میفرمایند:
‹ازگذشتہدنیا،براۍآینده
آنعبرتبگیر؛زیراهمہاجزاۍ
آنشبیہیکدیگرند..! ›
- امامعلۍع
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
امامرضامثلشمانبود؛
رفتمبهشگفتممیخوام..
نهپرسیددینتچیه،نهپرسیدازکجااومدی،
نهپرسیدسابقهاتچیه،
هیچیِهیچی!
گفتممیخوامگذاشتکفدستمگفتبرو..🕊🌱؛)
#نوازشروح
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 امروز؛ صفحه سی و یک قرآن کریم
سوره مبارکه البقرة
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-031.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه سی و یک قرآن کریم، سوره مبارکه البقرة
با صدای عبدالباسط محمدعبدالصمد بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتسوم #محمد فلشبک↯ آقایشهیدی آرومتر شده بودن. دوست داشتم دوباره محمد
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتچهارم
#عطیه
بیحوصله لبهی پنجره نشسته بودم و با چشمهایی که دیگه اشکی برای ریختن نداشتن و میسوختن، به بیرون خیره شده بودم. نمِ بارون پاییزی حیاط رو خیس و شیشهٔ پنجره رو بخار گرفته کرده بود.
- عطیه مادر؟!
سرم رو چرخوندم طرف در نیمهباز اتاق، به سختی صدای به شدت گرفتهام رو کمی صاف کردم و گفتم: اینجام عزیز!
وارد اتاق شد، به سمتش رفتم.
+ آیه بیدار شده؟
نگاه نگرانش توی صورتم میچرخید و مردمکهاش دودو میزد. روش رو ازم برگردوند و لب گزید که قطرهی اشکی روی گونهاش سر خورد.
- خدا بگم چیکارت نکنه محمد که منو شرمندهی این دختر و خانوادهاش کردی!
چشمهام دوباره داشت پر میشد. قبل از اینکه اشکم روی گونهام بریزه، دست چروکیدهاش رو توی دستم گرفتم و سر به زیر و آروم گفتم: خودتون رو اذیت نکنید. شما که گناهی ندارید!
سمت تخت حرکت کرد و منم همراهش شدم. گوشهی تخت نشست و آهی از ته دل کشید.
- اتفاقاً منم گناهکارم! من نتونستم خوب تربیتش کنم، نتونستم یه چیزهایی رو درست بهش یاد بدم که حالا همچین غلطی کرده و معلوم نیست چی به سرش میاد. هم آیندهی خودش رو تباه کرد، هم تو رو! منم سنگ رو یخ کرد...
بیحرف کمرش رو ماساژ دادم و با لبخند تلخی ادامه داد: همیشه فکر میکردم چقدر خوشبختم که پسرم داره به کشور و مردمش خدمت میکنه. خستگیها و درد کشیدنشها رو میدیدم، میدیدم کلی حرف و نیش و کنایه میشنوه و هیچی نمیگه! توی دلم کلی قربونصدقهاش میرفتم که تحمل میکنه و دم نمیزنه، اما حالا فهمیدم...
چشماش رو محکم روی هم فشرد و سرش رو به طرفین تکون داد.
- کاش میمُردم و این روزا رو نمیدیدم!
به سختی جلوی ترکیدن بغضم رو گرفته بودم. آروم شونههاش رو ماساژ دادم.
+ خدا نکنه عزیز، توروخدا انقدر خودتون رو عذاب ندید. زبونملال یه اتفاقی براتون میافته!
نگاهش پر التماس بالا اومد و دستم رو گرفت.
- میدونم خیلی سخته برات مادر، ولی... ولی میشه حلالش کنی و ببخشیش؟ شاید اگه تو ازش بگذری، خدا هم بهش رحم کنه و...
یهو صدای رعد و برق اومد و پشتبندش گریهٔ آیه!
از خدا خواسته از اتاق بیرون رفتم، بغضم بیصدا شکست و اشکهام جاری شد! تندتند پسشون زدم و پا کج کردم طرف اتاق آیه..
وارد اتاق که شدم، بغض کرده لب برچید.
نگاهم قفل سیاهی چشمهاش شد که دقیقاً مثل چشمهای محمد بودن!
دستهاش رو باز کرد و با صدای آروم و بغضآلودش لب زد: مامان!
جلو رفتم و بغلش کردم که دستهای کوچولوش دورم حلقه شد. شروع کردم به نوازش کردن موهای فرش... چونهام رو روی سرش گذاشتم و حلقهی دستهام رو دور تن نحیفش تنگتر کردم.
+ جانم مامان؟
- بابا میاد؟
چشمام رو روی هم فشردم.
- مامانی؟
بوسهای روی پیچکهای پر پیش و خم موهاش نشوندم.
+ میاد دخترقشنگم، میاد!
#علی
کنارش روی تخت نشستم و سینی رو روی پاهام گذاشتم.
سرم رو کمی کج کردم طرفش و گفتم: محمد؟ برات سوپ جو آوردم، با لیموترش تازه! همونطور که دوست داری. پاشو یکم بخور جون بگیری.
چند لحظهای گذشت و هیچ عکسالعملی نشون نداد. با نفسی عمیق سینی رو برداشتم و بلند شدم.
+ انقدری حالیم هست که بدونم خواب نیستی! خودتم میدونی با لجبازی هیچی درست نمیشه، فقط وضع سلامتت از اینی که هست بدتر میشه!
کمی که گذشت، آروم پلک زد. اما همچنان حرفی نمیزد.
سینی رو روی ترولی گذاشتم و همونطور که توی اتاق قدم میزدم، با کلافگی دستی توی موهام کشیدم و چرخیدم طرفش!
+ تو کِی انقدر عوض شدی که من نفهمیدم؟ کجاست اون محمدی که محکم و قوی بود، حتی اگه اشتباه میکرد! واقعاً نمیخوای پای اشتباهت، هر چند بزرگ وایسی؟ انقدر ضعیفی؟
کنارش ایستادم، سرش رو چرخونده بود سمت پنجره و با نگاهی خالی از احساس به بیرون زل زده بود.
متأسف سر تکون دادم.
+ تو دیگه کوچکترین شباهتی به اون آدم سابق نداری! کو اون محمدی که من میشناختم؟
بالاخره لب باز کرد و بدون اینکه نگاهم کنه، با صدای گرفته و آروم گفت: مُرد! خیلیوقت پیش مُرد. الان دیگه استخونهاشم پوسیده و طبیعتاً زنده شدنش محاله! حالا ابهاماتت برطرف شد، یا باز میخوای نبشقبر کنی و بیشتر از این عذابم بدی؟
دیگه نمیدونستم چی باید بهش بگم، انگار کلا بریده بود!
- میشه بری بیرون؟ میخوام بخوابم!
دست به سینه به ترولی تکیه دادم.
+ شرط داره!
با دیدن سکوتش ادامه دادم: باید سوپت رو بخوری. البته اگه واقعاً میخوای از دستم خلاص بشی!
لبخند محو و تلخش از چشمم دور نموند.
بازوش رو گرفتم، کمک کردم بشینه و به بالش تکیه بده.
کاسهٔ سوپ رو برداشتم، تقریباً برای اولینبار بدون مخالفت و لجبازی به حرفم عمل کرد و غذاش رو خورد.
مسکن دیگهای به سرمش تزریق کردم که بتونه تا قبل از دادگاهش، خوب استراحت کنه.
بعد همونطور که خودش میخواست، بیرون رفتم و تنهاش گذاشتم.