🌸💫
برای نوشتن،
لازم نیست دست به قلم عالی داشته باشی،
لازم نیست فنون خاصی بلد باشی،
لازم نیست رضایت بقیه رو نسبت به نوشته هات جلب کنی،
لازم نیست کلاس نویسندگی بری،
لازم نیست استعداد خاصی داشته باشی!
برای نوشتن، تو فقط به یه کاغذ و خودکار ساده نیاز داری تا هر آنچه که در ذهن داری بنویسی، فقط برای خودت!
برای خودت بنویس، خواهی دید که چگونه آسمانِ نوشتن دریایِ مواجِ ذهنت را رام میکند!
#حیات
بریم واسه پارت جدید✨
لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امامزمان«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرتولیعصر«عج» بفرستین🙃
#سردار_دلها
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_251
#محمد
گوشی قطع شد!
دوباره تماس گرفتم، اما موبایلش خاموش بود.
از استرس قلبم تندتند میزد.
ناخودآگاه شمارهٔ رسول رو گرفتم، مثل همیشه خیلی زود جواب داد.
- سلام آقامحمد، شبتون بخیر!
+ رسول سایتی؟
با لحن متعجبی جواب داد: بله، چطور؟
+ رد گوشی داوود رو بزن، فقط سریع.. لوکیشنش رو هم بفرست واسم، یاعلی!
قبل از اینکه سوالی بپرسه، قطع کردم و منتظر شدم.
کمی که گذشت، موبایلم زنگ خورد.
برخلاف انتظارم داوود بود!
سریع جواب دادم.
+ داوود خودتی؟
صدای آرومش توی گوشم پیچید.
- خودمم آقا!
چشمامو بستم و با کف دست پیشونیم رو ماساژ دادم.
+ کجایی تو؟ حالت خوبه؟
- خوبم، فقط... فقط باید ببینمتون!
نفسی گرفتم.
+ خیلیخب، آدرس رو بفرست زود میام.
قطع کرد و تا حاضر بشم آدرس رو فرستاد.
از خونه زدم بیرون و نشستم پشت فرمون که رسول باهام تماس گرفت!
قطع کردم و بهش پیام دادم تا از نگرانی در بیاد.
با بسمالله ماشین رو روشن کردم و راه افتادم طرف آدرس...
#داوود
که اسلحهای توسط اونی که جلو نشسته بود، روی پیشونیم قرار گرفت!
گوشی از دستم افتاد و خاموش شد.
- ببین آقاپسر، من نمیخوام آسیبی بهت بزنم. فقط میخوام یه پیغام به رییست محمد بدی! بهش بگو فردا ساعت چهارعصر، خیابون شریعتی، توی بازارچه منتظرشیم! فقط به نفعشه تنها بیاد و تابلوبازی درنیاره که در این صورت خودش و خانوادهاش و تکتک اعضای تیمش به دیار باقی میپیوندند! روشنه؟!
جوابی ندادم که داد زد: روشنهههه؟
ناخودآگاه لب زدم: باشه!
با اشارهاش فردِ پشت سرم به آرومی چاقو رو از زیر گلوم برداشت، تا به خودم بیام با اسلحهاش ضربهٔ محکمی به گیجگاهم زد!
آخِ ریزی گفتم و چشمامو محکم روی هم فشردم، صدای باز شد درهای ماشین به گوشم رسید و سریع پیاده شدن.
چشمام تار میدید و گیج بودم، دستم رو به سرم گرفتم و آروم خم شدم و گوشیم رو برداشتم.
سرم رو به صندلی تکیه دادم و بعد از روشن کردن گوشی، شمارهٔ آقامحمد رو گرفتم.
خیلی زود صدای نگرانش توی گوشم پیچید.
- داوود خودتی؟
درد باعث شد دوباره چشمامو روی هم فشار بدم.
+ خودمم آقا!
- کجایی تو؟ حالت خوبه؟
+ خوبم، فقط... فقط باید ببینمتون!
- خیلیخب، آدرس رو بفرست زود میام.
قطع کردم و بعد از فرستادن آدرس، آروم از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم. خبری ازشون نبود!
نفسم رو با حرص بیرون دادم و دستی توی موهام کشیدم.
مغزم کمکم داشت شروع به تحلیل میکرد، اینا از طرف کی بودن؟ چرا اومده بودن سراغِ من؟ دقیقاً چی از آقامحمد میخوان؟
با ترمز کردن ماشینی جلوی پام به خودم اومدم!
راننده از ماشین پیاده شد، آقامحمد بود! با رنگ و روی پریده و نگاهِ جدیِ همیشگیش...
با قدمهای بلند خودش رو بهم رسوند و شونههام رو گرفت، نگاهِ آشفته و نگرانش توی صورتم میچرخید و حتی لحن صداش هم نگران بود.
- سالمی؟ چیزیت که نشده؟
دستم رو روی دستش گذاشتم و برای کمتر کردن نگرانیش لبخند کمرمقی زدم.
+ خوبم آقا، نگران نباشید!
زیر بازوم رو گرفت و آروم کشوندم طرف ماشین خودم، در رو باز کرد و گفت: بشین تا من ماشین رو جابهجا کنم، سر راهِ خَلقُاللهست.
با احتیاط نشستم و بعد از پارک کردن ماشینش پشت سر ماشین من، اومد و کنارم نشست. به محض بستن در پرسید: تعریف کن ببینم چی شده؟! اون از مکالمهمون که اونجوری تموم شد، اینم از کنار اَبروت که کبوده!
نفس عمیقی کشیدم و ماجرا رو براش تعریف کردم.
با دقت به حرفام گوش میداد، بعد از تموم شدن صحبتم پرسید: نگفتن از طرف کی اومدن؟
+ نه آقا، ولی من خیلی نگرانم! اگه شناسایی شده باشید....
لبخند ریزی که زد باعث شد ادامه ندم!
اگهای در کار نبود، قطعاً دوباره شناسایی شده بود.
با ناراحتی سرم رو پایین انداختم که گفت: هنوز که چیزی نشده اینجوری زانوی غم بغل گرفتی! نترس من لیاقتش رو ندارم.
چینی به پیشونیم دادم و پرسیدم: لیاقت چی رو ندارید آقا؟
به رو به رو نگاه کرد و با حسرت و آروم جواب داد: شهادت!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: نظرات زیاد باشه، به امیدخدا فردا پسفردا هم یه پارت کوتاه داریم🪴
منتظر نظراتتون هستم
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولاالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
دقت کردی وقتی میخوای نماز بخونی، چقدر سختته و انگار میخوای یه کووووه بزرگ رو جابه جا کنی؟ :)
_کار منه😊
#شیطان_گرافی
چقدربههمنزديکومربوطاند:
«قـربان»
«غـدير»
«عاشـورا»
قـربان:تعريفعهدالهى
غـدير:اعلامعهدالهى
عاشـورا:امتحانعهدالهى
چقدرآمارقبولىپاييناست!!
نهفهميدند،عهدچيست؟!
نهفهميدند،عهدباکيست؟!
نهفهميدند،عهدراچگونهبايدپاسداشت؟!
خدایامارابرعهدمانباحضرتقائم'عج'
استوارسازتامرگمان،مرگجاهلینباشد...
⇠|♥️|••
خدمت آقا امیرالمومنین آمد و گفت:
من تو را دوست دارم
و فلانی را هم دوست دارم
(نام یکی از دشمنان حضرت را آورد)
آقا امیرالمومنین علیهالسلام فرمودند:
اکنون تو یک چشم سالم داری..
یا کور باش یا بینا !
(یعنی) :
دوست داشتن هر دو سودی ندارد
و دین داری کامل یعنی
بیزاری از دشمنان علی علیهالسلام
| بحارالانوار
#عیـدغدیـر💚