eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
534 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
از آیت الله بهجت پرسیدند: آيا‌ آدمِ‌ گناه‌کار هم ‌میتونه‌ امام‌ زمانش ‌رو ببينه؟!ایشون‌ فرمودند: شمر هم‌ امام ‌زمانش ‌را ديد؛ اما نشناخت💔 . .
مـاهمـان‌امـام‌نـدیده‌هـایِ‌۶۸‌هجـریِ‌شمسـی‌ هستـیم‌کـه‌حـالا‌پـایِ‌خـامنـه‌ایِ‌امـام‌ایستـاده‌ایـم، بـا‌یک‌آه‌بیـشتر..! مکـتب،همـان‌مکتـب‌مقـدس‌اسـت‌ُ‌روحـیه، همـان‌روحـیه:)
بریم واسه پارت جدید✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چند دقیقه بعد از اومدن خواهر مائده‌خانم، خودشون هم با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومدن. ناخودآگاه لبخند ریزی زدم، سرم رو پایین انداختم که تابلو نشه. به همه چای تعارف کردن و بالاخره رو به روی من ایستادن، تپش قلبم بیشتر شده بود! - بفرمایید.. با شنیدن صداشون آروم سر بلند کردم، فنجون چای رو برداشتم و بعد از تشکر کوتاهی دوباره سرم رو پایین انداختم. سر به زیر کنار مادرشون نشستن. بعد از چند دقیقه صحبت مامان نگاهی به بابا انداخت و وقتی رضایت رو توی چشماش دید، رو کرد به پدر و مادر مائده‌خانم و گفت: اگه اجازه بدید، این دوتا جوون برن یه گوشه صحبت کنن و سنگاشونو با هم وا بکنن! مامان و بابا نگاهی بهم انداختن، بابا به نشونهٔ رضایت سر تکون داد و مامان با لبخندی رو بهم گفت: دخترم، آقا‌داوود رو راهنمایی کن اتاقت! زیرلب چشمی گفتم و آروم ایستادم، آقا‌داوود بعد از کسب اجازه از پدر و مادرشون بلند شدن و جلوتر اومدن. راه افتادم و ایشون هم پشت سرم، در اتاق رو باز کردم و خواستم تعارف کنم که زودتر از من گفتن: اول شما بفرمایید، خانم‌ها مقدم‌ترن! ناخواسته لبخندی روی لبم نشست که سریع جمعش کردم و وارد اتاق شدم و بعد از من ایشونم اومدن داخل.. روی صندلی میز کامپیوترم نشستم و آقا‌داوود هم روی تخت نشستن. چند لحظه‌ای به سکوت گذشت که بالاخره تک‌سرفه‌ای کردن و گفتن: خب... راستش من اصلا مقدمه‌چینی بلد نیستم! اگه یه ذره یهویی رفتم سر اصل مطلب بخاطر همینه.. سری تکون دادم، نفس عمیقی کشیدن و ادامه دادن: من وضعیت مالی آنچنانی ندارم، کل سرمایه‌ام یه ماشینه و یه پس‌انداز کوچیک که میشه باهاش یه خونهٔ نقلی اجاره کرد. کارمم که... خودتون بهتر می‌دونید، ممکنه امروز باشم و فردا نباشم! همون‌طور که سرم پایین بود و با انگشتام بازی می‌کردم گفتم: شاید حرفی که می‌زنم از نظرتون شعار باشه و باور نکنید، اما مال دنیا برای من ارزش زیادی نداره! شغل‌تون هم که حرفهٔ خودمه، خیلی خوب می‌شناسمش و مشکلی باهاش ندارم. چون معتقدم تا خدا نخواد برگی از درخت نمی‌افته! پس از این بابت نگرانی‌ای ندارم. چیزی که خیلی برام مهمه، اعتقادات و باورهای طرف مقابلمه به اضافهٔ اخلاق و شخصیتش.. به هر حال از قدیم گفتن: کبوتر با کبوتر، باز با باز! نفسی گرفتم و آروم‌تر ادامه دادم: عشق و علاقه خیلی مهمه برام، دلم می‌خواد عشقِ بین خودم و همسرم واقعی و دوطرفه باشه که هیچ‌کس و هیچ‌چیز نتونه بین‌مون فاصله بندازه! نیم‌نگاهی به آقاداوود انداختم که با دقت به صحبت‌هام گوش می‌دادن، دوباره سرم رو پایین انداختم. + احترام هم به اندازهٔ عشق و علاقه برای من حائز اهمیته! از بی‌احترامی و پرخاشگری فراری‌ام.. به نظرم صحبتِ آروم و منطقی تأثیرش خیلی بیشتره! دیگه ادامه ندادم، همهٔ اون چیزایی که توی دلم بود رو گفتم. آقاداوود نفسی تازه کردن و گفتن: حرفاتون درسته، عشق و علاقه و احترام فاکتورهای مهمی توی زندگی هستن! و علاوه بر همهٔ این‌ها، من دلم می‌خواد همسرم واقعاً همراهم باشه! توی سختی و آسونی و پستی و بلندی‌های زندگی کنارم باشه و ازم حمایت کنه. لبخند کم‌رنگی زدم. + بله، حتماً همین‌طوره! زندگی با همین پستی بلندی‌هاشه که شیرینه:) چند لحظه سکوت شد و بعد آقاداوود به آرومی پرسیدن: چیز دیگه‌ای مونده که بخواید بگید؟ من همهٔ حرفام رو زدم، اگه مسئله‌ای هست بفرمایید! لبه‌های چادرم رو توی دستم گرفتم. + نه، حرفِ دیگه‌ای ندارم. هر چیزی که لازم بود رو بهتون گفتم! با صدای خیلی آرومی گفتن: و جواب‌تون؟ لبخندی روی لبام نقش بست، حس می‌کردم گونه‌هام سرخ شدن و گرمم بود. آروم بلند شدم که آقاداوود هم ایستادن. + به نظرم بهتره بریم بیرون، خانواده‌ها منتظرن! - بله حتماً.. رفتیم طرف در، این‌بار هم اول من و بعد آقاداوود از اتاق خارج شدیم. با صدای بستن در همه چرخیدن طرف‌مون! مادر آقاداوود با لبخند گفتن: دهن‌مون رو شیرین کنیم دخترم؟ لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم که با ذوق ادامه دادن: پس مبارکه! لبخند برای لحظه‌ای از روی لبام کنار نمی‌رفت، بعد از جواب مثبت مائده صیغهٔ محرمیتی بین‌مون خونده شد و قرار شد دوماه دیگه که مصادف بود با ولادت حضرت‌زینب ۜ یه عقد کوچیک بگیریم. مامان با خوشحالی گفت: ولی چقدر انگشتر نشون بهش میومدا، انگار برای خودش ساخته بودن! لبخندم عمیق‌تر شد، حق با مامان بود. واقعاً به دستش میومد. بالاخره رسیدیم خونه، ماشین رو پارک کردم و گفتم: شما برید داخل، من میرم بنزین بزنم برمی‌گردم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
بعد از اینکه پیاده شدن، دور زدم و رفتم طرف پمپ‌بنزین... کارم که تموم شد، برگشتم طرف خونه که موبایلم زنگ خورد. ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و گوشی رو برداشتم، اسمِ «داداش‌محمدم♥️» روی صفحه خودنمایی می‌کرد. ناخودآگاه لبخند زدم و تماس رو وصل کردم. + سلام آقا‌محمد! - به سلام، آقاداماد.. چطوری؟ خندیدم و گفتم: شکرخدا، شما خوبید؟ - الحمدالله، چی شد چه خبر؟ منتظر شیرینی باشیم یا... + نون‌خامه‌ای دوست دارید یا رولت؟ خندید و جواب داد: به‌به مبارک باشه، به جمع متأهل‌ها و مهمونی‌های خانوادگی خوش اومدی! زحمت بکش رولت بگیر. + ولی تا اونجا که من یادمه شما نون‌خامه‌ای بیشتر دوست داشتید! - هنوزم همینه، ولی رسول رولت بیشتر دوست داره! + آهاااا، پس قضیه اینه! عزیزکرده و تافتهٔ جدا بافته و... صدای خنده‌اش توی گوشم پیچید. - انقدر مزه نریز پسر، کِی مراسم می‌گیرید ان‌شاءالله؟ اومدم جواب بدم که یهو صدای باز شدن در عقب به گوشم رسید! خواستم برگردم که یه نفر دستش رو محکم دور گردنم حلقه کرد و چاقو گذاشت زیر گلوم... ~ صدات در بیاد کشتمت! دستاتو بگیر بالا... نفسم گرفت. + ت‍..تو کی هستی؟ چاقو رو بیشتر فشار داد که از درد چشمام رو بستم. همون لحظه یه مرد هیکلی که نقاب داشت و تمام صورتش رو پوشونده بود، از عقب پرید جلو و نشست روی صندلی شاگرد، پس دونفر بودن. × به زودی می‌فهمی پسرجون! صدای نگران آقا‌محمد به گوشم رسید. - داوود؟ داوود خوبی؟ صدای کیه؟ نمی‌تونستم جواب بدم. مچ دست اونی که چاقو زیر گلوم گذاشته بود رو گرفتم و اومدم بپیچونم که... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو باقر العلوم هستی و تموم عالم به فرمانت به زیر دِین شما شیعه، الهی جانم به قربانت شهادت‌امام‌باقر‌"علیه‌السلام‌"‌تسلیت‌باد🏴
و این خیلی مهمه، از اینکه یکی مثل خودت سر راهت قرار بگیره ازش میترسی یا نه، ازش راضی هستی یا نه. از دید اطرافیان حرکات و رفتار های خودمون رو نگاه کنیم، اینکه گاهی یه جای کارمون لنگ بزنه چیز عجیبی نیست ولی بده، عجیب نیست ولی باید درست بشه...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖇⏳ اهل دلی میگفت: حرف مردم مهم است... اما نه تا جایی که زندگی‌ات را روی آن بنا کنی! مهم است اما نه تا جایی که نگاهت فقط به حرف مردم باشد! مهم است اما نه تا جایی که تصمیمت را روی میل آنها بگیری! مهم است اما نه در جایی که بهشان مربوط نیست... مهم است اما نه در جایی که خدا هست! میگفت اگر برای مردم کاری میکنی حرفشان توی کار برایت مهم باشد ولی حریم کار از زندگی جداست! توی روزگاری که همه چشم نقاد دارند و تفریحشان تحلیل و بررسیِ زندگیِ این و آن است، تو خودت باش وگرنه باید معجونی باشی از آنچه دیگران از تو خواستند؛ و این یعنی پایت روی پوست خربزه است! آنوقت سُریدن محتمل است و بریدن نزدیک... آنوقت تویی و گردنه‌های پرخطر که از دل جاده‌یِ هزارراهنما سر برآورده‌اند! دل بدهی به حرف این و آن، همه‌شان حتی به دلسوزی برایت نسخه میپیچند؛ آخرش هم میشود درد بی درمانی که علاجش یک عمرِ جدید میخواهد که از نو شروع کنی ولی با تجربه های زیسته... و این قطعا میسر نیست مگر به فرضِ محال! راست میگفت! مردم واژه‌ی عامی است که خودمان هم یکی از آنیم؛ چقدر بی‌محابا و بی نگرانی نسخه میپیچیم، قضاوت میکنیم، توقع داریم، تابلوهای راهنمای سرِ راهِ همدیگر را کج و کوله میکنیم، چراغ های راهنما را دستکاری میکنیم، مانع میگذاریم سرِ راهِ هم، ایست و بازرسی خودمختار عَلَم میکنیم و خلاصه چقدر به پر و پای هم میپیچیم!!! این چرخه‌ی نقد نافرجامِ خویشتن، تا بوده بوده و تا هست، هست... ما هم مشغولیم به همه‌ی آنچه که خو به آن منتقدیم! _حامدسلطانی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای آشنا با تشنگی، ای هم صدای العطش دل بردی از اهل ولا، ای یادگار کربلا