eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌پنجم #رسول توی راه برگشت به سایت بودیم. من عقب نشسته بودم و داوود کنار
+ خوشبختم! دستم رو فشرد و اشاره‌ای به پشت سرش کرد. - اینام مجید سایه و آرمان چشم‌قشنگ! براشون سر تکون دادم، عباس دستش رو به سمت تختی که سمت راست بود و طبقهٔ پایین دراز کرد و گفت: این یکی چندوقتیه خالیه، انگار قسمت تو بود. بی‌حرف و بدون توجه به نگاه همچنان کنجکاوشون، رفتم سمت تخت و روش نشستم. آرنج‌هام رو روی زانوهام گذاشتم و دست‌هام رو توی موهام فرو کردم. متوجه شدم عباس با اشاره اون دوتا پسر جوون رو فرستاد بیرون! اومد جلو و کنارم روی تخت نشست. - تو اسمتو نگفتی‌ها.. سکوتم رو که دید ادامه داد: لال که نیستی، نکنه عارت میاد با ما هم‌کلام بشی؟ حال و حوصله‌ی توضیح و جر و بحث کردن رو نداشتم که بدون نگاه کردن بهش گفتم: اسمم محمده! ~ محمد نه، آرش! تندتند چند مشت آب به صورتم پاشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم. قطرات آب از صورت رنگ پریده‌ام چکه می‌کردن. نگاهم رو از آینه گرفتم و بعد از خشک کردن صورتم از سرویس بیرون رفتم. آیه داشت با عروسک‌هاش بازی می‌کرد. با کلی وعده و وعید حواسش رو از محمد پرت کرده بودم! آهی کشیدم و دست‌به‌سینه کنار آیه به دیوار تکیه دادم. بدون محمد، خونه سوت و کورتر از همیشه بود! از صبح هزاربار مامان باهام تماس گرفته بود و همون حرف‌های تکراری رو تکرار کرده بود. اینکه بابا خیلی عصبیه و اصرار داره وسایلم رو جمع کنم و برم پیش‌شون، و مهم‌تر از اون... اینکه دادخواست طلاق بدم! حتی یکی دوبار خودش باهام صحبت کرده بود و گفته بود همه‌جوره پشتمه و من و آیه رو حمایت می‌کنه. اما من هربار بهانه‌ای می‌آوردم و بعدم قطع می‌کردم. هنوز سردرگم بودم و با خودم کنار نیومده بودم. نمی‌تونستم به این راحتی بیخیال همه‌چیز بشم. خصوصاً با وجود آیه که یه پیوند محکم و جدانشدنی بین من و محمد بود. خوشبختانه فعلا هادی چیزی نفهمیده بود، یعنی اجازه نداده بودیم بفهمه! که اگه می‌فهمید، تا حالا هزاربار اومده بود اینجا و قشقرق به پا کرده بود! توی همین فکرها بودم که حس کردم صدای شکستن از پایین اومد. نگران و کمی ترسیده تکیه‌ام رو از دیوار گرفتم و رفتم بیرون، پله‌ها رو پایین رفتم و جلو در اتاق عزیز ایستادم. + عزیز؟ عزیز حال‌تون خوبه؟ صداش رو نشنیدم که مضطرب لب گزیدم و دستگیرهٔ در رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم. نگاهم کشیده سمت آشپزخونه، عزیز روی صندلی میز ناهارخوری نشسته بود و دستش روی قلبش بود و صورتش درهم از درد! تیکه‌های شکسته شده‌ی لیوان آب هم روی زمین پخش شده بودن. با یاحسینی زیر لب دویدم طرفش و شونه‌هاش رو گرفتم. + عزیز خوبید؟ چی شد یهو؟ به سختی نفس عمیقی کشید و آروم پلک زد. دستش رو روی دستم گذاشت و سر تکون داد. - خوبم مادر! یکم قلبم درد می‌کرد اومدم قرصام رو بخورم، یه لحظه چشمام سیاهی رفت، لیوان از دستم افتاد شکست. ببخشید ترسوندمت! لبخند نگرانی زدم که گفت: مراقب باش شیشه نره توی پات... با احتیاط کنارش روی صندلی نشستم و دستش رو گرفتم. + الان خوبید دیگه؟ لبخند کم‌رنگی روی لب‌هاش نشست و آروم پلک زد که صدای زنگ در بلند شد! متعجب گفتم: کسی قرار بود بیاد؟ سرش رو به طرفین تکون داد. - نه، بذار برم ببینم کیه! نیم‌خیز شد تا بلند بشه که دستش رو فشردم و خودم زودتر ایستادم. + من باز می‌کنم. چادر عزیز رو از روی چوب‌لباسی برداشتم و سرم کردم و رفتم توی حیاط، دوباره چند تقه به در خورد که گفتم: کیه؟ ~ علی‌ام عطیه‌خانم! ناخودآگاه پاهام سست شدن و ایستادم. ضربان قلبم داشت بالا می‌رفت. نکنه اتفاقی برای محمد افتاده بود؟! به سختی جلو رفتم و در رو باز کردم. علی‌آقا نیم نگاهی بهم انداختن و مثل همیشه سر به زیر و آروم سلام کردن. با صدایی که از ته چاه درمیومد جواب‌شون رو دادم. ~ خوب هستید؟ عزیزخانم و آیه‌جان خوبن؟ بزاقم رو قورت دادم و آروم گفتم: بـ..بله، امری داشتید؟ مکثی کردن و بعد گفتن: میشه بیام داخل؟ بی‌حرف از جلوی در کنار رفتم که یااللّٰه گفتن و وارد حیاط شدن. با صداشون عزیز هم بیرون اومد. ~ سلام حاج‌خانم! عزیز لبخندی زد و چادرش رو جلوتر کشید. - سلام پسرم، خوش اومدی. ~ ممنونم، قلب‌تون بهتره؟ - الحمداللّٰه، طوری شده مادر؟ ~ چطور؟ عزیز نیم نگاهی به من انداخت و دوباره نگاهش رو به علی‌آقا داد. - آخه... سرزده اومدی! نگاه‌شون پایین رفت. ~ حق با شماست. یهویی شد، دیگه وقت نشد خبر بدم. شرمنده! - دشمنت شرمنده، نمی‌گی چی شده؟ نفسی گرفتن و گفتن: والا خب، اومدم یه سری وسیله برای محمد ببرم! فعلا نمی‌تونه بیاد خونه، نیازش میشه. یه چند دست لباس و وسایل شخصیش و از این قبایل... لبه‌های چادرم رو توی مشتم فشار دادم و سرم رو پایین انداختم. بغض دوباره داشت به گلوم چنگ می‌انداخت و خفه‌ام می‌کرد!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
+ خوشبختم! دستم رو فشرد و اشاره‌ای به پشت سرش کرد. - اینام مجید سایه و آرمان چشم‌قشنگ! براشون سر تکو
عزیز که مشخص بود به سختی داره خودش رو کنترل می‌کنه لبخند زورکی‌ای زد و گفت: شما بیا تو یه چایی بخور، تا عطیه‌جان هر چی نیازه جمع کنه. ~ ممنون، عجله دارم باید برم. توی حیاط منتظر می‌مونم. نگاهی به عزیز انداختم و رفتم بالا، آیه مثل همیشه کنار عروسک‌هاش خوابش برده بود. رفتم توی اتاق‌مون و در کمد رو باز کردم. تلخی عطر محمد که به مشامم خورد، بغضم شکست و زدم زیر گریه! قبل از اینکه صدام خیلی بالا بره، دستم رو جلوی دهنم گرفتم و آروم هق‌هق کردم. چرا سرنوشت انقدر بی‌رحم بود؟ چرا باید این‌طوری می‌شد؟ چرا من؟ چرا ما؟ کمی که سبک شدم، اشک‌هام رو پاک کردم و ساک کوچکی از توی کمد برداشتم. چندتا از لباس‌های محمد رو از چوب‌رختی جدا کردم و توی ساک چیدم. نگاهم روی لباس خاکی رنگی قفل شد که خودم براش گرفته بودم. چقدر رنگش رو دوست داشت و چقدرم بهش میومد! لبخند تلخی روی لب‌هام نشست، قطره اشک سمجی که روی گونه‌ام غلتید رو با پشت دستم پس زدم و لباس رو توی ساک جا دادم. چندتا وسیلهٔ کوچک دیگه براش گذاشتم و ساک به دست، بیرون رفتم. علی‌آقا با دیدنم از روی تخت گوشه‌ی حیاط بلند شدن. ساک رو به دست‌شون دادم و طوری که عزیز متوجه نشه، با صدایی که سعی داشتم لرزشش رو کنترل کنم لب زدم: محمد... حالش خوبه؟ دستی به موهاشون کشیدن. ~ راستش رو بخواید نه، اصلا خوب نیست! خیلی تحت‌فشاره، فقط امیدوارم خدا خودش یه دری به رومون باز کنه! کمی بلندتر گفتن: حاج‌خانم کاری چیزی داشتید، به من یا راحیل بگید. تعارف نکنید باهامون! عزیز با خوش‌رویی جواب داد: خدا خیرت بده مادر، به راحیل و بچه‌های گلت سلام برسون. ~ ممنون، بزرگی‌تون رو می‌رسونم، خطاب به من، آروم‌تر ادامه دادن: با راحیل که در ارتباطید، اگه مسئله‌ای بود بهش بگید به من می‌رسونه. محمد هر کاری هم کرده باشه بازم مثل برادرمه، شما هم زن‌برادرم! اصلا تعارف نکنید. همون‌طور سر به زیر و آروم گفتم: ممنونم ازتون، فقط لطفاً... مراقب محمد باشید. با اطمینان پلک زدن. - هستم! با‌اجازه.. از عزیز هم خداحافظی کردن و رفتن. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: یگانہ🌿 🖊با همکاری: خانم‌بیاتی🌱 پ.ن: حࢪف ِ دلم آن بود، کہ با خَلق نگفتم. بغضےست در این اَبر، کہ بارآن شدنے نیسٺ! " حسین دهلو؎ " - شنوای ِ نظرات‌تون هستم🤍 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به جانم آنچنان مهرت نشسته کز ازل گویا خدا با تربت تو خلق کرده عاشقانت را..
📢 هر روز بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه چهل و سه قرآن کریم سوره مبارکه البقرة ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-043.mp3
زمان: حجم: 2.6M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه چهل و سه قرآن کریم، سوره مبارکه البقرة با صدای عبدالباسط محمدعبدالصمد بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
باشد که ما هم فرزند تو شویم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا