2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ناراحتی پهلوان حسن یزدانی پس از فینال
ما به تو افتخار میکنیم حسن جان
تا آخر موندی رو تشک که زمین رو ترک نکرده باشی
ما بهت افتخار میکنیم به خاطر جوانمردی و بزرگیت
✅ کانال بدون سانسور | عضو شوید 👇
http://eitaa.com/joinchat/404946944Ceab6f2b794
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
گرچه دور افتادهام فرسنگها از کوی تو
با تمام روح و جانم من تو را حس میکنم ..
#نوازشروح
بذار بگن خوش شانسه
بگن دستشو گرفتن
بگن هواشو داشتن
ولی من که تلاشاتو دیدم
صبح بیداری و شب بی خوابیاتو دیدم
از تفریح زدناتو دیدم
من دیدم تنها همدمت آدم تو آینه بود
دیدم خستگی چشمای براقتو
نکنه بشکنی ها!
اگه شکستی یادت نره که الماس تراش داده شده تا قشنگ شده!
«ببال به خودت..»
﷽
" خیانَٺ ! "
#قسمتاول
#محمد
ترمز دستی رو کشیدم و رو به عطیه و بچهها گفتم: من میرم کوچه پشتی داروهای یاسین رو بگیرم، چیزی لازم ندارین؟
یسنا با ذوق گفت: بابا پفکچرخی میخری؟
لبخندی به روش پاشیدم.
+ چشم، چندتا؟
کمی فکر کرد و بعد جواب داد: یهدونه برای من و شما، یهدونه هم برای مامان و یاسین!
با همون لبخند رو به عطیه گفتم: دیوونهی مهربونی این بچهام...
عطیه خندید و نگاه پر محبتی نثارم کرد.
- باباش که تو باشی، معلومه انقدر مودب و مهربون میشه.
سر به زیر گفتم: خجالتِمون میدید عطیهخانم!
- حقیقته آقا(:
یاسین چندتا پاپکرن گذاشت توی دهنش و گفت: بابایی برای من نوشمک و آلوچه بخر.
همونطور که کمربند رو باز میکردم گفتم: هوا سرده بابا، نوشمک بخوری بدتر مریض میشی! درضمن، آلوچه هم فعلا برات خوب نیست.
سریع پاپکرن رو گذاشت کنار و دست به سینه نشست. به حالت قهر روش رو ازم گرفت و با اخم گفت: ببین یسنا رو بیشتر از من دوست دارین!
توی دلم قربونصدقهٔ حسادت بانمکاش رفتم.
عطیه با لبخند چرخید طرف بچهها!
- یاسینجانم، الان آلوچه برات بده قربونت برم. رفتیم خونه، میگم عزیزجون خودش برات لواشک درست کنه. خوبه؟
سعی میکرد لبخند نزنه، اما نمیتونست!
~ ولی من قهرم، هیچی هم نمیخوام!
فکری به سرم زد! چشمکی به عطیه و یسنا زدم.
+ اوممم باشه، پس من برم برای خودم و یسنا و مامان شلیل بخرم.
پرید سر جاش و رو به من گفت: عه نامردی نکنین بابامحمد!
به سختی جلوی خندهام رو گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
+ نه دیگه، تو قهری! من رفتم...
در رو باز کردم و اومدم پیاده بشم که سریع گفت: نه، به جون یسنا قهر نیستم.
یسنا اخم کرد و جواب داد: عه، جون خودت!
سری تکون دادم و خندیدم.
+ خیلیخب باشه! شلوغ نکنید، مامانم اذیت نکنید تا برگردم.
هر دو چشم گفتن.
سوییچ رو دادم به عطیه و موبایلم رو از روی داشبورد برداشتم.
+ در رو قفل کن تا بیام.
سر تکون داد و گفت: زود بیا!
پیاده شدم و رفتم توی خیابون اصلی که گوشیم زنگ خورد.
رسول بود و چندتا کد و رمز میخواست.
تماس رو قطع کردم و همونطور که آروم راه میرفتم، توی گوشیم دنبال رمزها گشتم.
بالاخره پیداشون کردم و براش فرستادم.
سرم رو بالا آوردم، امّا با دیدن کوچهٔ خلوت و بنبست باتعجب اطراف رو نگاه کردم.
حواسم پرت شده بود و اشتباه اومده بودم.
خواستم برگردم که دوتا آپاچی مشکی و یهدونه لکسوس همون رنگ اومدن توی کوچه!
ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم.
بدون اینکه گوشی رو نگاه کنم، با اولین شمارهای که افتاده بود و از قضا شمارهی رسول بود، تماس گرفتم و قطع کردم.
دوباره و سهباره این کار رو تکرار کردم.
اینطوری رسول میفهمید یه اتفاقی افتاده.
موتوریها که چهرهشون پوشیده بود پیاده شدن و یکیشون اسلحهای سمتم گرفت.
هیچ وسیلهی دفاعیای نداشتم و هیچکس هم اطرافم نبود!
خواستم بدوام طرفشون و درگیر بشم، اما تا به خودم بیام نفسم رفت! دستم رو روی پهلوم گذاشتم که خیلیزود مشتم پر از خون شد.
اینبار اون یکی شلیک کرد و تیرش توی کتفم نشست!
چشمام سیاهی رفتن و افتادم روی زانوهام، نفسم بالا نمیومد.
موتوریها از کوچه بیرون رفتن و کمی بعد رانندهٔ ماشین پیاده شد و سمتم اومد.
خیلی راحت بلندم کرد و کشوندم سمت ماشین، در صندوق رو باز کرد و یه جورایی پرتم کرد توی صندوقعقب که نالهام بلند شد! بیتوجه به من در رو محکم بست و رفت.
دردم طاقت فرسا بود و صدای آه و نالهام توی اون فضای تنگ و تاریک میپیچید.
از شدت درد حتی بیهوش هم نمیشدم!
با هر تکون ماشین نفسم میرفت و برمیگشت.
به زحمت و با تکیه به دستام کمی خودم رو بالا کشیدم. از توی شیشه دیدم ماشین کنار یه آپارتمان ایستاد.
راننده ریموت رو زد و رفت توی پارکینگ، دستام میلرزید. دیگه نتونستم تحمل کنم و افتادم.
نفسم تنگ و لبهام خشک شده بود!
ماشین ایستاد. راننده که مرد درشت هیکلی بود، پیادهام کرد و کشوندم طرف آسانسور...
دستش روی دکمهی طبقه -۳ نشست!
دودقیقهای گذشت که آسانسور باز شد. یه جای خیلی سرد و تاریک بود!
دو نفر اونجا بودن.
راننده گفت: کاپشنش رو در بیارین، بگردین چیزی همراهش نباشه.
بعد از پایان حرفش، پرتم کرد روی زمین که صدای دادم تا آسمون هفتم رفت!
#عطیه
نیم نگاهی به ساعتم انداختم، نیمساعتی میشد محمد رفته بود و هنوز برنگشته بود! کمکم داشتم دلشوره میگرفتم.
حتی اگه کار براش پیش اومده بود، قطعاً بیخبر نمیرفت و اطلاع میداد که ما برگردیم خونه! اما حالا...
یاسین که هنوز کمی بیحال بود نق زد: خسته شدم مامان، خوابم میاد!
یسنا بیحوصله ادامه داد: چرا بابا نمیاد مامانی؟
لبخند تصنعیای روی لبهام نشوندم و هر دوشون رو نوازش کردم.
+ میاد قربونتتون برم، یکم دیگه میاد.
نیمساعت دیگه هم گذشت و خبری از محمد نشد. به ناچار پشت فرمون نشستم که موبایلم زنگ خورد!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " خیانَٺ ! " #قسمتاول #محمد ترمز دستی رو کشیدم و رو به عطیه و بچهها گفتم: من میرم کوچه پشت
برخلاف انتظارم محمد نبود، شماره ناشناس اما آشنا بود. جواب دادم: بله؟
- سلام عطیهخانم، رسول هستم! همکار آقامحمد، حالتون خوبه؟
سعی کردم تعجبم رو پنهان کنم.
+ سلام، ممنونم.. بفرمایید؟!
- شرمنده مزاحم شدم، آقامحمد هست؟
حس کردم رنگم پرید! دلشورهام بیشتر شد. تمام این یکساعت فکر میکردم رفته ادارهشون و حالا...
+ نه، مگه نیومده سر کار؟
انگار که کمی هول شده باشن گفتن: چرا چرا، الان اومد! بازم ببخشید مزاحم شدم، خدانگهدار..
زیر لب «خداحافظ»ی زمزمه و گوشی رو قطع کردم.
ضربان قلبم بالا رفته بود، حس میکردم آقارسول به دروغ و برای اینکه نگران نشم گفتن محمد اونجاست!
با کلی فکر و خیال، استارت زدم و روندم طرف خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
پ.ن:
جُز عاشقۍ کار؎ دگࢪ، از ما نمیآید دگࢪ🕯❤️🩹!
زیرا ڪہ از روز ِ اَزَل، ما را چُنین آموختۍ :)🕊
• شاھنعمٺاللّٰہِولے
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨