KHAMENEI.IRصفحه ده قرآن کریم.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹️صفحه ده قرآن کریم، سوره مبارکه البقرة
با صدای عبدالباسط محمدعبدالصمد بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥بازنشر|نماهنگ "نقره جادو"
🎙با صدای صابر خراسانی
استاد محمد شجاعی965_8691683745732.mp3
زمان:
حجم:
9M
#سفـر_پُـرماجـرا ۱۸
سختۍ هایۍ ڪہ در دنیا تحمل میڪنیم؛
سختۍ هاۍ زمان وفات مونُ ڪم میڪنـن!
از حوادث سخت و مشڪلات زندگیت نترس؛
حتماً به نفعت تموم میشہ
#استاد_شجاعی
#سخنرانی 🎙
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
⊹ برون نمیرود
از خاطرم خیالِ وصالت؛
اگرچه نیست وصالی، ولی خوشم به خیالت 🥹!#امام_رضا
#نوازشروح
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹️امروز؛ صفحه یازده قرآن کریم
سوره مبارکه البقرة
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRصفحه یازده قرآن کریم.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹️صفحه یازده قرآن کریم، سوره مبارکه البقرة
با صدای عبدالباسط محمدعبدالصمد بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتاول
#آرش (محمدِسابق🥲)
چشمام رو بسته بودن و نمیدونستم کجا میبرنم، مطمئناً مقصد هر جا که بود ادارهٔ خودمون نبود.
پشیمون بودم، نزدیک دوسال بود که پشیمون بودم و سعی کردم با موندنم اشتباهاتم رو جبران کنم.
البته که پشیمونی من به مذاق سرویس خوش نیومد. میدونستم علارغم همهٔ ضد زدنهام، بالاخره یه روز از طریق منابعشون میفهمن دارم دورشون میزنم. و این اتفاق، بعد از حدود دوسال افتاد!
من با از دست دادن بچهام و افسردگی عطیه و سکتهٔ عزیز، تاوان خیانتم به ملکهٔ انگلیس رو خیلی سخت پس دادم.
مثل تموم این سهسال، به این فکر میکردم که ایکاش هیچوقت محمد نبودم. یا نه! ایکاش هیچوقت تبدیل به آرش نمیشدم.
دلم پر از ایکاشها بود، اما...
فلشبک↯
درگیری خیلی شدید بود! دویدم و از سکویی که چندمتری ارتفاع داشت پریدم پایین، پام کمی پیچ خورد اما فرصت فکر کردن به درد رو نداشتم.
با همون پایی که لنگ میزد، تندتند از مهلکه دور میشدم.
پشت یه دیوار پناه گرفتم. به نفسنفس افتاده بودم.
سرم رو به دیوار تکیه دادم و نفسی گرفتم، دستم روی گوشم نشست.
+ میدونم... میدونم همهچیز رو فهمیدید! ولی... ولی من چارهای نداشتم. برای اولینبار توی زندگیم فقط یه راه...
چشمام رو محکم روی هم فشردم و لب گزیدم.
+ فقط یه بیراهه پیش پام بود و بس! نمیتونم بگم چی شد که اینطوری شد، شاید... شاید یه روزی خودتون بفهمید.
صدای بلند و کمی نگران سعید توی گوشم پیچید. میتونستم حدس بزنم داره میدوه که نفسنفس میزنه.
- محمد کجایی؟ اعلام موقعیت کن، وضعیت قرمزه!
لبخند تلخی روی لبهام نشست. دیگه راه فراری نداشتم. شایدم نمیخواستم فرار کنم! ته دلم دوست داشتم همهچیز همینجا تموم بشه.
صدای تیز موتور به گوشم رسید و تا به خودم بیام، با هول دادن کسی پخش زمین شدم!
کمکم گرمی خون و درد رو حس کردم. کتف راستم تیر خورده بود!
سعید از کنارم بلند شد و دستش روی شونهام نشست. منو چرخوند طرف خودش که باعث شد سرم رو از درد عقب بکشم و بیجون نالهای کنم.
کمی که گذشت، با حس شلوغی اطراف آروم پلک زدم.
چشمام تار میدید، اما بچهها رو که دورم جمع شده بودن میدیدم.
رسول که سعی داشت نگرانیش رو پنهان کنه لب زد: تیر خورده؟
سعید زیر لب «آره»ای گفت و رسول اینبار پرسید: گفتی آمبولانس بفرستن؟
صدای آژیر جواب سوالش بود، از بیحالی و درد به پهلو چرخیدم و چشمام رو بستم...
زمان ِ حال↻
صدای رضا رشتهی افکارم رو پاره کرد و باعث شد از فکر دو روز پیش بیرون بیام.
- پیاده شو، آرش!
از شنیدن اسم آرش نفس ناامیدی کشیدم و آروم از ماشین پیاده شدم.
بخاطر بسته بودن چشمام، رضا بازوم رو گرفته بود و راهنماییام میکرد.
زخم کتفم کم و بیش تیر میکشید، اما دردش از درد از دست دادن رفیقهام بیشتر نبود!
اگه اون روز سعید هولم نمیداد، توسط سرویس ترور میشدم و از این عذابوجدان لعنتی خلاص میشدم.
کاش اون گلوله وسط پیشونیم مینشست و راحتم میکرد!
غرقِ افکارم بودم که برای لحظهای سرم گیج رفت و باعث شد سنگینی وزنم بیفته روی رضا!
برای اینکه نخورم زمین، بازوم رو کشید و گفت: چی شد؟
ضعف بدنی و کمخونیم دوباره داشت خودش رو نشون میداد!
آروم لب زدم: سرم گیج میره! میشه یه جا بشینم؟
لحنش کاملا سرد و خشک بود.
- چند قدم بیشتر نمونده، تحمل کن.
دوباره حرکت کردیم. همونطور که رضا گفت، خیلی زود صدای باز شدن در اومد و بعد از چند لحظه گفت: اینم صندلی؛ میتونی بشینی!
آروم نشستم و دستای دستبند خوردهام رو گذاشتم روی میز، از شدت سرگیجه سرم رو روی دستهای سردم گذاشتم و چشمام رو بستم.
چند دقیقهای که گذشت، با صدای در سرم رو بلند کردم.
حضور چندنفر رو توی اتاق حس میکردم.
چشمبند رو که برداشتن، با تابش یهویی نور چشمام رو محکم روی هم فشردم.
چندباری پلک زدم تا به نور محیط عادت کنم؛
ولی کاش نمیدیدم!
همهی بچهها روبهروم بودن.
دیگه خبری از لبخند و مهربونی توی چهره و چشمهاشون نبود. اینبار با خشم و نفرت نگاهم میکردن!
حقم داشتن، خیلی بد کرده بودم.
کسی که به گفتهٔ خودشون الگوشون بود، جاسوس از آب دراومده بود! بدجور دلشون رو شکسته بودم و خیلی ازشون خجالت میکشیدم.
سرم رو از شرم پایین انداختم تا باهاشون چشم تو چشم نشم.
یهو رسول سمتم خیز برداشت و یقهام رو گرفت که سعید و داوود به زور ازم جداش کردن!
رسول با خشم فریاد زد: تو چطور تونستی این همه مدت ما رو بازی بدییییی؟ چطور دلت اومد نامرددددد؟ من احمق بیشتر از چشمام به تو اعتماد داشتم لعنتیییی! تو چه فرقی با مایکل و شارلوت داری؟ چه فرقی با امثال موسیپور دارییی؟