eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " خیانَٺ ! " #قسمت‌آخر #رسول مشغول کارام بودم که موبایلم زنگ خورد، با دیدن شماره‌ی فرشید سریع
خم شدم طرفش و انگشتم رو تهدیدوار جلوی صورتش تکون دادم. + همون‌طور که تو نتونستی این غلط زیادی رو بکنی و گیر افتادی، کفتارصفت‌های دیگه‌ام نمی‌تونن! ما نمی‌ذاریم امثال محمد که جون و جوونی‌شون رو واسه امنیت این مملکت و مردمش گذاشتن و حتی از خانواده‌شون هم گذشتن، به دست لاشخورهایی مثل تو و اون بالادستی‌هات از بین برن! شیرفهم شد آقای خیانت‌کار؟ چیزی نگفت و فقط چشم‌هاش رو بست. به بچه‌ها خبر دادم و بعد از اینکه به زخمش رسیدگی کردن، منتقل شد سایت... با هک موبایل پیمان، مخفیگاه اون‌ها هم پیدا شد و آقای‌عبدی یه تیم فرستادن برای دستگیری! به اصرار، جام رو با داوود عوض کردم و رفتم خونه تا کمی استراحت کنم. دوساعتی از ماجرای پیش اومده و لو رفتن سجاد گذشته بود. اجازه گرفته بودم کمی توی اتاق آقامحمد بمونم. صدای نفس عمیق آقامحمد نگاهم رو کشوند سمتش، کم‌کم چشماش رو باز کرد. کمی خم شدم سمتش و دستش رو گرفتم. + آقامحمد؟ نگاه بی‌حالش چرخید سمتم، لبخندی زدم و دستش رو محکم‌تر فشردم. + نگران نباشید، الان جاتون امنه! خوبید؟ درد دارید؟ بزاقش رو قورت داد و اَبروهاش کمی توی هم رفت. - من... کجام؟ + بیمارستانید، دکتر گفت خداروشکر خطر اصلی رفع شده. حرفی نزد، انگار داشت فکر می‌کرد. دکتر و پرستارها برای معاینه اومدن و بیرون رفتم، بعد از اتمام کارشون و توضیحات دکتر، با اصرار دوباره رفتم توی اتاق! نشستم کنار آقامحمد، آروم و با صدای گرفته صدام زد: د..داوود؟ + جانم آقا؟ - موبای‍..لتو... بده ل‍..لطفاً! باید... به هم‍..سرم... خ‍..خبر بدم. گوشیم رو از جیبم درآوردم و توی دستش گذاشتم. + می‌تونید خودتون شماره‌شون رو بگیرید؟ چشم‌هاش رو به نشونه‌ی تأیید باز و بسته کرد. با بااجازه‌ای زیر لب از اتاق بیرون رفتم. کمی جابه‌جا شدم که پهلوم تیر کشید! لب گزیدم و چشمام رو محکم روی هم فشردم. سرم رو به بالش تکیه دادم و با دستی که سرم داشت شماره‌ی عطیه رو گرفتم. تأثیر داروهای بیهوشی و مسکن بود یا هر چی، خیلی گیج و بی‌حال بودم! - بله؟ با صدای عطیه، به خودم اومدم و تک سرفه‌ای کردم تا صدام کمی صاف بشه. + سلام! جوابی نداد و سکوت کرد، بالاخره بعد از چند ثانیه آروم و مردد گفت: محمد... خودتی؟ لبخند کم‌جونی روی لب‌هام نشست. + بله... خانومَم، خُ‍..خودمم! لحنش کمی عصبی و بیشتر نگران شد. - معلوم هست کجایی؟ دلم هزار راه رفت! نمی‌تونستی یه خبر بدی؟ نفس عمیقی کشیدم، با وجود سوند تنفسی موقع حرف زدن نفس کم می‌آوردم. + ببخشید، نشد. ی‍..یعنی... نتونستم. لحنش آروم‌تر شد. - نکنه زبونم‌لال زخمی شدی؟ + عطیه؟ - جانم؟ + تو با این... هوشی که... داری، ب‍..باید بیای... ادارهٔ ما! نگران خندید و صدام زد: محمد! + جانم؟ آروم پرسید: الان خوبی؟ یعنی بهتری؟ + ا..الحمداللّٰه، خودت... عزیز و... بچه‌ها... خ‍..خوبید؟ - همه خوبیم! فقط نگران تو بودیم. بیام پیشت؟ + نه، ن‍..نیازی... نیست! بچه‌ها هستن. نفس عمیقی کشید. - خیلی‌خب، کِی مرخص میشی؟ درد کتفم باعث شد اخم کنم. + ن‍..نمی‌دونم، بهت... خبر میدم. - پس مزاحمت نمیشم، استراحت کن. و لطفاً بیشتر مراقب خودت باش آقای‌فرمانده! لبخند بی‌جون دیگه‌ای زدم. + ت‍..تو هم همین‌طور، یاعلی... - خداحافظ! گوشی رو قطع کردم و روی پاتختی گذاشتم. خیلی نگذشته بود که داوود وارد اتاق شد، کمی توی صورتم دقیق شد و بعد ناراحت و مضطرب پرسید: خیلی درد دارید؟ + میشه... ت‍..تحملش کرد. داوود؟ - جانم؟ + فهمیدید... د..دقیقاً... کار کی بوده؟ سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. + داوود؟ سرش رو کمی بلند کرد، چهره‌اش گرفته‌تر شده بود. نگران شدم و سعی کردم بشینم که نتونستم! دستم روی پهلوم نشست و به نفس‌نفس افتادم. + چ‍..چی شده؟ با آشفتگی جلوتر اومد و کمک کرد دراز بکشم. - میگم، ولی توروخدا قول بدید خودتون رو کنترل کنید و حال‌تون بد نشه! بی‌حرف و منتظر نگاهش کردم که من‌من کنان گفت: خب... چجوری بگم؟ راستش... کارِ... کارِ سجاد بوده! یعنی... این مدت جاسوسی ما رو می‌کرده. در حالی که ما فکر می‌کردیم به عنوان نفوذی فرستادیمش توی شرکت پیمان، اون داشته بهمون خیانت می‌کرده! البته هنوز ازش بازجویی نشده و نمی‌دونیم دقیقاً از کِی کارش رو شروع کرده، ولی حدس می‌زنیم قبل از ورود به شرکت پیمان یا اوایل ورودش به سایت سیاه شده. تموم شدن حرفش، مصادف شد با ورود پرستار به اتاق! ~ آقا لطفاً بفرمایید بیرون، بیمارتون باید استراحت کنن. - بله، چشم.. داوود از خدا خواسته خم شد و بوسه‌ای روی پیشونیم نشوند. بعد از رفتنش، پرستار سرنگی رو توی سرمم خالی کرد و رفت. چند دقیقه‌ای گذشته بود و توی سکوت اتاق به این فکر می‌کردم که اگه زودتر سجاد رو دستگیر می‌کردیم، شاید الان این اتفاق نمی‌افتاد و من اینجا نبودم!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
خم شدم طرفش و انگشتم رو تهدیدوار جلوی صورتش تکون دادم. + همون‌طور که تو نتونستی این غلط زیادی رو بکن
یک‌هفته‌ای می‌شد فهمیده بودم سیاه شده، بدون اینکه متوجه بشه امتحانش کرده بودم و متأسفانه... این موضوع رو با آقای‌عبدی در میون گذاشته بودم، قرار شد فعلا کسی متوجه نشه و فقط خودم حواسم بهش باشه تا بتونیم کل شبکه رو توی تورمون داشته باشیم و بعد هم با مدارک و مستندات کامل دستگیری‌ها رو شروع کنیم. فکرش رو می‌کردم پیمان و سوزان دست به همچین کاری بزنن، اما انگار خیلی مراقب نبودم. کم‌کم احساس خواب‌آلودگی کردم، چشم‌هام رو بستم و خیلی‌زود به خواب رفتم... یک هفته بعد↓ در اتاق بازجویی رو باز کردم و رفتم داخل، با صدای بستن در سرش رو بلند کرد. من رو که دید، پوزخند زد و دست‌های دستبند خورده‌اش رو روی میز گذاشت. روبه‌روش نشستم که خنده‌ای کرد و گفت: می‌بینم که زنده‌ای هنوز! من اگه بودم، تا حالا هفت‌تا کفن پوسونده بودم. لبخند زدم و دست به سینه به صندلی تکیه دادم. + خب من مثل تو ضعیف نیستم آقاسجاد! پوزخندش از بین رفت و اخم کرد، ادامه دادم: خودت رو خیلی کم فروختی، تازه همون اندک امکاناتی که بهت وعده داده بودن هم نمی‌خواستن بهت بدن. دست‌هام رو توی هم قلاب کردم و خم شدم سمتش.. + محض اطلاع، می‌خواستن بعد از کشتن من بری پیش‌شون تا از شَرِّت خلاص بشن! اولش شوکه شد، اما کم‌کم عصبی خندید و سرش رو به طرفین تکون داد. - د..دروغه، داری منو خر می‌کنی تا کم بیارم و تسلیم بشم. من تنها آدم اَمین ِ اون‌ها بودم، دلیلی نداره بخوان بکشنم! پوزخند ماتی زدم و سرم رو به تأسف تکون دادم. + تو بعد از کشتن من و درواقع پایان مأموریتت، برای اون‌ها یه مهرهٔ سوخته بیشتر نبودی که باید حذفت می‌کردن تا مجبور نشن با خودشون همراهت کنن یا قالت بذارن و گیر بی‌افتی و لوشون بدی. این یه سیاست ساده‌ست که MI6 همیشه انجامش میده! و طبیعتاً برای چنین سازمانی فرقی نداره مهره‌اش تو باشی یا حتی یه مأمور بلندپایه مثل سوزان! اگه از نظرشون مزاحم محسوب بشی، دیگه نباید زنده بمونی. بی‌حرف به میز نگاه می‌کرد و دست‌هاش رو از حرص مشت کرده بود. به راحتی متوجه‌ی نفس‌های تند و صدادارش و لرزش نامحسوس بدنش می‌شدم. صدای رسول توی گوشم پیچید. ~ آقا دمای بدن و ضربان قلبش داره می‌ره بالا! آروم سر تکون دادم و بلند شدم. دست‌هام رو روی میز ستون کردم و سرم رو جلو بردم. + جز گوشه‌ی قناعت از این خاک‌دان مگیر! غیر از کنار، هیچ زِ اهل جهان مگیر. سرش رو که بلند کرد صاف ایستادم و گفتم: تو به کار و خدمت صادقانه‌ای که به این مردم می‌کردی و حقوقی که بابتش می‌گرفتی قانع نبودی سجاد! و این بود که به اینجا رسوندت. مکثی کردم. + البته شاید بتونی کمی جبران کنی، من به توبه کردنت امیدوارم! بی هیچ حرف دیگه‌ای از اتاق بیرون رفتم، خوشحال بودم که با وجود کلی پیشنهادات جوواجور و وسوسه‌کننده، تا به حال پام نلغزیده بود و این قطعاً لطف خدا بود! و البته ناراحت بودم از لغزش سجاد... به محوطه که رسیدم، سرم رو بلند کردم و به آسمون اَبری چشم دوختم. با برخورد قطره‌ی بارون روی صورتم، لبخند روی لب‌هام نقش بست و چشم‌هام رو بستم... پایان💫 ✍🏻 به قلم: یگانہ🌿 پ.ن: مُدعے خواست کہ از بیخ ڪَنَد ࢪیشہ؎ ما🌱💔، غافِل از آن کہ خدا هسٺ در اندیشہ؎ ما😄🤍! مولانا - شنوای ِ نظرات‌تون هستم🤍 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فرار میکنم سوی حرم بهم جا بده توی حرم..
آمدم ای شاه پناهم بده.. نایب الزیاره دوستان🌿✨
استاد محمد شجاعی455_8684678755404.mp3
زمان: حجم: 7.8M
۶ ✨ سَڪَرات موت درست... در لحظہ انتقال بہ دنیاۍ جدید؛ هم از بُھتِ دنیاۍ روبرو و هم از تعلّقِ دنیاۍ جدید گیج و مبھوت خواهۍ ماند! تا فرصت هست؛ با دنیاۍ روبرو انس بگيرد 🎙
🤍مطلب امروز : نکات‌مهم‌توی‌امر‌به‌معروف‌و‌نهی‌از‌منکر برگرفته از کتاب "چی‌بگم‌آخه؟"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩