eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
خم شدم طرفش و انگشتم رو تهدیدوار جلوی صورتش تکون دادم. + همون‌طور که تو نتونستی این غلط زیادی رو بکن
یک‌هفته‌ای می‌شد فهمیده بودم سیاه شده، بدون اینکه متوجه بشه امتحانش کرده بودم و متأسفانه... این موضوع رو با آقای‌عبدی در میون گذاشته بودم، قرار شد فعلا کسی متوجه نشه و فقط خودم حواسم بهش باشه تا بتونیم کل شبکه رو توی تورمون داشته باشیم و بعد هم با مدارک و مستندات کامل دستگیری‌ها رو شروع کنیم. فکرش رو می‌کردم پیمان و سوزان دست به همچین کاری بزنن، اما انگار خیلی مراقب نبودم. کم‌کم احساس خواب‌آلودگی کردم، چشم‌هام رو بستم و خیلی‌زود به خواب رفتم... یک هفته بعد↓ در اتاق بازجویی رو باز کردم و رفتم داخل، با صدای بستن در سرش رو بلند کرد. من رو که دید، پوزخند زد و دست‌های دستبند خورده‌اش رو روی میز گذاشت. روبه‌روش نشستم که خنده‌ای کرد و گفت: می‌بینم که زنده‌ای هنوز! من اگه بودم، تا حالا هفت‌تا کفن پوسونده بودم. لبخند زدم و دست به سینه به صندلی تکیه دادم. + خب من مثل تو ضعیف نیستم آقاسجاد! پوزخندش از بین رفت و اخم کرد، ادامه دادم: خودت رو خیلی کم فروختی، تازه همون اندک امکاناتی که بهت وعده داده بودن هم نمی‌خواستن بهت بدن. دست‌هام رو توی هم قلاب کردم و خم شدم سمتش.. + محض اطلاع، می‌خواستن بعد از کشتن من بری پیش‌شون تا از شَرِّت خلاص بشن! اولش شوکه شد، اما کم‌کم عصبی خندید و سرش رو به طرفین تکون داد. - د..دروغه، داری منو خر می‌کنی تا کم بیارم و تسلیم بشم. من تنها آدم اَمین ِ اون‌ها بودم، دلیلی نداره بخوان بکشنم! پوزخند ماتی زدم و سرم رو به تأسف تکون دادم. + تو بعد از کشتن من و درواقع پایان مأموریتت، برای اون‌ها یه مهرهٔ سوخته بیشتر نبودی که باید حذفت می‌کردن تا مجبور نشن با خودشون همراهت کنن یا قالت بذارن و گیر بی‌افتی و لوشون بدی. این یه سیاست ساده‌ست که MI6 همیشه انجامش میده! و طبیعتاً برای چنین سازمانی فرقی نداره مهره‌اش تو باشی یا حتی یه مأمور بلندپایه مثل سوزان! اگه از نظرشون مزاحم محسوب بشی، دیگه نباید زنده بمونی. بی‌حرف به میز نگاه می‌کرد و دست‌هاش رو از حرص مشت کرده بود. به راحتی متوجه‌ی نفس‌های تند و صدادارش و لرزش نامحسوس بدنش می‌شدم. صدای رسول توی گوشم پیچید. ~ آقا دمای بدن و ضربان قلبش داره می‌ره بالا! آروم سر تکون دادم و بلند شدم. دست‌هام رو روی میز ستون کردم و سرم رو جلو بردم. + جز گوشه‌ی قناعت از این خاک‌دان مگیر! غیر از کنار، هیچ زِ اهل جهان مگیر. سرش رو که بلند کرد صاف ایستادم و گفتم: تو به کار و خدمت صادقانه‌ای که به این مردم می‌کردی و حقوقی که بابتش می‌گرفتی قانع نبودی سجاد! و این بود که به اینجا رسوندت. مکثی کردم. + البته شاید بتونی کمی جبران کنی، من به توبه کردنت امیدوارم! بی هیچ حرف دیگه‌ای از اتاق بیرون رفتم، خوشحال بودم که با وجود کلی پیشنهادات جوواجور و وسوسه‌کننده، تا به حال پام نلغزیده بود و این قطعاً لطف خدا بود! و البته ناراحت بودم از لغزش سجاد... به محوطه که رسیدم، سرم رو بلند کردم و به آسمون اَبری چشم دوختم. با برخورد قطره‌ی بارون روی صورتم، لبخند روی لب‌هام نقش بست و چشم‌هام رو بستم... پایان💫 ✍🏻 به قلم: یگانہ🌿 پ.ن: مُدعے خواست کہ از بیخ ڪَنَد ࢪیشہ؎ ما🌱💔، غافِل از آن کہ خدا هسٺ در اندیشہ؎ ما😄🤍! مولانا - شنوای ِ نظرات‌تون هستم🤍 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فرار میکنم سوی حرم بهم جا بده توی حرم..
آمدم ای شاه پناهم بده.. نایب الزیاره دوستان🌿✨
استاد محمد شجاعی455_8684678755404.mp3
زمان: حجم: 7.8M
۶ ✨ سَڪَرات موت درست... در لحظہ انتقال بہ دنیاۍ جدید؛ هم از بُھتِ دنیاۍ روبرو و هم از تعلّقِ دنیاۍ جدید گیج و مبھوت خواهۍ ماند! تا فرصت هست؛ با دنیاۍ روبرو انس بگيرد 🎙
🤍مطلب امروز : نکات‌مهم‌توی‌امر‌به‌معروف‌و‌نهی‌از‌منکر برگرفته از کتاب "چی‌بگم‌آخه؟"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا