eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تازمانی‌ك‌حسین‌است‌رفیق ِ‌دل‌من‌؛ مِیل‌همراه‌شدن‌بادگران‌نیست‌مرآ :)
📢 هر روز بخوانیم 🔹️امروز؛ صفحه هجده قرآن کریم سوره مبارکه البقرة ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-018.mp3
زمان: حجم: 3.5M
📢 هر روز بخوانیم 🔹️صفحه هجده قرآن کریم، سوره مبارکه البقرة با صدای عبدالباسط محمدعبدالصمد بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
‏هیچ کس نمیداند؛ برایش چه قرة‌العین هایی پنهان کرده‌ایم..! قرة‌العین‌: اشکی که از شدت شوق در چشم حلقه میزند.. 📖 سجده | آیه ۱۷
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌دوم #سعید نگاهم رو بین بچه‌ها چرخوندم و روی رسول که کنارم نشسته بود متو
" پینہ‌؎گناھ ! " فلش‌بک آقای‌شهیدی آروم‌تر شده بودن. دوست داشتم دوباره محمد خطابم کنن، اما حتی نگاهم نمی‌کردن! نگاه‌شون فقط به دیوار پشت سرم بود. ~ فردا باید بری دادگاه، حاضری همه‌ی حرف‌هایی که اینجا گفتی رو اونجا هم بگی؟ آروم سر تکون دادم. + بله آقا، حتماً! بی‌حرف دیگه‌ای، بلند شدن و رفتن بیرون.. - محمد؟ + جانم آقا؟ - تو آدم بدی نیستی! گناهکاری که عذاب وجدان داشته باشه به خدا نزدیک‌تره، تا مؤمنی که ترس از گناه نداشته باشه! تو نه تنها عذاب‌وجدان داری، بلکه همون‌قدر که برای انگلیس کار کردی و حتی بیشتر از اون، برای ایران هم کار کردی تا کمی جبران کنی. این خیلی باارزشه و می‌تونه بهت کمک کنه! دستی به چشم‌های خسته‌ام کشیدم. + آقا خدا شاهده اطلاعاتی که بهشون دادم، در حد آدرس چندتا محل برگذاری اجلاس‌ها و اسم افراد فاسد بود و از این قبایل.. لبخند غمگینی زدن. سرم رو پایین انداختم. - به خدا توکل کن. اون دوستت داره و هیچ‌وقت پشتت رو خالی نمی‌کنه! تک سرفه‌ای کردم تا صدای گرفته‌ام کمی صاف بشه. + چشم، ممنون.. بی‌حرف دیگه‌ای بلند شدن و از اتاق بیرون رفتن. چند لحظه بعد از رفتن‌شون، رضا وارد اتاق شد و با گرفتن بازوم ماهم بیرون رفتیم. توی بازداشتگاه دوباره افکار جورواجور به ذهنم هجوم می‌آوردن. فکر به اینکه چه سرنوشتی در انتظارمه، اینکه اگه حکم دادگاه حبس ابد یا اعدام باشه چه بلایی سر زن و بچه‌ام میاد؟ مادرم چی میشه؟ اصلا می‌تونن من رو ببخشن و کنارم بمونن؟ سرم رو بالا گرفتم و آروم لب زدم: خدایا کمکم کن! تنهام نذار... زمان ِ حال قرصام رو زیر نگاه سنگین نگهبان که بالای سرم ایستاده بود، خوردم. ساعت نداشتم، اما می‌تونستم تشخیص بدم وقت اذان مغربه! سر بلند کردم و گفتم: میشه یه مهر به من بدید؟ پوزخند زد و سرش رو کج کرد. ~ از کِی تا حالا جاسوس‌ها و خیانت‌کارها نماز می‌خونن؟ دستم از حرص مشت شد، چرا با اینکه حق داشت عصبی شدم؟ خم شد سمتم و دستش روی شونه‌ام نشست. ~ من اگه جای تو بودم، تا حالا از خجالت مُرده بودم! بعد تو میگی مهر بده نماز بخونم؟ عجب رویی داری بابا! نگاهم بین چهره‌اش و دستش که محل قرارگیری‌اش داشت دردِ تازه آروم شده‌ام رو دوباره تحریک می‌کرد، جابه‌جا شد. - دستت رو بردار! مگه نمی‌دونی زخمی شده؟ صدای رسول بود! سرم رو کج کردم که توی چارچوب در دیدمش. نگاهم رو ازش گرفتم و لب گزیدم. اصلا حوصله‌ی بحث و جدل نداشتم. نگهبان بی‌حرف بیرون رفت و رسول اومد توی اتاق، صندلی رو عقب کشید و روبه‌روم نشست. سکوت سنگینی حکم‌فرما بود که با صدای آروم اما محکم رسول شکسته شد. - درد داری؟ دستام رو توی هم گره کردم و پوزخند تلخی زدم. + براتون مهمه؟ لحنش حرصی شد. - ببخشید که بابت خیانتت بهت جایزه ندادیم! شونه‌ای بالا انداختم. + جایزه نخواستم! قبلاً هم گفتم؛ من توی اون شرایط مجبور بودم و اگه بازم به عقب برگردم و همون شرایط رو داشته باشم، همین کار رو می‌کنم! تلخ‌خندی روی لبش نشست. - اوهوم، یادم رفته بود تقریباً هیچ‌وقت بابت کارهایی که انجام میدی پشیمون نمیشی! درد باعث شد اَبروهام رو توی هم بکشم و لحنم تلخ و کلافه بشه. + حوصله ندارم رسول! شاید از نظرت پررویی باشه، ولی حتی جون جروبحث کردن و کنایه شنیدن هم ندارم. بی‌توجه به حرف‌هام آروم لب زد: دلم واسه این‌طور حرف زدنت تنگ شده بود. بی‌حوصله و عصبی... با کلافگی دستی به صورتش کشید و ادامه داد: همش حس می‌کنم این یه کابوسه! باورم نمیشه برادرم، رفیقم، کسی که شونه به شونه‌اش کار کردم و ازش یاد گرفتم، کنارش واسه مردم و مملکتم شمشیر زدم، حالا... چنگی به موهاش زد و چشماش رو محکم باز و بسته کرد. - حالا معلوم شده همه‌ی حرف‌ها و کاراش تظاهر بوده! اصلا... اصلا نمی‌تونم باور کنم این همه سال بهمون نارو زدی! بغضم رو قورت دادم و اخمم رو غلیظ‌تر کردم. + بهتره تو هم مثل رفقات باور کنی آقای رسول زمانی! من یه جاسوسم که شما رو فریب دادم. متوجه شدی یا تکرار کنم؟ چند ثانیه توی سکوت نگاهم کرد. از خستگی دراز کشیدم و چرخیدم سمت دیوار، صدای حرکت صندلی رو شنیدم. از صدای قدم‌هاش، متوجه شدم بهم نزدیک شده. - باور کنم حرف‌های الانت تظاهر نیست؟ با بستن چشمام نفس عمیقی کشیدم. + تظاهر؟ من حتی توان تظاهر کردنم ندارم رسول! بسه هر چقدر نشستم تماشا کردم که هر چی دل‌تون خواست بگید. درد به سرعت سلول به سلولِ وجودم رو تسخیر می‌کرد و من تنها کاری که می‌تونستم انجام بدم، مچاله شدن بود! از شدت درد ملحفه تخت رو توی مشتم فشار می‌دادم. نمی‌خواستم رسول ضعف و درد کشیدنم رو ببینه که به ناچار با صدای دورگه از خستگی‌ام گفتم: نمی‌خوام بیشتر از این مزاحم استراحتم بشی؛ برو بیرون!