه خوردم. سعید اومده بود دنبالم. منو رسوند آرایشگاه و قرار شد وقتی کارم تموم شد بهش زنگ بزنم تا بیاد دنبالم. ................. - برای بار سوم عرض می کنم، وکیلم؟! نفس عمیقی کشیدم. + با توکل به امام زمان (عج) و با اجازه بزرگترا، به خصوص پدر و مادرم.... بله...🙃 عاقد از سعید هم پرسید و اونم بله رو گفت. همه دست زدن و تبریک گفتن... مامان گریه کرد. منم گریم گرفت. محکم بغلش کردم. همه ی همکارا و دوستای سعید اومده بودن... خیلی روز خوبی بود... همه بچه ها اومده بودن. اول از همه آقا محمد اومد پیشم. - تبریک میگم...😊 ان شاءالله خوشبخت بشین...😄 محکم بغلش کردم. + ممنون آقا...😅 از بغل هم جدا شدیم. نگاهی بهم کرد و با خنده گفت: راستی... کراواتت خیییلی بهت میاد...😂 + اِ....😶 آقا...!😐💔 همه خندیدیم. بعد رسول اومد. - تبریک میگم داداش...😁 فقط خدا به نرگس خانم رحم کنه...😬😕 بنده خدا گیر کی افتاده...😂 با مشت آروم به بازوش زدم. + بیچاره خواهر من...😕 موندم چه جوری تو رو تحمل می کنه...😶😂 - خیل خب بابا...😑 وقت دنیا رو می گیری با این حرفات...😐💔😂 بغلش کردم... ........... مراسم تموم شد. قرار شد من و نرگس، فردا صبح واسه ماه عسل، بریم مشهد... ارتباطات الکساندر و محسن و خواهرش هر روز بیشتر می شد... با آدمایی ملاقات می کردن، که حتی تصورشم برام دشوار بود... از طریق اونا، خیلی ها رو شناسایی کردیم... اما هنوز وقت دستگیری نبود... فعلا باید صبر می کردیم... دیروز سعید و نرگس خانم عقد کردن... باید اعتراف کنم تا حالا سعید رو انقدر خوشحال ندیده بودم...😄 امروز هم واسه ماه عسل، رفتن مشهد... آقای عبدی گفتن یه نیروی خانم بهمون اضافه میشه. گفتن قبلا تو شرق کشور خدمت می کردن و الان انتقالی گرفتن. قرار شد فردا برای آشنایی با ما و البته پرونده، بیان سایت... حواسم به امیر بود. از دیروز تو خودشه... بهش گفتم بیاد اتاقم تا باهاش حرف بزنم... صدای در اومد. + بفرمائید.😊 امیر درو باز کرد. - آقا اجازه هست؟!😄 + آره...😃 بیا تو...🙃 درو بست و نشست. - در خدمتم.😊 + چیزی شده؟!🧐 - نه آقا...😄 همه چی خوبه...🙃 چطور؟!🤔 + آخه... یه جوری شدی...😶 از دیروز تا الان حواسم بهت هست...🙃 همش تو خودتی...😕 دیگه اون امیر سابق که همیشه سرحال بود نیستی...🙂 تو مراسم عقد هم حواست جایی دیگه بود...🙁 نفس عمیقی کشید. سرشو پائین انداخت و گفت: نه...🙃 چیزی نیست...😶 فقط یکم خستم...😄 همین...😓 + مطمئنی فقط همینه؟!🤨😕 - ب..... بله...☹️ نمی دونم چرا... اما یاد ۵ سال پیش افتادم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: عقد کردن...😃👏🏻 پ.ن2: واییی خدااا... فقط حرفای محمد و رسول با سعید...😂 پ.ن3: نیروی جدید میاد...🙂 پ.ن4: چرا امیر تو خودشه؟!🧐🤔 پ.ن5: ۵ سال پیش چی شده؟!🤔🤭 پ.ن: حدساتونو درباره پ.ن4 و پ.ن5 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" امیر یه برادر به اسم امین داشت که ۳ سال از خودش کوچیکتر بود و تو غرب کشور، مَرز بان بود و ۵ سال پیش، حین درگیری با قاچاقچیا، به شهادت رسید. امیر خیلی داغون شد...😞 انقدر حالش بد بود، که به زورِ قرص و دارو می تونست چند ساعت راحت بخوابه...😕😔 چند بار هم رفت پیش مشاور... اما بهتر نشد... من، بچه ها، پدر و مادرش، خواهرش... همه نگرانش بودیم و وقتی تو اون وضعیت می دیدیمش، حالمون خراب می شد... بعد از ۲ سال، بالاخره تونست با نبودن امین کنار بیاد. همون موقع ها بود که عاشق شد... عاشق یه دختر خانمی که فامیل دورشون بود. تو یه مراسم دیده بودش. رفتن خواستگاری و چند روز بعد هم نامزد کردن. همه براش خوشحال بودیم. غافل از اینکه اون دختر، هیچ شباهتی به امیر نداره...😞 امیر تو همون نگاه اول عاشق شده بود و هیچ چیز رو جز اون دختر ندیده بود. اعتقاداتشون، خانوادشون و خلاصه همه چیزشون با هم فرق داشت. بعد از یک ماه، دختره پاشو کرد تو یه کفش، که من می خوام برم خارج... امیر خیلی سعی کرد جلوشو بگیره. اما موفق نشد... دختره رفت آمریکا و یک هفته بعد هم خبر رسید که با یه پسر آمریکایی ازدواج کرده. امیر شد... همون امیر چند سال پیش... شده بود یه مرده ی متحرک...😞 میومد سایت. کارشو انجام می داد و می رفت... تا مجبور نمی شد، با هیچ کس حرف نمی زد. من و بچه ها وقتی تو اون حال میدیدیمش، دلمون آتیش می گرفت... رفیقمون داشت جلو چشممون پر پر می شد و ما نمی تونستیم هیچ کاری واسش انجام بدیم.😔 دیگه حتی مشاور و قرص و دارو هم فایده نداشت... انگار رفتن اون دختر، تیر خلاصو به قلب امیر زده بود.☝️💔 تا اینکه یک ماموریت پیش اومد. باید یکی از بچه ها رو می فرستادم ترکیه. موضوع رو باهاشون درمیون گذاشتم. امیر اولش مثل همیشه خیلی سرد برخورد کرد و چیزی نگفت... اما بعد از چند روز، خودش اومد و گفت میره ترکیه... معلوم بود می خواد از اینجا دور باشه تا شاید یه ذره آروم بشه. براش خوشحال بودیم. حس می کردیم اگه یه مدت از اینجا دور باشه، حال و هواش عوض میشه. رفت ترکیه و بالاخره با شروع پرونده جدید، برگشت. خدا رو شکر حالش خوب شده بود. شده بود همون امیر شوخ و سرحال.😄 با صدای امیر، از فکر و خیال بیرون اومدم. - آقا اگه امری ندارین، من برم به کارام برسم.🙃 + امیر...😶 تو یه چیزیت هست.😕 به من بگو. منو مثل برادرت بدون...😉🙂 - آقا... راستش... مامان و بابام گیر دادن که باید زن بگیرم...😕 + خب اینکه خیلی خوبه...😃😄 - آقا من اصلا به ازدواج فکرم نمی کنم...😶 اصلا دیگه دلم نمی خواد ازدواج کنم...😕 + چرا؟!🤨 - شما که چراشو خوب می دونین...😔 + امیر جان... همه ی آدما مثل هم نیستن...☝️🏻🙃 ازدواج هم، سنت پیامبره...☺️ درضمن، پدر و مادرت درست میگن...🙂 خب حقم دارن.😕 اولادشونی.😇 دوست دارن عروسیتو ببینن.😁 بچه هاتو ببینن...😄 - آخه آقا...😕 من الان اصلا شرایط ازدواجو ندارم...🙁 نه از نظر روحی...😔 نه از نظر مالی...☹️ + خدا بزرگه...🙂 هر دوش جور میشه...😇 نفس عمیقی کشید و گفت: خب... بهش فکر می کنم...😊 + آفرین...👏🏻😄 - 😅 از رو صندلی بلند شد. برگه هایی که دستش بود رو گذاشت رو میز و گفت: اینا پرینت تماس های الکساندر از یک هفته پیش تا الانه. رسول گفت بدم بهتون.😊 + دست شما درد نکنه.😉🙃😊 - خواهش می کنم.😁 با اجازه.🙂 رفت سمت در. صداش زدم. + امیر...🙃 برگشت سمتم و با لبخند گفت: جانم آقا؟!😊 - اگه به نتیجه رسیدی و خواستی تشکیل خانواده بدی، هر کمکی در هر زمینه ای خواستی، رو من حساب کن...😉😊 + چشم آقا.😄 ممنون...☺️ از اتاق بیرون رفت. نفس عمیقی کشیدم. امیدوارم خوب به حرفام فکر کنه و به نتیجه خوبی هم برسه... امروز قراره با عطیه و عزیز بریم و یه سری وسایل نوزاد بخریم. گوشیمو برداشتم و شماره عطیه رو گرفتم. جواب نداد. دوباره گرفتم. داشت قطع می شد که جواب داد. - الو... + سلاااام...😃 عطیه بانو...😊 چطوری؟😄 - سلام پسرم...🙂 مثل برق از جام پریدم. + اِ...😳 عزیز شمایین...؟!😶 - آره مادر...🙃 + ببخشید...😅 من شماره عطیه رو گرفتم...🧐 چطور شما برداشتین؟!🤔😄 چیزی نگفت. نگران شدم... + عزیز...😶 چیزی شده...؟!😥 - نه....😕 یعنی...😓 + عزیز تو رو خدا یه چیزی بگین...😰 چی شده...😨؟! رسیدیم مشهد. رفتیم هتل و چند ساعت استراحت کردیم... غروب بود که رفتیم حرم... الان ۳ سال بود که نیومده بودم... غروبای حرم، دیدنی بود...🙃❤️ نرگس رفت قسمت خانم ها و منم رفتم قسمت آقایون. نیم ساعت بعد، باهاش تماس گرفتم. .... رفتیم پارک. دست همدیگرو گرفتیم و قدم زدیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: آخی.😢 بیچاره امیر.😕 دلم براش کباب شد😭
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" صدای گریش اومد... نگرانی همه وجودمو فرا گرفت... - محمد...😢 عطیه...😥 عطیه...😭 تقریبا داد زدم... دست خودم نبود... + عطیه چی...؟!😨 - الو... صدای یه نفر دیگه بود... + شما؟!😶 - من پرستار بیمارستان ............ هستم.🙃 یا خدا...😱 بیمارستان...😨 وای...😓 - شما چه نسبتی با خانم عطیه محمدی دارین؟🤔 صدام بالا نمیومد... به سختی گفتم: هَ..... همسرشون هستم...😥 - متاسفانه ایشون تصادف کردن...😕 آروم لب زدم... + یا حسین... انگار یه سطل آب داغ روم خالی کردن... حس کردم واسه یه لحظه، قلبم نزد...💔 گوشی از دستم افتاد... صدای پرستار تو سرم اِکو می شد... - متاسفانه ایشون تصادف کردن...😕 حالم دست خودم نبود...😞 گوشیمو برداشتم. کاپشنمو پوشیدم و رفتم پائین... رفتم پیش داوود و سوئیچ ماشینشو گرفتم... وقتی حالمو دید، پرسید چی شده... جوابی بهش ندادم. سوئیچو بهم داد... سوار ماشین شدم... پامو تا آخر رو پدال گاز فشار دادم... اصلا برام مهم نبود سرعتم چقدر زیاده... فقط می خواستم هر چه زودتر عطیه رو ببینم... ۲ بار چراغ قرمزو رد کردم... چند بار نزدیک بود تصادف کنم... اما هیچ کدوم اینا مهم نبود... مهم فقط عطیه بود...🙂💔 نمی دونم چقدر گذشت که رسیدم... رفتم پذیرش... + سلام. - سلام. بفرمائین. ببخشید... به من گفتن خانم عطیه محمدی رو که تصادف کردن، آوردن این بیمارستان... نگاهی به دفترش کرد و بعد رو به من گفت: بله. طبقه دوم، اتاق ۲۵ آسانسور لعنتی خراب بود... معطل نکردم و سریع از پله ها بالا رفتم... نفسم بالا نمیومد... رسیدم...عزیز رو صندلی رو به روی یه اتاق نشسته بود... رفتم سمتش... نفس نفس می زدم... کنارش زانو زدم... + ع..... عزیز...😓 برگشت سمتم. چشماش کاسه خون بودن... + عطیه... عطیه کجاست؟🙁 حا..... حالش چطوره...؟!😞 - نمی دونم..‌.😕 دکترا تو اتاق بالا سرشن...😓 صداش گرفته بود... همون لحظه یه دکتر و یه پرستار از اتاق بیرون اومدن... هراسون رفتم سمتشون... + حالش چطوره؟😰 - شما چه نسبتی باشون دارین...؟!🤔 + من همسرشونم...😞 - خب... ایشون باردارن و همین وضعیتشونو خطرناک تر می کنه...😕 فعلا مشخص نیست بچه سالم باشه یا نه...😔 الان نمی تونم جواب قطعی بهتون بدم...😶 یه سری آزمایش براشون نوشتم...🙃 وقتی جوابشونو دیدم، بهتون میگم...🙂 دنیا رو سرم خراب شد... ای خدا...😞 چرا....؟! چرا من...؟!😭 به سختی لب زدم. + می تونم ببینمش...؟!😓 - الان که بیهوشن...😕 + اشکال نداره... فقط می خوام ببینمش...😢 - باشه...🙂 فقط از پشت شیشه...☝️🏻 + ممنون...😞 - خواهش می کنم...🙃 رفتم پشت شیشه... آخ خدا... دلم آتیش گرفت...😭 حاضر بودم بمیرم...💔 اما تو این حال نبینمش...😓 کاش من جای عطیه تصادف می کردم... کاش... به خودم اومدم... صورتم خیس اشک بود... دستی به صورتم کشیدم... پاهام سست شده بودن... توان راه رفتن نداشتم... طاقت نداشتم رو تخت بیمارستان ببینمش...💔 رفتم کنار عزیز... داشت قرآن می خوند و آروم اشک می ریخت... دستامو گذاشتم رو زانو هامو و کنارش نشستم... گوشیم چند بار زنگ خورد... حوصله هیچی رو نداشتم... حالم خیلی خراب بود... سرمو بین دستام گرفتم... صدای پیامک گوشیم اومد.... چشمام درد می کردن... از صبح تا الان زل زده بودم به مانیتور و مکالمه های الکساندر رو چک می کردم... دستامو بردم زیر عینکم و چشمامو مالوندم... تصمیم گرفتم چیزایی که از مکالمات الکساندر فهمیدم رو به آقا محمد بگم و بعدم یکی دو ساعت استراحت کنم... داوود گفت آقا محمد خیلی آشفته بوده. سوئیچ ماشینشو گرفته و بدون هیچ حرف دیگه ای رفته... نگرانش شدم... چند بار بهش زنگ زدم، اما جواب نداد... رفتم نمازخونه و دراز کشیدم... فردا تولد سارا بود...😃 می خواستم سوپرایزش کنم...🤩 یه سری برنامه داشتم...😋 ساعت گوشیمو واسه ۲ ساعت دیگه تنظیم کردم و چشمامو بستم... نفهمیدم کی خوابم برد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: دلم واسه محمد کباب شد...😭💔 پ.ن2: به نظرتون کی به محمد پیام داده...؟!🧐🤔 حدساتونو در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" شمارش ناشناس بود. متن پیامو که خوندم، حالم بدتر از قبل شد... - سلام فرمانده...😈 بهت گفته بودم اگه بخوای ادامه بدی، کاری که نبایدو می کنم...☝️🏻 اما زیاد جدی نگرفتی...😏 حالا این زنته که داره تاوان ندوم کاری تو رو پس میده...😕😏 من با هیچ کس شوخی ندارم...😠 بهتره هر چه زودتر به این پرونده ی لعنتی خاتمه بدی.😡 وگرنه بدتر از اینو سرت میارم.👿 دلم می خواست گوشیمو بکوبم تو دیوار... دلم می خواست داد بزنم... انگار نفس کشیدن برام سخت شده بود... بلند شدم. عزیز گفت: کجا میری مادر؟!😢 + میرم محوطه بیمارستان... یه ذره هوا بخورم...😓 سرشو تکون داد... رفتم تو محوطه... همه خاطراتمون از جلو چشمام رد شد... روزِ خواستگاری... روزِ عقدمون... روزی که خبر پدر شدنمو بهم داد... همه ی روزای خوبی که داشتیم... خدایا... دیگه نمی تونم...😭 نمی دونم دارم تاوان پس میدم، یا امتحان الهیِ...😓 اما تحملشو ندارم... خدایا... من بدون عطیه می میرم... اصلا... اصلا بچه نمی خوام.... فقط عطیه رو بهم برگردون... اشکام رو گونه هام می ریختن... دستام یخ کرده بودن... سردم بود... آسمون تیره و تار شد... کم کم بارون گرفت... انگار آسمونم مثل من دلش گرفته بود و گریه می کرد... اما... من نباید خودمو ببازم... مطمئنم عطیه حالش خوب میشه... اشکامو پاک کردم و آهی کشیدم. گوشیم زنگ خورد. عزیز بود.‌ صدامو صاف کردم و جواب دادم. + جانم عزیز؟😕 - کجایی مادر؟🙁 + تو محوطم...🙃 چطور؟🤔 - پلیس اومده... می خوان باهات حرف بزنن... + اومدم. رفتم داخل... ۱ مامور و ۱ سرباز داشتن با عزیز حرف می زدن. رفتم سمتشون. + سلام... برگشتن سمتم و سلام کردن. ماموره گفت: سرگرد رضایی هستم، از اداره آگاهی. مکثی کرد و بعد پرسید: شما آقای حسنی هستین؟🤔 + بله. خودمم.🙃 چند تا سوال ازم پرسیدن و گذارشِشون رو کامل کردن. با رسول تماس گرفتم. بعد از ۳ بوق، صدای خواب آلودش تو گوشم پیچید... - الو...😴 + سلام رسول.🙃 خوبی؟🙂 - سلام آقا محمد.😊 ممنون.🙃 شما خوبین؟😄 + بد نیستم...😕 - چیزی شده؟🧐 + رسول الان کجایی؟🤔 - الان... نمازخونه ی سایتم...🙃 + خیل خب... سریع برو پای سیستمت. - چشم آقا. چند لحظه صبر کنین...😄 چند ثانیه بعد گفت: آقا من الان پای سیستمم...🙂 + اول این شماره ای که میگم رو برسی کن... شماره ای که بهم پیام داده بود رو براش خوندم. حدس می زدم تا الان سوزونده باشنش... - آقا این خط سوخته...😶 کلافه شده بودم... دستی لای موهام کشیدم... + حالا دوربینای منطقه ی ۲۱ ۱۸ رو برسی کن...🙃 تقریبا یکی دو ساعت پیش اونجا یه تصادف شده...😕 ساعت دقیقشو می تونی تو گزارش پلیس پیدا کنی... بغضمو به سختی قورت دادم و گفتم: زدن به عطیه...😓 - یا خدا...😱آقا الان حالشون چطوره؟😕 + نمی دونم... دکتر گفت بعد از اینکه جواب آزمایشاتشو دید، می تونه جواب قطعی بده...😞 مکثی کردم و ادامه دادم... + مشخصات راننده و ماشینی که بهش زده رو می خوام... فقط سریع رسول...☝️🏻 - چشم آقا...🙃 گوشیو قطع کردم. رو یکی از صندلی ها نشستم و منتظر شدم... منتظر رسول... منتظر جواب آزمایشات... چقدر انتظار سخت بود... اگه دستم به اون نامردا می رسید، زندشون نمی زاشتم... هر کاری کردم، عزیز راضی نشد بره خونه... گوشیم زنگ خورد... شارلوت گفته بود محمد خیلی زرنگه و می تونه به راحتی و با مدارک زیاد دستگیرم کنه... گفت یکی از خطه قرمزاش، خانوادشه... تصمیم گرفتم تحدیدش کنم... یه سیمکارت سفید انداختم رو گوشیم و بهش پیام دادم... وقتی پیام ارسال شد، سریع سیمکارت رو شکستم و انداختمش تو باغچه... یک هفته گذشت... اما هنوزم بعضی وقتا نقشه هام نقشه بر آب می شدن و کارام درست پیش نمی رفت... می دونستم کار محمد و تیمشه... حرصم گرفته بود... آدرس خونش و محل کار زنشو داشتم... یه بار بهش هشدار دادم... اما محل نزاشت... حالا دیگه وقت عمل بود... با یه ایرانی که شارلوت بهم معرفی کرده بود و گفته بود قبلا باهاش کار کرده، هماهنگ کردم... قرار بود زن محمدو زیر بگیره... شارلوت گفته بود کارشو خوب بلده. اصلا برام مهم نبود چه بلایی سر زن محمد میاد. فقط می خواستم دلم خنک شه...😤 می خواستم محمدو بچزونم... می خواستم خورد شدنشو ببینم... می خواستم بهش ثابت کنم ازش زرنگ تر و قوی ترم... ............ + چی شد؟!🤨 - زدم بهش...😈😏 + الان کجایی؟😈 - همون دور و برم... مردم دورش جمع شدن.😏 + خوب گوش کن ببین چی میگم...☝️🏻 وقتی آمبولانس اومد، میری دنبالش... باید بفهمیم کدوم بیمارستان و کدوم بخش می برنش و چه بلایی سرش میاد... فهمیدی؟🤨 - باشه... فقط پولم چی میشه؟🤔 + نصفشو که گرفتی... باقیشم وقتی میگیری که یه خبر از زن محمد بهم بدی... - اوکی... گوشیو قطع کردم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
پوز خندی زدم...😏 سیگاری روشن کردم و پوک محکمی بهش زدم... حالا دیگه تو کار من دخالت می کنی محمد....! هه..... به قول شما ایرانی ها: بچرخ تا بچرخیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: آخ خدا...😢 بیچاره محمد...😭💔 پ.ن2: لعنت بهت الکساندر...☹️ لعنت بهت...😡😭 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" رسول بود. جواب دادم... + جانم رسول...!🙃 - آقا اطلاعاتی که می خواستین آمادست. آدرس بیمارستانو بگین.😊 + خب چرا پشت تلفن نمیگی؟!🧐 - یه چیزی فهمیدم. می خوام حضوری بهتون بگم...🙂 + باشه. آدرسو برات می فرستم.🙃 - منتظرم.😉 خداحافظ.👋🏻 + خداحافظ.👋🏻 آدرسو براش فرستادم. رفتم آزمایشگاه و جواب آزمایشات عطیه رو گرفتم و رفتم اتاق دکتر. در زدم و با بفرمائید دکتر وارد شدم. برگه ها رو ازم گرفت. چند دقیقه بعد گفت: خوشبختانه خون ریزی داخلی ندارن. فقط دستشون ضرب دیده و پیشونیشون زخمی شده.😊 داشتم از خوشحالی بال در میاوردم...😃 - اما... چیزی که منو نگران می کنه، اینه که ایشون هنوز بیهوشن...😕 چون باردار هستن، وضعیتشون فرق می کنه و برای حفظ سلامت جنین، نمیشه از یه سری دارو ها استفاده کرد... نفس عمیقی کشید و ادامه داد... - اگر تا فردا به هوش نیان، متاسفانه مجبور میشیم برای حفظ جون مادر، بچه رو سقط کنیم...😔 دنیا رو سرم خراب شد... اما... عطیه از هر چیزی مهم تر بود... - آقا... آقا حالتون خوبه؟🙁 سرمو به علامت آره تکون دادم. از اتاق دکتر بیرون اومدم... رفتم نمازخونه بیمارستان... دو رکعت نماز خوندم... یکم آروم شدم... زانو هامو بغل کردم و سرمو به دیوار تکیه دادم... چشمامو بستم... نفهمیدم کی خوابم برد... با تکون های دستی بیدار شدم... یه نفر داشت صدام می زد... - آقا... آقا محمد...😇 چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینم... رسول کنارم نشسته بود و با لبخند نگام می کرد... - سلام آقا.😊 + سلام...🙃 - حالتون خوبه؟😕 + بد نیستم...🙁 ببخشید، مزاحمت شدم...🙂 - اِ...😶 آقا این چه حرفیه؟!😕 وظیفم بود...😄 + کِی اومدی؟🤔 - ۵ دقیقه ای میشه... مادرتون گفتن اومدین نمازخونه.🙃 + خب... اطلاعات اون طرفو آوردی؟🧐 - بله...😉😄 تبلتشو روشن کرد و جوری گرفتش که منم بتونم ببینم. عکس و اطلاعات یه نفر رو آورد. - بهزاد محمودی... متولد ۱۳۵۹ در تهران. دیپلم ادبیات و لیسانس برق داره. سابقه ی خاصی نداره... اما همون طور که تلفنی هم بهتون گفتم، یه چیزی ازش فهمیدم...🤓 + چی؟🧐 - این یکی از اوناییه که با شارلوت والر در ارتباط بوده و بهش کمک می کرده. الکساندر هم به واسطه ی شارلوت باهاش آشنا شده. + کِی اینطور...😶 رسول اینا حتما واسه دیدن نتیجه میان بیمارستان...☝️🏻 به فرشید بگو بیاد اینجا، دوربینای بیمارستان رو چک کنه. اطلاعات محمودی رو هم براش بفرست.🙃 - چشم آقا.😇 هر دو از نمازخونه بیرون اومدیم. داشتم با رسول حرف می زدم که یه چیزی توجهمو به خودش جلب کرد... رفتیم حرم. بعد از زیارت، رفتیم بازار و خرید کردیم... یکم تو شهر چرخیدیم... نرگس گفت: میگم... شام بریم رستوران؟😄 + باشه...😉 هر چی شما بگی بانو...😁 لبخندی زد... آخ که چقدر لبخندشو دوست داشتم...❤️ ساعت ۱۰ شب بود که برگشتیم هتل... حس می کردم حال نرگس خوب نیست... + نرگس جان...!🙃 خوبی؟😢 - آره...🙂 + مطمئنی؟!🧐 - آره بابا...😅 خوبم...😶 همون لحظه حالش بد شد و رفت سرویس... وقتی بیرون اومد، رنگش شده بود عینِ گچ دیوار... خیلی نگرانش بودم... بعد از کلی اصرار، راضی شد که بریم بیمارستان... دکتر معاینش کرد و گفت: نگران نباشین.🙃 مسمومیت غذاییه...😊 براش سرم وصل کردن و خوابید... نشستم کنار تختش... محو تماشاش شدم... چقدر دوسش داشتم... شده بود همه زندگیم... چند دقیقه بعد، چشماشو باز کرد... لبخندی زدم... + بهتری...؟!😊 - آره...🙃 سرمش تموم شد... دو تا آبمیوه گرفتم و بعدم برگشتیم هتل... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: دلم واسه محمد سوخت...😭💔 پ.ن2: چی توجه محمدو به خودش جلب کرده؟!🧐🤔 پ.ن3: حال نرگس بد شد...😱 پ.ن4: سعید چقدر دوسش داره...🙃 پ.ن5: حدساتونو درباره پ.ن2 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" یه آقایی رو به روی پذیرش نشسته بود که خیلی شبیه به عکسی بود که رسول از محمودی نشونم داد. + رسول... - جانم آقا؟! + یه آقایی رو به روی پذیرش رو صندلی نشسته. فکر کنم محمودی باشه...😶 الان سرش تو گوشیشه و حواسش نیست... آروم...☝️🏻 بدون اینکه جلب توجه کنی، برگرد عقب و نگاش کن... کاری که گفتمو انجام داد. + خودشه...😶 نه؟!😤 - آره آقا... خودِ خودشه...😬 + ببین... آروم میریم سمتش...🤫 رسول نباید شک کنه ها...🙃 امکان داره مسلح باشه...😕 خوب حواستو جمع کن...☝️🏻 - چشم.😉 رفتیم سمتش. برگشت طرفمون... انگار منو شناخت... بلند شد و خیلی عادی به سمت در خروجی حرکت کرد... ما هم پشت سرش رفتیم... یهو دوید... من و رسول هم دنبالش دویدیم... وارد محوطه شد... اسلحمو به سمتش گرفتم... + ایست... صدای شلیک گلوله اومد... افتاد... رسیدیم بهش... نبضش نمی زد... لعنتی... تموم کرده بود... حذفش کردن... همه بیمارستان رو زیر و رو کردیم... اما هیچی پیدا نکردیم... یه سیمکارت سفید انداختم رو گوشیم و به محمد پیام دادم... به محض اینکه پیام ارسال شد، سیمکارت رو شکستم و انداختمش تو سطل زباله. کاش می تونستم برم بیمارستان و از نزدیک شاهد خورد شدنش باشم... صدای لپتاپم اومد. از طرف یه آیدی ناشناس، برام ایمیل اومده بود. - احمق...🤬 کی بهت گفت اون بلا رو سر زن محمد بیاری؟؟؟😡 اونا همین طوری دنبالت...😏 حالا دیگه حساس تر میشن...😬 تو فقط کاری رو می کنی که من بهت میگم...😠☝️🏻 اگه یه بار دیگه بدون هماهنگی با من کاری انجام بدی، حذفت می کنم...😤 شارلوت... نه.... خیلی تعجب کردم... آخه این از کجا فهمیده؟ حتما برام تامین گذاشته... هیچ وقت به من اعتماد نمی کنه... اما منِ لعنتی، دوسش دارم... مهرانو گذاشته بودم تا مراقب بهزاد باشه... بهش گفته بودم اگه مامورا به بهزاد شک کردن، سریع حذفش کنه... بهش زنگ زدم. - الو... + وضعیت چطوره؟!🤨😏 - خوبه...😏 یهو گفت: این پسره بهزاد بدو بدو از در خروجی بیمارستان بیرون اومد.😱 الان تو محوطس. دو تا مامور دنبالشن. یکیشونم اسلحه داره.😥 از جام پریدم. + همین الان حذفش کن...🤫 - اوکی.😏 گوشی رو قطع کردم. چند دقیقه بعد، یه پیام از طرف مهران برام اومد. - حذف شد... گوشیمو خاموش کردم. حوصله هیچ کس و هیچ چیزو نداشتم... سرم درد می کرد... یه مسکن خوردم و خوابیدم... شب شده بود... رسول و فرشید رو فرستادم خونه هاشون. با آقای عبدی تماس گرفتم و همه چیز رو بهشون گفتم... عزیز با کلی خواهش و تمنا راضی شد بره خونه و رسول رسوندش. نصف شب بود... از دکتر خواستم عطیه رو ببینم. اول مخالفت کرد... اما بعد گفت می تونم واسه ۵ دقیقه ببینمش... رفتم تو اتاقش و رو صندلی، کنار تختش نشستم. آخ خدا... بمیرم براش.. رنگش مثل گچ دیوار بود... چند تا دستگاه بهش وصل بودن... ماسک اکسیژن رو دهن و بینیش بود... بغضمو به سختی قورت دادم... + سلام عزیزدلم! صدامو می شنوی؟! می بینی حالم خرابه...! می بینی دارم داغون میشم؟ صورتم خیس اشک بود و صدام گرفته بود... + عطیه من هیچ وقت جلو تو گریه نکردم... اما دیگه نمی تونم... دیگه طاقت ندارم... من بدون تو نمی تونم... آخه من بچه می خوام چیکار...؟! اونم وقتی که تو رو دارم... عطیه تو همه زندگی منی... همه دنیامی... اگه... اگه زبونم لال... اتفاقی واسه تو بیفته، من می میرم عطیه... تو رو خدا چشماتو باز کن... جون محمد چشماتو باز کن... بزار دوباره چشمای خوشگلتو ببینم... از اتاق بیرون اومدم. رفتم نمازخونه... نماز شب خوندم... قرآنی که تو جیبم بود رو بیرون آوردم و شروع به خوندن کردم... صدای اذان اومد... نماز صبحمو خوندم... رفتم سمت اتاق عطیه... از پشت شیشه بهش خیره شدم... یهو... وای... دکترا و پرستارا رفتن اتاق عطیه و نزاشتن من برم تو... خدایا... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: حذفش کردن...😕 پ.ن2: دلم واسه محمد کباب شد...😭 پ.ن3: یعنی چه اتفاقی افتاده؟!🧐🤔😱 حدساتونو در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😊😉💫 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" خدایا... رحم کن. خطِ صاف... صدای بوق اون دستگاه. همه و همه داشتن داغونم می کردن. زیر لب صلوات می فرستادم. پرستار پرده رو کشید. انگار دیگه قلبم نمی زد. رمقی تو پاهام نبود. زانو هام خالی کردن. افتادم. از ته دلم خدا رو صدا زدم و ازش کمک خواستم... نمی‌دونم چقدر گذشت... با صدای دکتر به خودم اومدم. - آقا... آقا حالتون خوبه؟!😢 نای حرف زدن نداشتم. یه آقایی رو صدا زد. اومد و بازومو گرفت. کمکم کرد و آروم بلند شدم. نشستم رو صندلی. با صدایی که از ته چاه در میومد به دکتر گفتم: حالش چطوره؟!😓 + خدا رو شکر احیاشون کردیم.😊 چند دقیقه دیگه به هوش میان و در این صورت دیگه نیازی نیست بچه رو سقط کنیم.🙃 انگار دنیا رو بهم دادن. لبخندی زدم و تو دلم کلی خدا رو شکر کردم. از دکتر اجازه گرفتم عطیه رو ببینم. رفتم تو اتاق و کنار تختش رو صندلی نشستم. کم کم چشماشو باز کرد. آخ که چقدر دلم لک زده بود واسه اون چشمای خوشگلش. با صدایِ ضعیفی گفت: محمد... بغضمو به سختی قورت دادم. صدام گرفته بود. + جانِ محمد.؟!🙃❤️ - بچم... نزاشتم ادامه بده و گفتم: خیالت راحت😉 سالمِ سالمه.🙂 لبخند بی جونی زد. دلم رفت واسه لبخند جذاب و قشنگش.💞 آهی کشیدم. + عطیه اگه بدونی چی کشیدم.🙂 اگه بدونی چی بهم گذشت.😓 - ببخشید که نگرانت کردم. من باید بیشتر مواظب می بودم.😕 + قربونت برم.❤️ این چه حرفیه می زنی؟!😶 خدا رو شکر که همه چی بخیر گذشت.😇 - واقعا خدا رو شکر.🙃 تو صورتم دقیق شد. چشماشو ریز کرد و پرسید: گریه کردی؟!🤨 + نه بابا...😅 سرشو تکون داد و گفت: چرا...😉 گریه کردی.😕 چشمات شدن کاسه ی خون.🙁 سرمو پائین انداختم. + درد که نداری؟!🙃 - الان مثلا بحثو عوض کردی؟!😐😶 + از کجا فهمیدی؟!🤥 - می شناسمت.😐😑😕 هر دو خندیدیم. + حالا... جدای از شوخی... درد نداری؟!🙃 - نه... خوبِ خوبم.😊 - محمد... + جانم؟!🙂 - میگم... میشه بریم خونه؟!🙁 + الان؟!😳 - آره... من اصلا نمی تونم اینجا رو تحمل کنم.😢 بریم خونه...😕 + نمیشه عزیزم.🙃 دکتر باید بگه.😉😊 - حالا اگه خودت بودیا، یه ثانیه هم نمی موندی.😏😒😐😑 + 😂 + اگه مجبور بودم، می موندم.😉😌 - آها...😶 اون وقت در چه شرایطی مجبور می شدی؟!🧐🤨 بهش اشاره کردم و گفتم: اگه فرمانده دستور می دادن، اطلاعت می کردم و می موندم.😌✌️🏻😜 + البته که در این شرایط، بنده فرمانده هستم.😁 - کی اینطور.🤨😂 + 😂 یهو بغض کرد. + اِ...😶 چی شد؟!😕 ناراحت شدی؟!🙁 قطره اشکی که رو گونش بودو با پشت دستش پاک کرد و گفت: یاد حرف فاطمه افتادم.😕 + چه حرفی؟!🧐 شب بود. مادر آقا محمد رو رسوندم خونشون و رفتم خونه. سارا خواب بود. آمارشو داشتم.😌😁😜 فردا صبح شیفت بود و شب بر می گشت. چه فرصتی از این بهتر؟🤔😁 کلی وقت داشتم تا برنامه هامو عملی کنم.😃 یهو دلم هوای سعیدو کرد. واقعا جاش خالی بود.🙃❤️ گوشیمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. رفتم تو واتساپ و بهش پیام دادم. + سلام علیکم😃 آقا داماد😜😂 خوش می گذره؟!🤔😄 چند دقیقه گذشت. اما آنلاین نشد. البته دیر وقت بود. خواستم برم تو اتاق و بخوابم که آنلاین شد. - علیک سلام😶 نمکدون😒 عالیه.😍 مخصوصا اینکه تو رو نمی بینم...😌😝😂 + هار هار هار😒 خاک تو سر من که دلم واسه تویِ بی احساس تنگ شده.😤 - وای مامانم اینا😂 چقدر حرفت رمانتیک و احساسی بود.👌🏻 واقعا دمت گرم👏🏻😂 ایول داری داداش.👍🏻😉🤣 + اصلا چرا خاک تو سر من؟!😠 خاک تو سر تو که من دلم برات تنگ میشه😤 چی؟؟؟😳 یا خدا😱 بدبخت شدم.😬🤦🏻‍♂ گاف دادم🤭 اونم چه گافی😶 پیش کی😓 خواستم پیامو براش پاک کنم که دیدم اَی دلِ غافل... سین خورد. - 🤣🤣🤣 تقریبا یک دقیقه آنلاین بود و هیچ پیامی نداد. + چی شد؟!😶 مردی؟!😐😑 - واییی؛ خدا نکشتت رسول.😂🤣 رفتم بیرون اتاق خندیدم که نرگس بیدار نشه.🤭😂 - فکر کنم خسته ای.😶 خوابت میاد.😴 واسه همین داری هزیون میگی.🤭😂 البته تو که همیشه گاف میدی و اینم کاملا طبیعیه.😌😝😂 برو داداش.🚶🏻‍♂ برو بخواب.😉 شبت شیک.✋🏻🤣 + مگه دستم بهت نرسه.😐🔪😑 - 🤣 + راستی فردا تولد ساراست.😇 - می دونم.🙃 من هیچ وقت تولد تنها خواهرم یادم نمیره استاد.😌😉☝️🏻 + خودش که یادش نیست.😶 - اون که همیشه یادش نیست.😑 انقدر که سرش شلوغه.😄 + آره.😄 واسه همینم می خوام سوپرایزش کنم.😋😁 - آفرین...😃👏🏻 + سعید - جانم؟! + دور از شوخی ها😶 دلم خیلی برات تنگ شده🙃❤️ - من بیشتر😉❤️ + کِی برمیگردین؟!🤔 - دو سه روز دیگه.😊 + آها. باشه. مزاحمت نمیشم. به نرگس خانم هم سلام برسون. شب بخیر. - باشه. تو هم سلام برسون. شبت بخیر. رفتم تو اتاق و خوابیدم. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" امروز ماشین نیاورده بودم. با تاکسی اومده بودم و الانم باید با تاکسی بر می گشتم. داشتم از خیابون رد می شدم که یه ماشین خلاف جهت با سرعت به سمتم اومد. جیغ کشیدم... همه جام درد می کرد...😓 مردم دورم جمع شده بودن. اصلا نگران خودم نبودم... مهم بچمون بود...🙂💔 کم کم چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم... چشمامو باز کردم... محمد کنارم نشسته بود... چشماش کاسه خون بودن... معلوم بود گریه کرده... ازش پرسیدم. اما انکار کرد و بعدم بحث رو عوض کرد... یاد حرفای فاطمه افتادم... بغض بدی به گلوم چنگ می زد... قطره اشکی که رو گونم بودو پاک کردم... اون روز وقتی فاطمه از پیش دکتر برگشت، خیلی بهم ریخته بود. وقتی برگشتیم خونه، ازش پرسیدم.‌ اولش طفره رفت، اما انقدر اصرار کردم تا بالاخره گفت... با شنیدن حرفاش، حالم خیلی بد شد...😢 خیلی بد...😓 + چه حرفی؟!🧐 با بغض گفت: اون روز که از بیمارستان برگشتیم، فاطمه خیلی بهم ریخته بود.😕 ازش پرسیدم چشه...؟!🤔 اولش جواب نداد...😶 اما انقدر اصرار کردم تا گفت...🙃 گفت... دکتر بهش گفته... پات بدجوری زخمی شده... تصادف سنگینی کردی و ضربه سختی به پات وارد شده... اصلا هم بهش رسیدگی نشده...😞 گفت... گفت...😓 دیگه طاقت نیاورد و زد زیر گریه... - گفت د‌کتر گفته: چون بهش رسیدگی نشده...😔 اگه... اگه.... زبونم لال... پات.... عفونت می کرد... باید... باید... قطعش می کردن...😭 شدت گریش بیشتر شد... دلم نمی خواست گریشو ببینم... + الهی من فدات شم...❤️ آخه چرا چشمای خوشگلتو بارونی می کنی؟!😕 گریه نکن دیگه...😶🙁 - چ..... چطور... ازم... می.... می خوای.... گ..... گریه... ن.... نکنم...؟!😭 - اگه... اگه... زبونم لال... بلایی.... سرت.... میومد... اون وقت چی...؟!😭 + عزیز دلم...🙃 الان که من صحیح و سالم کنارت نشستم😇 دیگه چرا گریه می کنی؟!😕 - حتی دکترم فهمیده تو به فکر خودت نیستی...😢 محمد... تو رو خدا... تو رو جون عطیه... یه ذره به فکر خودت باش...😭 + چشم... هر چی تو بگی...🙁 فقط گریه نکن...😕🙂 - الکی نگو چشم😶 من که می دونم شبا که میای خونه تا دیر وقت یا حتی تا صبح، پای لپاپتی و باهاش کار می کنی...😞 هر وقت هم میای خونه، خستگی از چشمات می‌باره...🙁 حرفی واسه گفتن نداشتم... شاید حق با عطیه بود... از اتاق بیرون اومدم تا استراحت کنه. صبح فاطمه و عزیز اومدن و عطیه هم مرخص شد. رسوندمشون خونه و رفتم سایت... صبح شد. سارا رفت بیمارستان. دیروز قبل از اینکه برم خونه، رفتم شیرینی فروشی و کیک سفارش دادم. کادویی هم که از ۲ هفته پیش دیده بودمش و حسابی چشممو گرفته بود، خریدم... رفتم بیرون و خرید کردم. زنگ خونه به صدا درومد. ریحانه بود. آیفونو زدم. اومد تو... + سلاااااام...😃 ریحانه خانم...😊 - سلام داداشی...😃 همدیگرو بغل کردیم. - خب... چیکارا کردی...؟!😄 + من کاری نکردم...🤷🏻‍♂ قراره شما همه کارا رو بکنی...😉😌😁 - اِ...!🙃 اینجوریه؟!😏 + بله...😁😌 یه چیزی محکم خورد تو سرم...🤕 + آخخخخخ...😓 کیفش بود... - حقت بود...😝😌😂 تا تو باشی دیگه اینجوری با من حرف نزنی...😉🙃😂 + خیل خب بابا...😶 حالا چرا می زنی؟🙄😪 - چون عصبیم کردی...😤😁 + وقت دنیا رو می گیری با این عصبی شدنات...😐 کوسنی از رو مبل برداشت و خواست سمتم پرت کنه که سریع گارد گرفتم و گفتم: غلط کردم...😰 فقط نزن...😢 انداختش رو مبل. هر دو خندیدیم. منم زورم زیاد بود، اما به پای زور ریحانه نمی رسید... دستش خیلی سنگین بود... چه وقتی خودش میزدت، چه وقتی که یه چیزی پرت می کرد سمتت و چه وقتی که باهات مبارزه می کرد. هردومون کمربند مشکی کاراته داشتیم... اما ریحانه مبارزش از من بهتر بود... همیشه از حق هم دفاع می کردیم و هوای همدیگرو داشتیم...😌✌️🏻 با کمک ریحانه، خونه رو تزئین کردیم، غذا پختیم و خلاصه همه چیز رو آماده کردیم... مامان و بابا، به همراه فرشید و خانوادش و مامان و بابای سعید و سارا اومدن. قبل از اینکه برسن، رفتم و کیکی که سفارش داده بودم رو تحویل گرفتم. همه چیز آماده بود. ساعت ۱۰ شب شده بود. سارا هنوز نیومده بود. چند بار بهش زنگ زدم. اما جواب نداد. داشتم نگران می شدم. دوباره بهش زنگ زدم. داشت قطع می شد که جواب داد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: آخی...😢 دلم واسه عطیه سوخت...💔 پ.ن2: خدا به رسول رحم کرد...😱😂 پ.ن3: به نظرتون سارا چی میگه؟!🧐🤔 حدساتونو در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy