KHAMENEI.IRQuran-page-018.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹️صفحه هجده قرآن کریم، سوره مبارکه البقرة
با صدای عبدالباسط محمدعبدالصمد بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
هیچ کس نمیداند؛ برایش
چه قرةالعین هایی پنهان کردهایم..!
قرةالعین: اشکی که از شدت شوق
در چشم حلقه میزند..
📖 سجده | آیه ۱۷
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتدوم #سعید نگاهم رو بین بچهها چرخوندم و روی رسول که کنارم نشسته بود متو
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتسوم
#محمد
فلشبک↯
آقایشهیدی آرومتر شده بودن. دوست داشتم دوباره محمد خطابم کنن، اما حتی نگاهم نمیکردن!
نگاهشون فقط به دیوار پشت سرم بود.
~ فردا باید بری دادگاه، حاضری همهی حرفهایی که اینجا گفتی رو اونجا هم بگی؟
آروم سر تکون دادم.
+ بله آقا، حتماً!
بیحرف دیگهای، بلند شدن و رفتن بیرون..
- محمد؟
+ جانم آقا؟
- تو آدم بدی نیستی! گناهکاری که عذاب وجدان داشته باشه به خدا نزدیکتره، تا مؤمنی که ترس از گناه نداشته باشه! تو نه تنها عذابوجدان داری، بلکه همونقدر که برای انگلیس کار کردی و حتی بیشتر از اون، برای ایران هم کار کردی تا کمی جبران کنی. این خیلی باارزشه و میتونه بهت کمک کنه!
دستی به چشمهای خستهام کشیدم.
+ آقا خدا شاهده اطلاعاتی که بهشون دادم، در حد آدرس چندتا محل برگذاری اجلاسها و اسم افراد فاسد بود و از این قبایل..
لبخند غمگینی زدن. سرم رو پایین انداختم.
- به خدا توکل کن. اون دوستت داره و هیچوقت پشتت رو خالی نمیکنه!
تک سرفهای کردم تا صدای گرفتهام کمی صاف بشه.
+ چشم، ممنون..
بیحرف دیگهای بلند شدن و از اتاق بیرون رفتن.
چند لحظه بعد از رفتنشون، رضا وارد اتاق شد و با گرفتن بازوم ماهم بیرون رفتیم.
توی بازداشتگاه دوباره افکار جورواجور به ذهنم هجوم میآوردن.
فکر به اینکه چه سرنوشتی در انتظارمه، اینکه اگه حکم دادگاه حبس ابد یا اعدام باشه چه بلایی سر زن و بچهام میاد؟ مادرم چی میشه؟ اصلا میتونن من رو ببخشن و کنارم بمونن؟
سرم رو بالا گرفتم و آروم لب زدم: خدایا کمکم کن! تنهام نذار...
زمان ِ حال↻
قرصام رو زیر نگاه سنگین نگهبان که بالای سرم ایستاده بود، خوردم.
ساعت نداشتم، اما میتونستم تشخیص بدم وقت اذان مغربه!
سر بلند کردم و گفتم: میشه یه مهر به من بدید؟
پوزخند زد و سرش رو کج کرد.
~ از کِی تا حالا جاسوسها و خیانتکارها نماز میخونن؟
دستم از حرص مشت شد، چرا با اینکه حق داشت عصبی شدم؟
خم شد سمتم و دستش روی شونهام نشست.
~ من اگه جای تو بودم، تا حالا از خجالت مُرده بودم! بعد تو میگی مهر بده نماز بخونم؟ عجب رویی داری بابا!
نگاهم بین چهرهاش و دستش که محل قرارگیریاش داشت دردِ تازه آروم شدهام رو دوباره تحریک میکرد، جابهجا شد.
- دستت رو بردار! مگه نمیدونی زخمی شده؟
صدای رسول بود! سرم رو کج کردم که توی چارچوب در دیدمش.
نگاهم رو ازش گرفتم و لب گزیدم. اصلا حوصلهی بحث و جدل نداشتم.
نگهبان بیحرف بیرون رفت و رسول اومد توی اتاق، صندلی رو عقب کشید و روبهروم نشست.
سکوت سنگینی حکمفرما بود که با صدای آروم اما محکم رسول شکسته شد.
- درد داری؟
دستام رو توی هم گره کردم و پوزخند تلخی زدم.
+ براتون مهمه؟
لحنش حرصی شد.
- ببخشید که بابت خیانتت بهت جایزه ندادیم!
شونهای بالا انداختم.
+ جایزه نخواستم! قبلاً هم گفتم؛ من توی اون شرایط مجبور بودم و اگه بازم به عقب برگردم و همون شرایط رو داشته باشم، همین کار رو میکنم!
تلخخندی روی لبش نشست.
- اوهوم، یادم رفته بود تقریباً هیچوقت بابت کارهایی که انجام میدی پشیمون نمیشی!
درد باعث شد اَبروهام رو توی هم بکشم و لحنم تلخ و کلافه بشه.
+ حوصله ندارم رسول! شاید از نظرت پررویی باشه، ولی حتی جون جروبحث کردن و کنایه شنیدن هم ندارم.
بیتوجه به حرفهام آروم لب زد: دلم واسه اینطور حرف زدنت تنگ شده بود. بیحوصله و عصبی...
با کلافگی دستی به صورتش کشید و ادامه داد: همش حس میکنم این یه کابوسه! باورم نمیشه برادرم، رفیقم، کسی که شونه به شونهاش کار کردم و ازش یاد گرفتم، کنارش واسه مردم و مملکتم شمشیر زدم، حالا...
چنگی به موهاش زد و چشماش رو محکم باز و بسته کرد.
- حالا معلوم شده همهی حرفها و کاراش تظاهر بوده! اصلا... اصلا نمیتونم باور کنم این همه سال بهمون نارو زدی!
بغضم رو قورت دادم و اخمم رو غلیظتر کردم.
+ بهتره تو هم مثل رفقات باور کنی آقای رسول زمانی! من یه جاسوسم که شما رو فریب دادم. متوجه شدی یا تکرار کنم؟
چند ثانیه توی سکوت نگاهم کرد.
از خستگی دراز کشیدم و چرخیدم سمت دیوار، صدای حرکت صندلی رو شنیدم.
از صدای قدمهاش، متوجه شدم بهم نزدیک شده.
- باور کنم حرفهای الانت تظاهر نیست؟
با بستن چشمام نفس عمیقی کشیدم.
+ تظاهر؟ من حتی توان تظاهر کردنم ندارم رسول! بسه هر چقدر نشستم تماشا کردم که هر چی دلتون خواست بگید.
درد به سرعت سلول به سلولِ وجودم رو تسخیر میکرد و من تنها کاری که میتونستم انجام بدم، مچاله شدن بود! از شدت درد ملحفه تخت رو توی مشتم فشار میدادم.
نمیخواستم رسول ضعف و درد کشیدنم رو ببینه که به ناچار با صدای دورگه از خستگیام گفتم: نمیخوام بیشتر از این مزاحم استراحتم بشی؛ برو بیرون!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتسوم #محمد فلشبک↯ آقایشهیدی آرومتر شده بودن. دوست داشتم دوباره محمد
صدای پوزخند و نفس حرصیش رو به وضوح شنیدم.
- مگه مهر نمیخواستی آرشخان!؟
انگار به کلمهی آرش آلرژی داشتم که با شنیدنش عصبی بلند شدم و یقهی پیراهنش رو توی مشتم گرفتم.
ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود و تندتند نفس میکشیدم.
رسول که از این حرکتم شُکه شده بود، با تعجب دستش رو گذاشت روی دستم!
- چیکار میکنی؟ ولم کن!
کشیدمش سمت خودم و صورتش رو به صورتم نزدیکتر کردم. زل زدم توی چشمهاش و با ته موندهی قدرتم گفتم: من آرش نیستممم! اینو توی گوشت فرو کن و به رفقات هم بفهمون. دفعهٔ بعد، به گرفتن یقهات قانع نمیشم! متوجه شدی؟
متعجب و کنجکاو اَبروهاش رو کمی توی هم کشید.
- الان داری تهدیدم میکنی؟
لبخند عصبیای روی لبهام نشست.
+ تهدید؟ شاید!
سرگیجه داشتم و دستام داشتن قدرتشون رو از دست میدادن.
خواستم یقهاش رو ول کنم که چشمهام سیاهی رفت و بیحال افتادم روی تخت!
دست چپم داشت بیحس میشد. نه! الان وقت این یکی نبود.
کمکم داشت سردم میشد، ناخودآگاه خودم رو بغل کردم و بیشتر توی خودم جمع شدم.
تمام بلاهایی که توی این سالها سرم اومده بود، تکبهتک و با جزئیات داشت از جلوی چشمهام رد میشد!
حالت تهوع داشتم و علاوه بر اون هر چقدر میگذشت، نفسم تنگتر میشد و بیشتر تقلا میکردم واسه جذب اکسیژن..
رسول جلوم زانو زد و مضطرب گفت: محمد چت شده؟ چرا داری میلرزی؟
صداش اکو میشد، اما به جای چهرهاش بدبختیهایی که کشیده بودم و تهدیدهایی که شده بودم جلوی چشمهام بود!
سرگیجهی شدیدی سراغم اومد و باعث شد به پهلو بیفتم روی تخت، روی همون کتفی که آسیب دیده بود!
صدای نالهی بیجونم بلند شد. رسول با تکون دادن بازوهام داد زد: محمددد؟ منو نگاه کنننن! نگهبااااان؟؟؟
قامت نگهبان که جلوی در نمایان شد، چشمهام رو بستم...
#علی
نبضش رو گرفتم و سرم رو تنظیم کردم.
نگاهی به چهرهی غرق خوابش انداختم. چقدر توی این مدت شکسته شده بود و من نفهمیده بودم!
نگاهم چرخید طرف رسول که مضطرب گوشهای ایستاده بود.
رفتم سمتش و گفتم: نگفتی چی بهش گفتی که حالش بد شد!
لب گزید و نگاهش رو ازم گرفت.
~ فقط... آرش صداش زدم، همین!
دست به سینه اَبرویی بالا انداختم.
+ همین؟
کلافه و عصبی دستی توی موهاش کشید.
~ نه! یعنی... خودش تحت فشار بود، حرفهای منم بیشتر بهمش ریخت.
مکث کرد و با نیمنگاهی به محمد آروم ادامه داد: آقایعبدی چندبار تماس گرفتن جویای حالش شدن. الان خوبه؟
شونهای بالا انداختم.
+ به هر حال یه حملهٔ عصبی رو پشت سر گذاشته! ولی خداروشکر بخیر گذشته. بهتره تا فردا صبح همینجا بمونه.
سری به تأیید تکون داد.
~ باشه، از آقایعبدی اجازهاش رو میگیرم.
بدون حرف دیگهای رفت تا به باقیه کارهاش برسه.
گوشهٔ تختِ محمد نشستم و چند لحظهای به محاسنش که سفیدتر شده بود خیره شدم.
ناخودآگاه دستش که سرم بهش وصل بود رو نوازش کردم.
+ میتونم حدس بزنم چه طوفانی رو پشت سر گذاشتی! ولی کارت با هیچ دلیل و منطقی توجیه نمیشه. میدونم از ترحم بدت میاد، اما واقعاً بین اینکه هنوز مثل برادر نداشتهام دوست داشته باشم و دلم برات بسوزه یا ازت متنفر باشم و بخوام سر به تنت نباشه موندم!
تلخ خندیدم و سرم رو به طرفین تکون دادم.
+ ببین چه تضادی درست کردی واسه ما...
با تکون خوردن پلکش، دستم رو از روی دستش برداشتم و آروم لب زدم: محمد! میشنوی صدامو؟
چشماش رو باز کرد و چندباری پلک زد، بلند شدم که نگاهش چرخید سمتم و اَبروهاش توی هم رفت.
دستهام رو توی جیبهای روپوشم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
+ حالت بد شد آوردنت بهداری! الان بهتری؟
بیحرف نگاهش رو ازم گرفت.
سرنگی که از قبل آماده کرده بودم رو از روی ترولی برداشتم و همونطور که توی سرم تزریق میکردم پرسیدم: قبلاً هم اینجوری حالت بد شده بود؟
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت. مطمئناً میخواست تنها باشه!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
پ.ن:
چون خࢪوشم بشنود هر بۍخبر گوید خموش!
مےتپد دل در برم، مےسوزدم جآن چون کنم(:
" ؏ـطار نیشابور؎ "
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
بنویسید که شب تار سحر میگردد
یک نفر مانده از این قوم که برمیگردد..!
#نوازشروح
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹️امروز؛ صفحه نوزده قرآن کریم
سوره مبارکه البقرة
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.