حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_69
#محمد
داوود بهم زنگ زد و گفت الکساندر گفته می خواد برادرشو ببینه...😶
به نظرم دیگه وقت دستگیریش بود...🤫
باید با آقای عبدی هماهنگ می کردم...
ساعت ۸ صبح بود.
حاضر شدم و رفتم سایت.
ساعت ۱۰ صبح شد و داوود رفت تا با الکساندر ملاقات کنه.
کنار رسول نشستم.
یه هدفون ازش گرفتم و با دقت گوش کردم.
الکساندر: آفرین...👏🏻 فکر نمی کردم بتونی این اطلاعات رو برام بیاری...😀
داوود: منو دست کم نگیر...😁
الکساندر: تو حتی کارت از شریفی هم بهتره...😉
داوود: چطور؟!🤔
الکساندر: من هر وقت از اون چیزی می خوام، همیشه نصف و نیمه انجامش میده...😒 زیاد از کار کردن باهاش راضی نیستم...😕 من با اونایی کار می کنم، که وقتی چیزی ازشون می خوام، درست و کامل انجامش بدن...☝️🏻 واسه همین تصمیم گرفتم دیگه با شریفی کار نکنم...😶 می توام تو رو جای گزینش کنم...🤫 البته اگه خودت بخوای...😉
داوود: با کمال میل...😄
الکساندر: راستی... آخر هفته یه مهمونی بزرگ داریم...🤩 دلم می خواد تو هم باشی...😉 می خوام با دوستام آشنات کنم...😁
داوود: چه خوب...🤩 حتما میام...🤗
۱۰ دقیقه بعد، با هم خداحافظی کردن و الکساندر رفت...
داوود هم برگشت سایت...
چند روزه اصلا سرحال نیست...😕
هنش تو خودشه...😶
خیلی نگرانشم...🙁
ازش پرسیدم...🙃 اما مثل دفعه های قبل، طفره رفت...😶
رفتم اتاق آقای عبدی تا درباره دستگیری الکساندر باهاشون صحبت کنم.
در زدم.
- بفرمائید.
درو باز کردم.
+ سلام آقا😊 اجازه هست؟!🙃
- سلام محمد😊 آره...🙂 بیا تو...😇
رفتم تو و درو بستم.
...........
- پس به نظرت، وقتشه که دستیگرش کنیم...😶
+ بله آقا...🙃 به اندازه کافی روش سوار بودیم... اگه بازم بخوایم صبر کنیم، امکان داره بفهمه...🤭 که در این صورت، کار ما خیلی سخت میشه...😕
- باشه...🙂 هر کاری که فکر می کنی درسته، انجام بده...🙃☝️🏻
+ چشم آقا😊 با اجازه✋🏻
از اتاق آقای عبدی بیرون اومدم و رفتم اتاق خودم.
به بچه ها گفتم بیان اتاقم.
چند دقیقه بعد، همشون اومدن و قضیه رو بهشون گفتم.
قرار شد برای اینکه شک نکنن، داوود هم تو مهمونی حضور داشته باشه و البته مسلح باشه...
اگه همه چیز همون طور که باید پیش بره، به امید خدا همشونو دستگیر می کنیم...
#محسن
الکساندر گفته بود آخر هفته یه مهمونی گرفته که من و مونا هم باید باشیم...
گفت یه منبع جدید با دسترسی بالا و خیلی عالی پیدا کرده...
نمی دونم چرا، اما حس خوبی نسبت به این مهمونی و این آدم نداشتم...😶
اصلا از این کارا خوشم نمیومد...😒
با اینکه خارج از کشور زندگی کرده بودم و به کشورم خیانت کرده بودم، اما این کارا رو دوست نداشتم...
ولی گاهی وقتا مجبور بودم تو این جور مهمونی ها حضور داشته باشم تا بتونم اطلاعات جمع کنم...
به مونا گفتم و قرار شد بریم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: وقت دستگیریشه...😌
پ.ن2: محمد نگران داووده...🙂❤️
پ.ن3: عملیات تو راهه...🤩 تسبیحا رو دست بگیرین...😁📿
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_70
#راضیه
فکرم خیلی مشغول بود...
مشغول اون چند ثانیه ای که نگاهم گره خورد به نگاه آقای رضایی...
حالم خوب نبود...😕
احساس گناه می کردم...😓
کسی خونه نبود...
مرضیه دانشگاه بود...
مامان و رضا هم خونه دایی بودن...
من چون حوصله نداشتم و سرم درد می کرد، باهاشون نرفتم...
بابا هم که سرِکار بود...
آماده شدم...
یه مانتو آبی تیره بلند، با یه شلوار مشکی پوشیدم...
موهای بلند و قهوه ایم رو بستم...
یه روسری قواره بلند مشکی هم سرم کردم..
روی یه کاغذ نوشتم "من میرم بیرون. زود بر می گردم. راضیه:)"
کاغذ رو چسبوندم به در اتاقم...
چادرمو سرم کردم...
موبایلمو گذاشتم تو جیبم...
کیفمو برداشتم و از خونه بیرون اومدم...
یه تاکسی گرفتم و رفتم شاه عبد العظیم...
وارد حرم شدم و سلام دادم...
وارد صحن شدم و زیارت نامه خوندم...
کنار ضریح نشستم...
کلی درد و دل کردم و اشک ریختم...
مثل همیشه، حالا که اومده بودم حرم، گوشیمو خاموش کرده بودم تا کسی مزاحم خلوتم نشه و حس و حالمو بهم نزنه...
۱۰ دقیقه گذشت...
گوشیمو روشن کردم...
حدس می زدم تا الان هزار بار بهم زنگ زده باشن...
یا خدا...😱
حدسم درست بود...😶
۲۰ تماس بی پاسخ از مامان
۱۵ تماس بی پاسخ از بابا و رضا
۱۰ تا از مرضیه...
خوبه نوشتم میرم بیرون...😶
سریع شماره مرضیه رو گرفتم...
بعد از ۱ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
- الو... راضیه... معلومه کجایی...؟!😕 چرا گوشیت خاموشه...؟!🙁
+ علیک سلام...😐😑
- ببخشید...😶😅 سلام...🙃
+ اومدم شاه عبد العظیم...🙂❤️
- خب چرا نگفتی؟!😕 مردیم از نگرانی...🙁
+ یادداشت گذاشتم...😶
- چرا من ندیدم...؟!🤨
+ چسبوندم به در اتاقم...🤦🏻♀😂
- وا...😐 خنده داره...؟!😑 ندیدم خب...😕
از صحن بیرون اومدم...
+ 🤣
- هار هار هار...😐
+ آخه تو وقتی نگران میشی، خیلی باحال میشی...😂 کلا تمرکزت رو از دست میدی...🤣 لابد واسه همین یادداشتمو ندیدی...😑😄
- خیلی خوب تو هم...😒
- اصلا می دونی ساعت چنده؟!😑
+ الان چه ربطی داشت؟!😐😒
- ببین ساعت چنده...😶 بعد ربطشو می فهمی...😊😒
نگاهی به ساعت رو مچم انداختم...
وای...😱
ساعت ۹ شب بود...
هر وقت تا این موقع بیرون می موندم، می گفتم دقیقا کجام... گوشیم رو هم روشن نگه می داشتم تا نگرانم نشن...
+ ببخشید...😕 زمان از دستم در رفت...🤭😶
- اشکال نداره...😄 زیارتت قبول...🙃 التماس دعا...🙂❤️
+ مرسی خواهری...☺️ چشم...😊 محتاجیم به دعا...🙃
- کِی بر می گردی؟!🤔
+ الان تاکسی می گیرم میام...😇
- صبر کن به داداش رضا میگم بیاد دنبالت...😊
+ باشه...🙃 ممنون...😘
- خواهش می کنم...😄 کاری نداری...؟!🙃
+ نه...🙂 یا علی...✋🏻
- علی یارت...✋🏻
نگاهی به اطرافم کردم...
یه آقایی که داشت با تلفن صحبت می کرد و حواسش به من نبود، توجهمو به خودش جلب کرد...
اولش فکر کردم اشتباه می کنم...
اما نه...
باورم نمی شد...
آقای رضایی بودن...😨
اینجا چیکار می کنن؟!😶
خیلی برام عجیب بود...🤭
با چادرم صورتمو پوشوندم تا منو نبینن...
ماشین رضا رو دیدم...
سریع رفتم و سوار شدم...
هوا خیلی خنک بود...
سرمو به صندلی تکیه دادم...
شیشه رو دادم پائین...
چشمامو بستم...
خیلی حس خوبی داشتم...
آروم تر شده بودم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: مرضیه و رضا خواهر و برادر راضیه هستن...✨😊
پ.ن2: مرضیه وقتی استرس می گیره، خیلی باحال میشه...😐🤭😁😂
پ.ن3: داوود رو دید...😱
پ.ن4: آروم تر شد...🙃❤️
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_71
چند روز بعد
#محمد
فردا عملیات بود...
یکم نگران بودم...
رفتم نمازخونه...
قرآنی برداشتم...
یه گوشه نشستم...
قرآن رو بوسیدم و نیت کردم...
بازش کردم و شروع به خوندن کردم...
دو رکعت نماز خوندم...
دلم آروم گرفت...
رفتم اتاق جلسه و به بچه ها هم گفتم بیان...
چند دقیقه بعد، همه اومدن...
+ خب... همون طور که می دونین، فردا یه عملیات مهم داریم...☝️🏻 عملیات دستگیری الکساندر، محسن و همدستاشون...
ما نمی دونیم دقیقا تو اون خونه و اون مهمونی چه خبره...😶 نمی دونیم چند نفر حضور دارن و کیا هستن...🤭 اما قطعا آدمای مهمین...🤫 احتمال مصلح بودنشون هم بالاست...
+ داوود...
- جانم آقا؟!
+ وقتی ما وارد عمل شدیم، یه جا قایم شو... خیلی مراقب باش...☝️🏻🙂 وقتی دستگیرشون کردیم، بهمون ملحق میشی...😉
- چشم...😊
+ خب... می تونین امشب برین خونه هاتون...🙃 حتما خوبِ خوب استراحت کنین...☝️🏻 سوالی نیست؟!🧐
کسی چیزی نگفت...
- یا علی...✋🏻
همه رفتن...
کاپشنمو پوشیدم.
سوئیچ موتور رو برداشتم و رفتم خونه...
کلید انداختم و درو باز کردم...
بعد از سلام و احوال پرسی با عزیز، رفتم بالا...
+ سلاااام...😃 من اومدم...😄
عطیه از آشپزخونه بیرون اومد...
- سلام...😃 خسته نباشی...🙃
+ ممنون...😘 سلامت باشی...🙂
- چه خبر؟!🙃
+ هیچی... سلامتی...🤗 شما چه خبر؟!😇
- منم هیچی...🙃 سلامتی...😊
- غذا که نخوردی؟!🧐
+ نه...😕
- لابد مثل همیشه وقت نکردی...😐
+ دقیقا...😶
هر دو خندیدیم...
- پس لباساتو عوض کن... عزیزم صدا کن تا غذا رو بکشم...😊
دستمو رو چشمم گذاشتم و گفتم: چشم بانو...😇
شامو دور هم خوردیم...
عزیز رفت پائین...
کنار عطیه نشستم...
+ زهرا خانم ما چطوره؟!😉😍
- خوبه...😄
+ عطیه...
- جانم؟!
+ می خوام یه قولی بهم بدی...🙃
- چه قولی؟!🤔
+ می خوام... می خوام بهم قول بدی... اگه... اگه یه روزی... من نبودم...
پرید وسط حرفم و با دلخوری گفت: این چه حرفیه می زنی محمد؟!😕
+ عطیه... مرگ، حقه...🙂 همه ما یه روزی می میریم...🙃 حالا میشه حرفمو ادامه بدم...؟!😄🙂
نگرانی تو چشماش موج می زد...
انگار مثل همیشه فهمیده بود فردا عملیات داریم...
سرشو پائین انداخت و چیزی نگفت...
+ می خوام بهم قول بدی اگه یه روزی من نبودم، خیلی مواظب خودت و زهرا و عزیز باشی...🙂💔
+ باشه؟!🙃
قطره اشکی از گوشه ی چشمش سُر خورد و رو گونش ریخت...
+ اِ...😶 گریه نکن دیگه...😕 تو که می دونی طاقت دیدن اشکاتو ندارم...🙁
+ قول میدی؟!🙃
سرشو بالا آورد...
لبخند محوی زد و گفت: قول میدم...🙂💔
- تو هم قول بده دیگه از این حرفا نزنی...😶🙃
+ قول نمیدم...😁
پوکر فیس نگام کرد...
- محمد...😐😕
+ شوخی کردم...😄 قول میدم...😊
لبخندی زد...
- خیلی بدجنسی...😊😐
+ خیلی...😁
هر دو خندیدیم...
آماده خواب شدیم...
نگران بودم...😕
واقعا بعد از من، عطیه و عزیز و زهرا چی میشن؟!🙃
با یادآوری اینکه خدا همیشه هست، نگرانیم بر طرف شد...🙂
آره...😄
خدا همیشه هست و هوای بنده هاشو داره و مواظبشونه...💞
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: وقت نکرده غذا بخوره...😐💔😂🙃
پ.ن2: فقط حرفای محمد و عطیه...🙂🙃💔
دلم کباب شد...😭
پ.ن3: خیلی بدجنسه...😄💔😂
پ.ن4: خدا همیشه هست و هوای بنده هاشو داره و مواظبشونه...🙃🙂☝️🏻❤️
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_72
#رسول
ساعت ۶ عصر بود...
کم کم آماده شدم برم سایت...
از اتاق بیرون اومدم...
سارا رو مبل نشسته بود و به تلویزیون خاموش خیره شده بود...
کنارش نشستم...
چند بار صداش زدم... اما متوجه نشد...
دستمو جلو صورتش تکون دادم...
برگشت سمتم...
- چی شده؟!🧐
+ چند بار صدات زدم... جواب ندادی...😄
- ببخشید...😶 حواسم نبود...😕
+ چیزی شده؟!🤔
- نه...🙃
+ مطمئنی؟!🧐
سکوت کرد...
چند ثانیه بعد گفت: راستش... یه خواب بد دیدم...😰 خیلی نگرانم...😓 دلم شور می زنه...😥 انگار... انگار منتظر یه اتفاق بدم...😕
+ بهش فکر نکن...😶 اذیت میشی...😕 خیره ان شاءالله...🙂
لبخندی زد...
راستش... خودمم یکم نگران بودم...
دفعه اولم نبود می رفتم عملیات...
اما همیشه این استرس رو داشتم...
سوئیچ موتور رو برداشتم...
سارا تا دم در بدرقم کرد...
- خیلی مراقب خودت باش...🙃❤️
+ چشم...😊 تو هم مراقب خودت باش...🙂❤️
خداحافظی کردم...
سوار موتور شدم و رفتم سمت سایت...
#محمد
ساعت ۶:۳۰ عصر بود...
همه بچه های عملیات بودن...
رفتیم اتاق تدارکات و وسایل لازم رو برداشتیم و رفتیم سمت آدرسی که داوود فرستاده بود...
نیم ساعت بعد، رسیدیم...
دور تا دور خونه رو محاصره کردیم...
رسول از دیوار رفت بالا و درو برامون باز کرد و وارد شدیم...
همین که رفتیم تو، صدای شلیک گلوله اومد...
#داوود
بچه ها وارد عمل شدن...
صدای یه نفر اومد که گفت: مامورا اومدن...
الکساندر و محسن و خواهرش انگار غیب شدن...
هر جا رو نگاه کردم ندیدمشون...
چند نفر اسلحه به دست رفتن بیرون...
منم طبق گفته آقامحمد قایم شدم...
خانمامینی هم برای دستگیری اومده بودن...
یه نفر تفنگشو گرفت سمتشون...
خانمامینی حواسشون نبود و به اون آدم هم دید نداشتن...
خدایا...
چیکار کنم...؟!
مجبورم هولش بدم...
اما... نامحرمن...
اما نجات جونشون مهم تره...☝️🏻
همه این فکرا در صدم ثانیه از ذهنم گذشت...
سریع رفتم و هلشون دادم...
افتادن زمین...
صدای شلیک گلوله اومد...
سوزشی تو دستم حس کردم...
تیر نخورده بودم... اما دستم زخمی شده بود و خون ریزی داشت...
خانمامینی با نگرانی گفتن: خوبین؟!
+ ب... بله...
همون مردی که می خواست خانمامینی رو بزنه، اسلحشو سمتم گرفت...
یهو صدای شلیک گلوله اومد و افتاد...
برگشتم و عقبو نگاه کردم...
فرشید زده بودش...
کمکم کرد و رفتم همون جای قبلیم...
#محمد
تعدادشون از ما بیشتر بود...
درخواست نیروی کمکی کردیم...
تقریبا همه رو دستگیر کرده بودیم...
اما اصل کاری ها نبودن...
الکساندر، محسن و خواهرش...
انگار آب شده بودن و رفته بودن تو زمین...
بچه ها موندن تا بقیه رو دستگیر کنن...
سعید و فرشید هم زخمی شده بودن...
گفتیم آمبولانس اعزام بشه به موقعیتمون...
یه نفر رو دیدم که در یکی از اتاقا رو باز کرد و رفت داخل و سریع درو بست...
با رسول رفتیم سمت اون در...
قفلشو با اسلحم شکوندم...
تقریبا ۱۰ تا پله می خورد و می رفت پائین...
آروم و با احتیاط از پله ها پائین رفتیم...
یه در دیگه بود...
آروم بازش کردم...
رفتم تو و رسول هم پشت سرم اومد...
یه خونه ۵۰ متری بود...
الکساندر چند بار اومده بود اینجا...
برای همین این خونه رو هم زیر نظر داشتیم، اما همچین جایی وجود نداشت...
به رسول گفتم اتاق رو بگرده و خودم رفتم سمت آشپزخونه و سرویس بهداشتی...
ارتباطم با بچه ها قطع شده بود...
یهو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: رسول و سارا...🙃🙂
پ.ن2: داوود دوباره دهقان فداکار شد...😊😂
پ.ن3: سعید و فرشید زخمی شدن...😱
پ.ن4: یهو چی؟!😱
حدساتونو درباره پ.ن4 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_73
#محمد
یهو صدای ناله ی رسول اومد...
- آخخخخ...
+ یا حسین...😨
+ چی شد رسول...😓
سریع رفتم پیشش...
افتاده بود رو زمین...
+ چی شد؟!😧
با چشماش به پشت سرم اشاره کرد...
احساس کردم یه چیزی رو سرمه...
یه چیزی مثلِ... اسلحه...
* تکون بخوری... هم خودتو می کشم هم رفیقتو...👿
* حالا هم اسلحتو بنداز...😠 زود...😤
خواستم برگردم عقب که یه چیزی محکم خورد تو سرم...
#رسول
اول آقامحمد وارد شد...
یه خونه کوچیک بود...
رفتم سمت اتاقی که انتهای خونه بود...
آخه چطور ممکنه...؟!🤯
ما این خونه رو زیر نظر داشتیم...
اصلا همچین جایی وجود نداشت...😶
با لگد در اتاقو باز کردم و رفتم تو...
کسی نبود...
خواستم برگردم که یه چیزی محکم خورد تو سرم...
خیلی درد داشت...
آخِ بلندی گفتم...
افتادم زمین...
پشت سرمو نگاه کردم...
نه...
این...
اینکه...
#محمد
افتادم زمین...
خواستم برگردم و ببینم کار کی بوده، که چند نفر ریختن سرم...
یه نفرم داشت رسول رو می زد...
نامردا با مشت و لگد می زدن و حتی یک ثانیه هم مکث نمی کردن...
حاضر بودم اون یه نفر هم بیاد و منو بزنه، اما به رسول کاری نداشته باشن و آسیبی نبینه...
تعدادشون زیاد بود و زورم بهشون نمی رسید...
با آخی که رسول گفت، دنیا رو سرم خراب شد...
یکیشون با لگد محکم زد تو پهلوم...
خیلی درد داشت...
آخ ریزی گفت...
انقدر زدنمون، که خودشونم خسته شدن...
نفسم بالا نمیومد...
نگاهم به رسول افتاد...
پای چشمش کبود بود و گوشه لبشم خونی بود...
دلم براش کباب شد...
همه بدنم درد می کرد...
چشمام تار می دید...
محسنو دیدم که نگام می کرد...
باورم نمی شد...
یعنی این همون محسن چند سال پیش بود...؟!
کم کم چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم...
#رسول
محسن بود...
اسلحشو گرفته بود سمتم. رفت پشت در...
آقامحمد اومد تو اتاق و با نگرانی گفت: چی شد؟!😧
محسن از پشت در بیرون اومد...
دقیقا پشت سر آقامحمد بود...
با چشمام به محسن اشاره کردم...
محسن اسلحشو گذاشت رو سر آقامحمد و گفت: تکون بخوری... هم خودتو می کشم... هم رفیقتو...👿 حالا هم اسلحتو بنداز...😠 زود...😤
آقامحمد خواست برگرده که محسن با اسلحش محکم زد تو سرش...
افتاد کنارم...
محسن و چند نفر دیگه ریختن سرش...
یکیشونم اومد سراغ من...
تا می تونستن، می زدن...
بدون حتی لحظه ای مکث...
نگران آقامحمد بودم...
آخه چند نفر به یه نفر نامردا...
سوزشی تو بازوم حس کردم...
آخِ بلندی گفتم...
با چاقو زده بود...
بدجوری می سوخت...
هنوز داشت می زد...
همه حواسم به آقامحمد بود...
یکی از اون نامردا که فکر کنم محسن بود، با لگد محکم زد تو پهلوش...
من جای آقامحمد دردم گرفت...
آخی که گفت، همه تنمو لرزوند...
لعنت به همتون...
لعنت...
چند ثانیه بعد، دست از کتک زدن برداشتن...
با نفرت به محسن خیره شدم...
کم کم چشمام بسته شد و سیاهی تنها چیزی بود که نصیبم شد...
#امیر
همه رو دستگیر کردیم...
اما الکساندر، محسن و خواهرش انگار ناپدید شده بودن...
آمبولانس اومد و سعید و فرشید رو بردن بیمارستان...
داوود هم رفت تا دستشو پانسمان کنه...
خانمامینی هم با بچه ها رفتن تا اگه کاری تو بیمارستان بود، انجام بدن...
به یکی از بچه ها گفتم بره بیمارستان...
سعید پاش تیر خورده بود و فرشید هم نزدیک قلبش...
حالم خیلی خراب بود...
همه چیز پیچیده بود تو هم...
آقامحمد و رسول هم نبودن...
نگرانشون بودم...
یه در توجهمو به خودش جلب کرد...
اسلحمو مسلح کردم...
بازش کردم...
پله می خورد...
با بچه ها از پله ها پائین رفتیم...
یه در دیگه بود...
آروم بازش کردم و رفتم تو...
یه خونه کوچیک بود...
همه جا رو گشتیم...
اما هیچ ردی از آقامحمد و رسول، یا الکساندر، محسن و خواهرش نبود...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: آخ خدا...🙁 دلم کباب شد...😔 محمد و رسول...😭💔
پ.ن2: امیر محمد و رسول رو پیدا نکرد...😱😭
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_74
#فرشید
به داوود کمک کردم و بردمش همون جای قبلی...
تعدادشون خیلی زیاد بود...
درخواست نیروی کمکی کرده بودیم... اما هنوز نرسیده بودن...
صدای شلیک گلوله اومد...
خیلی نزدیک بود...
رفتم پشت یه ستون...
آروم اومدم بیرون و نگاه کردم...
دوباره شلیک کرد...
سریع برگشتم پشت ستون...
از شانسم اسلحم فقط یه تیر داشت...
جلیقمو هم داده بودم به احمد...
انقدر عجله کرده بود، کلا یادش رفته بود جلیقه تنش کنه...
همین که اومدم بیرون تا بزنمش، سوزشی نزدیک قلبم حس کردم...
افتادم رو زانو هام...
خیلی درد داشتم...
قیافه ریحانه... جلو چشمام بود...🙂💔
صورت مظلومش...🙃
خدایا...
خیلی به من وابسته ست...
بعد من چه اتفاقی براش میفته؟!😞
کم کم چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم...
#سعید
فرشیدو دیدم که غرق خون افتاده بود رو زمین...
دنیا رو سرم خراب شد...
رفتم سمتش...
سوزشی تو پام حس کردم...
تیر خورده بودم...
یه نفر کنار یکی از ستون ها وایساده بود و اسلحشو گرفته بود سمتم...
سریع بهش شلیک کردم...
افتاد...
کشون کشون خودمو رسوندم به فرشید...
سرشو تو بغلم گرفتم...
چشماش بسته بود...
با بغض گفتم: فرشید...🙃 داداش...😕 تو رو خدا چشماتو باز کن...😭
نبضشو گرفتم...
خیلی ضعیف بود...
خیلی ضعیف...
اشکام رو گونه هام می ریختن...
#داوود
رفتیم بیمارستان...
دکتر دستمو پانسمان کرد...
حالم خیلی بد بود...
بهترین رفیقام... داشتن جلو چشمام پر پر می شدن...😞
از آقامحمد و رسول هم که هیچ خبری نبود...
داشتم دیوونه می شدم...
سرممو کشیدم...
از درد، لبمو گاز گرفتم...
از تخت پایین اومدم...
سرم گیج می رفت...
دستمو به دیوار گرفتم و از اتاق بیرون اومدم...
خانمامینی رو صندلی رو به روی اتاق نشسته بودن...
با دیدنم بلند شدن...
سرشون پائین بود... مثلِ من...
- ببخشید...😕 چرا بلند شدین؟!😶 دکتر گفتن باید استراحت کنین...🙁
+ من...😶 من خوبم...🙃
+ ببخشید... شما از بچه ها خبر دارین؟!🧐
- آقافرشید و آقاسعید رو که بردن اتاق عمل...😕 آقاامیر و چند نفر دیگه واسه برسی بیشتر موندن تو همون خونه...
- فعلا خبری از آقامحمد و آقارسول نیست...🙁 همراه آقاامیر هم نبودن...😔
+ میشه یه زحمتی بکشین برین سایت...؟!😶 شاید... شاید آقامحمد و رسول رفته باشن اونجا...😕
- تماس گرفتم...😶 سایتم نرفتن...😕
- راستی... من یه تشکر به شما بدهکارم...🤭 اگه... اگه شما نبودین، خدا می دونست چه بلایی سرم میومد...😶 واقعا ازتون ممنونم...🙃
+ خواهش می کنم...😅 هر کس دیگه ای هم جای من بود، همین کارو می کرد...🙂
به بچه های خودمون گفتم خانمامینی رو برسونن خونشون...
حالا دیگه مطمئن شده بودم بهشون علاقه دارم...🙃
#رسول
آروم چشمامو باز کردم...
همه جا تار بود...
چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینم...
به صندلی بسته شده بودم...
خیلی درد داشتم...
نگاهی به اطراف انداختم...
شبیه انباری بود...
آقامحمدم کنارم بود...
اونم به صندلی بسته بودن...
هنوز بی هوش بود...
پیشونیش زخمی بود...
الهی بمیرم براش...
لبام خشک شده بودن...
تشنم بود...
یهو در باز شد...
یه نفر اومد تو...
کمی که اومد جلوتر، شناختمش...
الکساندر بود...
دلم می خواست خفش کنم...😤
با اخم نگاش کردم...
پوزخندی زد...
نگاهی به آقامحمد انداخت...
کینه و نفرت رو می شد از تو چشماش خوند...
رفت بیرون و چند ثانیه بعد برگشت...
یه سطل دستش بود...
نمی تونستم ببینم توش چیه...
ازش بخار بلند می شد...
رفت سمت آقامحمد...
خدا خدا می کردم اون چیزی که تو ذهن منه، تو فکر این نامرد نباشه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کمی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: بیچاره فرشید و سعید...😭💔
پ.ن2: دیگه مطمئن شد بهش علاقه داره...😃😄
پ.ن3: یعنی چی تو ذهنه رسوله؟!🤔
چی تو فکر الکساندره؟!😨
حدساتونو درباره پ.ن3 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_75
#سارا
دلم شور می زد...
همش یاد خواب دیشبم میفتادم...😓
خیلی وحشتناک بود...😰 خیلی...😨
تو خونه راه می رفتم...
انگار منتظر یه اتفاق بدم...
با خودم گفتم: بهتره زنگ بزنم به نرگس...😃 همیشه حرفاش آرومم می کنه...🙃
گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم...
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
- سلااااام...😃 خواهر شوهر گرامی...😂✨
+ سلام...😄 زن داداش گلم...😁❤️
- چطوری؟!😊
+ بد نیستم...😕
- چرا خوشگلم...؟!🙁 چیزی شده؟!😶
+ دیشب یه خواب بد دیدم...😓 واسه همونه...😕 بهت زنگ زدم... تا مثل همیشه با حرفات آرومم کنی...🙂❤️
- قربونت برم...😘 بد به دلت راه نده...🙂 هر چی خواست خداست، همون میشه...😉🙃 خدا که هیچ وقت واسه بنده هاش بد نمی خواد...😇 به خودش توکل کن و نگران نباش...😊
نفس عمیقی کشیدم...
راست می گفت...
باید به خدا توکل کنم...
+ مرسی نرگس...😊 مثل همیشه حرفات آرومم کرد...😃❤️
- خواهش می کنم...😄 وظیفه ست...😁
- میگم... حواست هست دو ساعت دیگه شیفتی؟!😶😂
+ ها...🤯 آها...😅 آره بابا...😁 میام...😉
- باشه...😊
+ کاری نداری؟!🙃
- نه...🙂 یا علی...✋🏻
+ علی یارت...✋🏻
.........
قرآن رو برداشتم و شروع کردم به خوندن...
نگاهی به ساعتم انداختم...
نیم ساعت گذشته بود...
قرآن رو بوسیدم و گذاشتم سرِجاش...
موهامو شونه کردم و بافتم...
یه مانتوی توسی بلند با یه شلوار مشکی پوشیدم...
یه روسری قواره بلند که با مانتوم ست بود، سرم کردم...
گوشیمو تو کیفم گذاشتم و چادرمو سرم کردم...
سوئیچ ماشینو برداشتم و رفتم سمت بیمارستان...
#رسول
+ چیکار می خوای بکنی؟!😠
چیزی نگفت...
+ با توام...😶 بیا منو شکنجه بده...😕
بی توجه به من نزدیکتر رفت...
هر چقدر که به آقامحمد نزدیک تر می شد، ضربان قلبم بالاتر می رفت...😨
وقتی سطل خالی رو تو دستاش دیدم و نگاهم به آقامحمد افتاد، فهمیدم حدسم درست بوده...
آب جوش...
لعنت بهت...😓
#محمد
بین خواب و بیداری بودم...
همه بدنم درد می کرد...
یهو حس کردم خیس شدم...
آروم چشمامو باز کردم...
همه تنم می سوخت...
چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینم...
الکساندر رو به روم بود و با پوزخند نگام می کرد...
یه سطل خالی تو دستش بود...
فهمیدم چیکار کرده...
خیلی درد داشتم...
نفس نفس می زدم...
اما هیچی نگفتم و ناله نکردم...
اصلا دوست نداشتم فکر کنه ضعیفم...
نگاهی به اطراف کردم...
رسول کنارم به صندلی بسته شده بود و با نگرانی نگام می کرد...
الکساندر: فکر نمی کردی یه روزی اینجوری با هم رو به رو بشیم...😏
نه؟!😈
#داوود
چند ساعت گذشته بود...
با امیر تماس گرفتم...
گفت رفته سایت و هنوز هیچ خبری از آقامحمد و رسول نیست...
سرم داشت منفجر می شد...😣
نگران بودم...
نگران آقامحمد...
نگران رسول...
نگران سعید و فرشید...
رو به روی اتاق عمل نشسته بودم...
مدام صلوات می فرستادم...
بالاخره دکتر از اتاق عمل بیرون اومد...
پرواز کردم سمتش...
+ چی شد آقای دکتر؟!😰
- اون جوونی که پاش تیر خورده بود، حالش بهتره...😉😊 تیرو از تو پاش دراوردیم...🙂 چند ساعت دیگه به هوش میاد...🙃
کلی خدا رو شکر کردم...
+ فرشید چی؟!🧐 اونم خوبه دیگه...😃 مگه نه؟!😄
سرشو پائین انداخت...
لبخندی که رو لبم بود، خشک شد...
+ حا... حالش چطوره...؟!😨
عینکشو درآورد و گفت: گلوگه به جای حساسی برخورد کرده...😕 خون زیادی هم ازشون رفته...😔 فعلا منتقل میشن ICU.
+ کِ.... کِی به هوش میاد؟!😓
- معلوم نیست...🙁 براشون دعا کنین...😔
دنیا رو سرم خراب شد...
با صدای دکتر، به خودم اومدم...
- راستی... به خانواده هاشونم خبر بدین...😕
گوشی سعید تو جیبم بود...
گوشی فرشید رو هم تحویلم دادن...
تو گوشی فرشید، یه شماره پیدا کردم که "ریحانه💞" سیو شده بود...
آخه چه جوری بهشون بگم...؟!😞
نفس عمیقی کشیدم...
شماره رو گرفتم...
بعد از ۲ بوق، جواب دادن...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: با نرگس حرف زد و آروم شد...🙂❤️
پ.ن2: آب جوش...😨😖😭
لعنت بهت...☹️😓
پ.ن3: بیچاره ریحانه... سارا... نرگس...😭
دلم براشون کباب شد...💔
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_76
#ریحانه
فردا تولد فرشید بود...🤩
خیلی ذوق داشتم...😍
می خواستم سوپرایزش کنم...😋
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد...
فرشید بود...😍
+ سلام فرشید جان...😃
- سلام خانم حسینی...
اما صدا، صدای فرشید نبود...🙁
دلم ریخت...💔
+ ببخشید... شما؟!
- من... من رضایی هستم... داوود رضایی... دوست و همکار فرشید و رسول...
اسم "داوود" رو خیلی از زبون فرشید و رسول، به خصوص رسول شنیده بودم...
یه جورایی ورد زبون رسول بوده و هست...😶😄
همیشه تو هر خاطره ای که تعریف می کنه، همکاراش و دوستاش، مخصوصا آقاداوود هم هستن...😄
خیلی رفیقاشو دوست داره...🙃
همیشه میگه: دوستام مثل برادرامن...
+ آها... ببخشید... گوشی فرشید، دست شما چیکار می کنه؟!🧐
جوابی ندادن...
+ چیزی شده؟!🤔
انگار هول شدن...
- چ... چطور؟!😥🧐
صداشون می لرزید...
نگران شدم...
+ اتفاقی افتاده...؟!😰
- راستش... چطور بگم... فرشید... فرشید تو عملیات زخمی شده...😞 الان بیمارستانه...😓
انگار واسه یه لحظه... قلبم نزد...💔
زبونم بند اومده بود...
- خانمحسینی... خانمحسینی صدای منو می شنوین...؟!😥
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم: کدوم بیمارستانه...؟!😭
- آدرس رو براتون پیامک می کنم...😕 خداحافظ...😔
گوشی از دستم افتاد...
پاهام سست شدن...
افتادم رو زانو هام...
باورم نمی شد...
فرشید...
نه...
پس چرا رسول زنگ نزد...؟!
نکنه اونم...
نه...
امکان نداره...
هر دوشون حالشون خوبه...
مطمئنم...
اشکام صورتمو خیس کرده بودن...
حالم خیلی بد بود...
سریع حاضر شدم و با حالی خراب، رفتم سمت آدرسی که آقاداوود فرستادن...
#سارا
رسیدم بیمارستان...
ماشینو پارک کردم و رفتم تو...
۲۰ دقیقه از اومدنم گذشته بود...
نرگس رفته بود اتاق عمل...
منم تو اورژانس، مشغول رسیدگی به بیمارا بودم...
گوشیم زنگ خورد...
با دیدن اسم "داداش سعید💖" لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم...
+ سلام داداشی...😃
- سلام خانمشهریاری...
صدا، صدای سعید نبود...😟
یعنی چی؟!
- ببخشید... شما؟!🧐
+ من داوود رضایی هستم... همکار و دوست رسول و سعید...
- آها... ببخشید... سعید کجاست؟!🙁 چرا شما تماس گرفتین؟!😶
+ راستش... چطور بگم... سعید تو عملیات زخمی شده...😓
زانوهام خالی کردن...
دستمو به دیوار تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم...
بغض بدی به گلوم چنگ می زد...
صدام بالا نمیومد...
- نگران نباشین...🙁 فقط... پاش تیر خورده...😕 دکتر گفت حالش بهتره و یکی دو ساعت دیگه به هوش میاد...🙂
نفس راحتی کشیدم و تو دلم کلی خدا رو شکر کردم...
+ پس... پس چرا رسول نگفت؟!😕
- من... آدرس بیمارستان رو براتون می فرستم... وقتی اومدین، براتون توضیح میدم...😶
- یه زحمت بکشین... خودتون به نرگسخانم بگین...🙁
+ باشه... ممنون که خبر دادین...🙂
- خواهش می کنم...🙂 خداحافظ...
+ خداحافظ...
گوشیو قطع کردم...
پس تعبیر خوابم این بود...😓
اما...
#داوود
گفتم چه اتفاقی برای فرشید افتاده...😓
اما نگفتم چقدر حالش بده...😞
حتی نتونستم بگم خبری از رسول نیست...😢
گوشی سعید رو از جیبم بیرون آوردم...
رمز گوشی فرشید رو بلد بودم...🤭 اما مالِ سعید رو نه...😶😕
رسول قبلا بهم یاد داده بود چطور قفل یه گوشی رو باز کنم...🙂
دلم لک زده بود واسهرسول و آقامحمد...💔
بعد از ۵ دقیقه، بالاخره موفق شدم و بازش کردم...
آخرین شماره ای که باهاش تماس گرفته بود، "خواهری💗" سیو شده بود...
تماس گرفتم و گفتم سعید زخمی شده...
اما بازم نتونستم بگم از رسول خبری نیست...😔
چند دقیقه بعد، خانمحسینی رو دیدم...
یه خانم و یه آقا هم همراهشون بودن...
با دیدنم، اومدن سمتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: فردا تولدشه...🙂😭💔
پ.ن2: اسم داوود رو خیلی از زبونشون شنیده...🙃
پ.ن3: بیچاره ریحانه...😕
دلم براش کباب شد...😭
پ.ن4: خواب سارا درباره کی بوده؟!🧐🤔
حدساتونو درباره پ.ن4 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_77
#محمد
یه صندلی برداشت و رو به رومون نشست...
الکساندر: خب... بریم سراغ اصل مطلب...😈 به سوالاتی که ازتون می پرسم، درست جواب میدین... وگرنه به بد ترین روش ممکن می کشمتون و داغتونو به دل خانواده و دوستاتون می زارم...😏
+ ما گر ز سر بریده می ترسیدیم...🙂
+ در محفل عاشقان نمی رقصیدیم...🙃☝️🏻😏
- این یعنی چیزی نمیگی؟!😠
حرفی نزدم...
- باشه...😏 خودت خواستی...😒
رفت سمت رسول...
داد زدم...
+ چیکار می خوای بکنی؟!😠
خدایا خودت رحم کن...
نزار اذیتش کنه...
+ کاریش نداشته باش...
رسول گفت: آقا بزار بیاد ببینم چه غلطی می خواد بکنه...😤
هر قدم که بهش نزدیکتر می شد، ضربان قلبم بالاتر می رفت...
کار خودشو کرد...😔
محکم زد تو صورت رسول که با صندلی پرت شد رو زمین...😞
با آخی که رسول گفت، دنیا رو سرم آوار شد...😓
دلم کباب شد براش...😢💔
لعنت بهت...
+ خیلی پستی...😤
اومد سمت من...
یقمو گرفت و گفت: بلایی به سر خودت و این جوجه مامورت بیارم... که به دست و پام بیفتین...😡
پوز خندی زدم...
+ ببین... تو حتی تو خوابتم نمی بینی ما به دست و پات بیفتیم...😏😌
یقمو ول کرد...
چاقویی از جیبش درآورد و فرو کرد تو بازوم...
صورتش از عصبانیت سرخ شده بود...
اما من اصلا ازش نمی ترسیدم...
داد زد و گفت: یه کاری نکن داغتو به دل زنت و مادرت و اون رفیقات بزارم...😡
+ من از تو نمی ترسم...😤 مطمئن باش اگه منو بکشی هم... چیزی گیرت نمیاد...😒
خیسی خون رو حس کردم...
خیلی می سوخت...
رسول با بغض گفت: هر بلایی می خوای سر من بیار... اما... اما به داداشم کاری نداشته باش...😓
الهی فدات شم که انقدر مهربونی و به فکر منی...🙂❤️
#رسول
رفت سمت آقامحمد و چاقوشو فرو کرد تو بازوش...
+ هر بلایی می خوای سر من بیار... اما... اما به داداشم کاری نداشته باش...😓
اومد سمتم...
صندلی رو بلند کرد و رفت...
#سارا
با یادآوری خواب دیشبم، ترس بدی افتاد به جونم...
رو صندلی نشستم...
خواب دیدم تو یه بیابون بودم...
خیلی گرم بود...🙁
لبام از تشنگی، خشک شده بودن...😓
نفس نفس می زدم...😕
هیچ کس نبود به دادم برسه...😥
یه چیزی توجهمو به خودش جلب کرد...😶
رفتم جلوتر...
روش یه پارچه سفید کشیده بودن...😰
شبیه یه جنازه بود...😨
کنارش نشستم...
پارچه رو از رو صورتش کنار زدم...😱
باورم نمی شد...😨
رسول بود...😱
رسول من...😭
دستمو گرفتم جلو دهنم...
با ناباوری جیغ زدم...
از خواب پریدم...
رسول کنارم خواب بود...
فهمیدم کابوس بوده...😓
از ترس، زبونم بند اومده بود...😥
دلم نیومد رسول رو بیدار کنم...
یه لیوان آب خوردم...
کمی بهتر شدم...
اما دیگه نتونستم بخوابم...
احساس کردم دستی رو شونمه...
نرگس بود...
خدایا... آخه چه جوری بهش بگم...؟!😢
به زور لبخند زدم...
- کجایی تو؟!🤔 چند بار صدات زدم...😄 متوجه نشدی...😶
+ ببخشید...🤭 حواسم نبود...😕 عمل چطور بود؟!🙃
- من که عمل نکردم...😅 به عنوان پرستار حضور داشتم...🤗 خدا رو شکر موفقیت آمیز بود...🙂
+ خب خدا رو شکر...😕
- چیزی شده...؟!🙁
+ میگم... اما... اما قول بده آرامشتو حفظ کنی...😥
با نگرانی گفت: سارا تو رو خدا بگو...😰 چی شده؟!😨
+ سعید... سعید تو عملیات زخمی شده...🙁 پاش تیر خورده...😓
- چ... چی گفتی؟!😨
+ نرگس آروم باش...😕 خدا رو شکر بخیر گذشته...😓 دکتر گفته حالش خوبه...🙂
چیزی نمی گفت و فقط نگام می کرد...
نگرانش شدم...
دستمو گذاشتم رو صورتش...
+ نرگس... نرگس خوبی؟!😥
خودشو پرت کرد تو بغلم...
صدای هق هق گریشو شنیدم...
سعی کردم آرومش کنم...
هر چند که حال خودمم دست کمی از نرگس نداشت...😕😓
براش آب آوردم...
یکم که بهتر شد، آماده شدیم و رفتیم سمت آدرسی که آقاداوود فرستاده بودن...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد خیلی قشنگ جواب الکساندر رو داد...😌
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم...🙂
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم...🙃☝️🏻❤️
پ.ن2: آخ خدا...😢 دلم واسه محمد و رسول کباب شد...😭💔
پ.ن3: آخی...😢 بیچاره نرگس...😕
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_78
#محمد
همه بدنم درد می کرد...
مخصوصا دستم...
- آقا.. آقامحمد خوبین؟!😕
+ خوبم...🙃
- ولی دستتون...😞
+ چیزی نیست...🙂 خوب میشه...😉🙃
بمیرم الهی...😞
صورتش سرخ شده بود...😕
رد انگشتای اون نامرد رو صورتش بود...😔
+ تو چطوری؟!😕
- خوبم آقا...🙃
همون لحظه در باز شد و یه نفر اومد تو...
وای...🤭
چرا این اومده...؟!😟
#داوود
اون خانم خواهر فرشید و اون آقا هم پدر فرشید بودن...
سلام کردم و جوابم رو دادن...
ریحانه خانم با نگرانی پرسیدن: فرشید کجاست؟!😓
به اتاق فرشید، اشاره کردم...
همون لحظه دکتر اومد و همه چیز رو به ریحانه خانم و بقیه گفت...
بنده خدا ها خیلی حالشون بد شد...😕
مخصوصا ریحانه خانم...🙁
همون لحظه ای که دکتر گفت فرشید منتقل شده ICU، از هوش رفتن...
#محسن
۱۰۰۰ دفعه به این الکساندر احمق گفتم حواسشو جمع کنه...
به هر کسی اعتماد نکنه...
اما کو گوش شنوا...؟!
حالا معلوم نیست کی لومون داده...
تو خونهامن بودیم...
الکساندر و مونا رفتن و من و چند تا دیگه از بچه ها موندیم...
صدای شلیک گلوله اومد...
سریع قایم شدیم...
یه پسر اومد تو اتاق...
با اسلحم زدم تو سرش که باعث شد بیفته...
چند ثانیه بعد، یه نفر دیگه اومد...
اسلحمو گذاشتم رو سرش و بهش گفتم اسلحشو بندازه...
خواست برگرده که زدم تو سرش...
افتاد زمین...
با بچه ها ریختیم سرشون...
فهمیدم محمده...
چاره ای نبود...
باید می زدم...
وگرنه این خبر چینا به الکساندر گزارش می دادن و ممکن بود بفهمه محمدو می شناسم...
اون وقت هم واسه من بد می شد و هم واسه محمد...😕
حالم از خودم به هم می خورد...😓
نیم ساعت بعد...
الکساندر: اول خودم میرم تو...
چند ثانیه بعد برگشت...
یه سطل آب داغ برداشت...
خواست بره که گفتم: چیکار می خوای بکنی؟!😠
- به تو ربطی نداره...😤
+ تو قرار بود از اینا اطلاعات بگیری...😶 نه اینکه شکنجشون بدی...😠
- وقتی حرف نزنن، مجبوریم به زور ازشون حرف بکشیم...😏
تو دلم گفتم: محمدی که من می شناسم، هیچی نمیگه...
+ تو که هنوز چیزی ازشون نپرسیدی که اونا بخوان جواب بدن یا ندن...😠
- اصلا دلم می خواد شکنجشون کنم... به تو هم هیچ ربطی نداره...😡
رفت تو انبار و درو بست...
ای خدا...
لعنت به من...
ای کاش هیچ وقت وارد این بازی نمی شدم...
چند دقیقه بعد، سر و صدایی اومد...
از اتاق بود...
خوب که گوش کردم، فهمیدم دارن با هم بحث می کنن...
محمد از الکساندر می خواست کاری به رفیقش نداشته باشه...
صدای چیزی اومد و بعدم صدای ناله ی کسی اومد...
هر کاری کردم نتونستم درو باز کنم...
اون پسره گفت: هر بلایی می خوای سر من بیار... اما... اما به داداشم کاری نداشته باش...
داداشم...
به محمد گفت داداشم...🙂💔
خاک تو سرت محسن...🤚🏻
کاش یه ذره از معرفت اینو، تو هم داشتی...😞
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد و رسول...🙃
پ.ن2: کی اومد تو که محمد اون حرفو زد...؟!🤔🤯
پ.ن3: محسن...😶
پ.ن4: حدساتونو درباره پ.ن2 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_79
#عطیه
نمی دونم چرا محمد اون حرفا رو زد...😕
اما حدس می زنم عملیات داشته باشن...🙁
صبح محمد منو رسوند وزارت خونه و رفت سرکار...
جلسه داشتیم...
نفهمیدم جلسه چه جوری گذشت و تموم شد...😶
همه فکر و ذکرم پیش محمد بود...🙃❤️
دلشوره عجیبی داشتم...😓
کارم که تموم شد، وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه...
شماره محمد رو گرفتم... اما جواب نداد...
خیلی استرس داشتم...😥
رفتم تو اتاق و نشستم پشت میز کارم...
یه سری متن بود که باید ترجمه می کردم...
اما اصلا حوصلشو نداشتم...😕
سرمو گذاشتم رو میز و ذکر گفتم تا آروم بشم...
همون ذکری که همیشه بهم آرامش میده...🙂❤️
الا بذکر الله تطمئن القلوب...
#سارا
رسیدیم بیمارستان...
رفتیم پذیرش...
+ سلام خانم🙂
- سلام. بفرمائید.😊
+ ببخشید... به ما گفتن بیمارمون رو آوردن این بیمارستان...🙃
- اسمشون؟!
+ سعید شهریاری...
نگاهی به دفتر رو به روش کرد و بعد از چند ثانیه گفت: طبقه دوم. اتاق ۲۲۳.
+ ممنون...😊
- خواهش می کنم.😇
سعید هنوز بی هوش بود...
نرگس رو به روی اتاقش نشسته بود و قرآن می خوند...
آقاداوود گفتن یه ماموریت فوری پیش اومده و مجبور شدن رسول رو بفرستن...
اما یه حسی بهم می گفت دارن دروغ میگن...
رفتم پیش دکتر و حال ریحانه رو ازش پرسیدم...
گفتن شک عصبی بوده...
رفتم تو اتاق ریحانه...
چند دقیقه گذشت...
کم کم چشماشو باز کرد...
دستشو گرفتم...
+ ریحانه... ریحانه جان... بهتری قربونت برم...؟!🙂
با صدای ضعیفی گفت: سارا...😢
+ جانِ سارا...؟!🙃
- فرشید...😓
نتونست ادامه بده و زد زیر گریه...
+ قربونت بشم...😕 آروم باش...🙂 بسپار به خدا...🤗 من مطمئنم حالشون خوب میشه...🙃
یکم که آروم تر شد گفت: رسول کجاست؟!😕
+ آقاداوود گفتن یه ماموریت فوری پیش اومده...😶 مجبور شدن رسول رو بفرستن...😕
یکم دیگه با هم حرف زدیم...
از اتاق بیرون اومدم تا استراحت کنه...
رفتم سمت اتاق سعید...
نرگس از اتاقش بیرون اومد...
رفتم کنارش...
+ به هوش اومد...؟!😃
- آره...😄
+ حالش چطوره؟!🙃
- بهتره...🙂 فقط... درد داره...😕
+ خودش گفت...؟!🙁
- نه...😶 خودم فهمیدم...🙂 سعی داشت بروز نده...😕
با بابا تماس گرفتم و گفتم سعید بیمارستانه و ازش خواستم یه جوری به مامان بگه که هول نکنه...
رو صندلی نشستم...
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم...
تو دلم رخت می شستن...
خیلی نگران بودم...
نگران سعید...
نگران ریحانه...
و از همه مهم تر...
نگران رسول...❤️
#محمد
خواهر محسن بود...
رو به رومون ایستاد...
- به به...😈 ببین کی اینجاست...😏 محمد...🙄😒
رسول: آقامحمد...🙄😠
- به تو ربطی نداره...😠
نزدیکتر اومد...
سرمو پائین انداختم...
اصلا دلم نمی خواست چهرشو ببینم...
- چرا سرت پائینه؟!😏
- هنوزم اون عقاید مسخرتو داری؟!😒
بدون اینکه سرمو بالا بگیرم و نگاش کنم گفتم: مثل شما که هنوزم بی حیایی...😏
بدجوری ضایع شد...
رسول با تعجب نگاه می کرد...
- آخی...😢 دستت چی شده؟!😏
- کار الکسه...😁 نه؟!😏
- دستش درد نکنه...😌
- پیشونیت هم که زخمی شده...🙁😏
- حتما خیلی درد داره...😕😏
+ به نابودی امثال تو و برادرت و الکساندر می ارزه...😏
- نیومدم اینجا بحث کنم...😒
معلوم بود کم آورده...😏😌
- اومدم ازت یه سوال بپرسم...😏
- درباره خودت و زنت...😒
- من چی از اون دختره ی...
پریدم وسط حرفش و گفتم: مواظب به حرف زدنت باش خانم...😠
بلند تر از من گفت: اینجا محل کارت نیست و تو هم رئیس نیستی...😤
- منم هر جور که دلم بخواد حرف می زنم...😠😌
- من چی از اون دختره...
خونم به جوش اومد...
هیچ کس جرأت نداشت درباره عطیه اینجوری حرف بزنه...😠
داد زدم...
+ درباره همسر من درست صحبت کن...😠 اون پاکه... معصومه... درضمن... من یه تار موی گندیده ی عطیه رو به صد تا مثل تو نمیدم...😏😤
ترسید...
رفت عقب...
رسول فقط نگاه می کرد...
خیلی تعجب کرده بود...
صدای زنگ گوشیم اومد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: عطیه...🙃
نگران محمده...🙂💔
پ.ن2: بیچاره ریحانه...😢💔
پ.ن3: سارا...🙂 تو دلش رخت می شورن...😔💔
پ.ن4: ایول به محمد...😃🤩
خوب جوابشو رو داد...😌😎👏🏻💪🏻
پ.ن5: کی به محمد زنگ زده؟!🧐🤔
حدساتونو درباره پ.ن5 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_80
#محمد
از وقتی الکساندر رفت، پونزدهمین باره که گوشیم زنگ می خوره...
نزدیک اومد...
حالا دیگه دقیقا رو به روم بود...
دستشو سمت جیبم دراز کرد...
می خواست گوشیمو از جیبم بیرون بیاره...
از همون بچگی خیلی رو محرم و نامحرمی حساس بودم...
همه اینو میدونستن...
مطمئن بودم خواهر محسن هم میدونه و میخواد منو زجر بده...
داد زدم...
+ چیکار می کنی؟!😠
همون لحظه در باز شد و الکساندر اومد داخل...
دختره سریع رفت بیرون...
هووووفففف...🙄
خدایا شکرت...
نجاتم دادی...
گوشیم هنوز زنگ می خورد...
الکساندر اومد جلوتر...
گوشیمو از جیبم بیرون آورد...
پوزخندی زد...
گوشی رو گرفت سمتم...
عطیه بود...😓🙂💔
تماس رو قطع کرد و گوشی رو خاموش کرد...
سیمکارتش رو درآورد و شکوند...
با گوشی رسول هم همین کارو کرد...😕
امیدوار بودم بچه ها تا الان ردمونو زده باشن...
این درد لعنتی هم که اَمونمو بریده بود...😓
اما رسول واسم مهم تر بود...🙃🙂❤️
#امیر
برگشتیم سایت...
همه فکر و ذکرم پیش بچه ها بود...
آقامحمد... رسول... فرشید... همشون...
تک تکشون برام عزیز بودن و عینِ برادرم بودن...🙂❤️
همه چیز رو به آقایعبدی گفتم...
خیلی بهم ریختن...😕
به علی گفتم بیاد و پای سیستم رسول بشینه تا شاید بتونیم از طریق گوشی آقامحمد یا گوشی رسول، ردشونو بزنیم...
علی اومد...
همه جریانو براش تعریف کردم...
نشست پشت سیستم رسول و مشغول شد...
گوشی رسول خاموش بود...😕
آقامحمد هم جواب نمی داد...🙁
پشت سر هم زنگ می زدم...
+ علی چی شد؟!😶
- چند دقیقه صبر کن...😕
یهو گفت: یعنی چی؟!😳😥
+ چی شده؟!
- شماره آقامحمد رو بگیر...
+ جواب نمیده...😕
- بگیر امیر...😶
شماره آقامحمد رو گرفتم...
خاموش بود...
یا خدا...😱
زانو هام خالی کردن...
دیگه مطمئن شدم یه بلایی سرشون اومده...😓💔
- چی شد...؟!😥
+ خاموشه...😰
- وای...😨
#ریحانه
سرمم تموم شد...
با کمک سارا از تخت پائین اومدم و چادرمو سرم کردم...
هنوز سرم گیج می رفت...
با کلی خواهش و تمنا، دکتر اجازه داد واسه چند دقیقه فرشید رو ببینم...
لباس مخصوص پوشیدم و وارد اتاقش شدم...
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
بغضمو به سختی قورت دادم...
صدام گرفته بود...
+ سلام فرشید...🙂 خوبی؟!🙃 صدامو می شنوی؟!🙁
+ فرشید چشماتو باز کن...😕 ازت خواهش می کنم چشماتو باز کن...😔
+ من بدون تو نمی تونم...😢
بغضم ترکید...
اشکام رو گونه هام می ریختن...
+ منو تنها نزار...😭 کنارم بمون...😭
یهو صدای بوق یکی از اون دستگاه ها اومد...😰
همه خط هاش صاف شدن...😨
نه... امکان نداره...
دکترا و پرستاره اومدن تو اتاق و منو بیرون کردن...
فقط اشک می ریختم و ذکر می گفتم...
حال یلدا و بابا محمود (پدر فرشید) هم دست کمی از من نداشت...
چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون اومد و همه پرواز کردیم سمتش...
با هق هق گفتم: چی شد آقای دکتر؟!😭
دکتر با ناراحتی سرشو پائین انداخت و گفت: متاسفانه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: چقققدر این دختره پروعه...😠😤
پ.ن2: عطیه بود...😢🙂💔
پ.ن3: درد اَمونشو بریده... اما به فکر رسوله...🙂❤️
این یعنی رفاقت...👌🏻✨
پ.ن4: انگار نتونستن ردشونو بزنن...😞
پ.ن5: فرشید چی شد...؟!😱😭
بیچاره ریحانه...😢💔
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy