eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جایگاه زن در ادیان مخلتف رو نگاه کنید🙂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- نوڪـر به اسم و رسم خویش بی‌علاقه است بر سنگ‌قبرِما بنویسید یاحُسـین🖤
📢 هر روز بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه چهل و هشت قرآن کریم سوره مبارکه البقرة ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-048.mp3
زمان: حجم: 2.7M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه چهل و هشت قرآن کریم، سوره مبارکه البقرة با صدای عبدالباسط محمدعبدالصمد بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام امیرالمومنین(علیه السلام)؛ 🌱 اگر به انـچه می خاستی نرسیدی؛ از آنچه هستی نگران مباش؛ نهـــج‌البلاغـــه، حکمت 69
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌پنجم #رسول توی راه برگشت به سایت بودیم. من عقب نشسته بودم و داوود کنار
" پینہ‌؎گناھ ! " نگاه متعجبم بالا اومد و روی چهرهٔ آشنا و خشنش نشست! این اینجا چیکار می‌کرد؟ یعنی قرار نبود اینجا هم دست از سرم برداره؟ نگاه و پوزخندش عمیق‌تر شد. اومد داخل و خیره به من گفت: این آدم، یه خیانت‌کار ِ پَسته! اسمشم آرشه، ذاتشم آرشه! یه جاسوس کثیف... ایستادم که عباس هم سردرگم بلند شد. دست‌هام از حرص مشت شدن و نفس‌هام و ضربان قلبم تند! کمی جلوتر رفتم. + تو اینجا چیکار می‌کنی؟ با خنده جواب داد: جرمم به اندازه‌ی تو سنگین و آبروبرنده نیست، آقاآرش! مقابلم ایستاد و خیلی آروم، طوری که فقط خودم و خودش بشنویم، شمرده شمرده ادامه داد: گفته بودم که مثل سایه دنبالتم؛ انگار یادت رفته به من میگن شبح! موجودی که تا وقتی زنده‌ای و ازش می‌ترسی، دست از سرت برنمی‌داره. اوکی؟ یه لحظه کنترلم رو از دست دادم که خیز برداشتم سمتش! یقه‌اش رو گرفتم و محکم کوبیدمش به دیوار... عباس با تعجب اومد سمت‌مون و سعی کرد ازش جدام کنه، اما اون لحظه همه‌ی قدرتم توی دست‌هام بود و عباس موفق نبود! از لای دندون‌های چفت‌شده‌ام گفتم: ببین عوضی! من نه از تو می‌ترسم، نه از اون بالادستی‌های عوضی‌تر از خودت! الانم اگه اینجام و توی این شرایط، واسه اینه که خطا کردم، واسه این عذاب لعنتیه که تا آخر عمرم باهام می‌مونه! درضمن، بهتره تو هم یادت باشه می‌تونم دودمان‌تون رو جوری به باد بدم، که نفهمید از کجا خوردید! پس پا رو دُمم نذار، که بد می‌بینی! هم تو، هم اون رئیس روئسای بی‌شرفت... یقه‌اش رو با هولی که بهش دادم رها کردم و گفتم: اوکی؟ نفس‌نفس زنان، با اخمی که غلیظ‌تر شده بود بهش خیره بودم. بخاطر بالا رفتن تن صدام، چند نفری جلوی در جمع شده بودن که حالا عباس داشت پراکنده‌شون می‌کرد. همه‌ی تایمی که یه نفس حرف می‌زدم، شبح با پوزخند مات و همیشگی‌اش بهم نگاه می‌کرد و حتی حالا هم هیچ تغییری توی ظاهر خونسرد و بی‌تفاوتش به وجود نیومده بود! بالاخره جلو اومد و با نگاهی به سر تا پام، دستی به شونه‌ام کشید که باعث شد عصبی و با شدت دستش رو پس بزنم. + دست کثیفت رو به من نزن! پوزخندش عمیق‌تر شد. - اگه الان نگرفتمت زیر مشت و لگد فقط بخاطر اینه که بهم گفتن بهت رحم کنم. وگرنه مادر نزاییده کسی با شبح این‌جوری حرف بزنه و زنده و سالم بمونه! البته، از شهامت و جسارتی که هنوز برات مونده هم خوشم اومد. پوزخند عصبی‌ای زدم. + ترست رو ننداز گردن اون عوضی‌ها، وقتی خودت می‌ترسی از اینکه اینجا جفتک بندازی و غلط زیادی کنی! حرصش گرفت. وقتی دید کسی حواسش نیست، میخی که توی دستش پنهون کرده بود رو روی پهلوم کشید! - یادته؟ با این حرکت و جمله، زخم جوش خورده‌ام به شدت تیر کشید که باعث شد چهره‌ام جمع بشه و ناخواسته کمی سمتش خم بشم! دست دیگه‌اش روی کتف زخمی‌ام نشست و با همون لبخند مضحک گوشت تنم رو توی مشت قدرتمندش فشرد! لب گزیدم و ناله‌ام رو توی گلو خفه کردم. با نفسی که از درد تند شده بود و با همون اخم غلیظ زل زدم به صورتش که لبخندش کش اومد. داشت از درد کشیدنم لذت می‌برد و دست‌بردار نبود! انگار مطمئن بود این یادآوری اون‌قدر عذابم رو زیاد می‌کنه که تنم به رعشه بیفته و زخم‌های کهنه‌ام تازه بشه! بالاخره دستاش رو برداشت. چینی به پیشونیش داد و با گذاشتن میخ توی جیبش، تن صداش پایین اومد. - حواست باشه دفعه‌ی بعدی انقدر آروم باهات حرف نمی‌زنم! می‌دونی که، من فقط دفعه‌ی اول تذکر میدم، اگه تکرار بشه میشه ماجرای سه‌سال پیش که فکر نکنم هنوز اثراتش از بدن و ذهنت بیرون رفته باشه! مگه نه آقای آرش‌خان، یا بهتره بگم... آقای همکار؟ بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، بی‌حرف دیگه‌ای بیرون رفت. درد دستم رو سمت پهلوم برد و باعث شد روی تخت بشینم. عباس اومد داخل و کنارم نشست. دستم رو که روی پهلوم دید گفت: چته؟ نفس عمیقی کشیدم و دستم رو برداشتم. + هیچی! با چشم‌های ریز شده مشکوک نگاهم کرد. - ما رو سیاه نکن، ما خودمون زغال فروشیم! حواسم بود یه چیزی توی دستش قایم کرد، من که رفتم کشیدش روی پهلوت! بی‌حرف و بی‌تفاوت بهش نگاه می‌کردم که عصبی شد و گفت: دِ خب چرا نمیگی چه مرگته؟ داری دق می‌کنی لامصب! قبل از اینکه جوابی بدم، یه سرباز اومد جلوی در و صدا زد: شریفی، بیا بیرون! آروم ایستادم و رفتم طرفش، دستام رو جلوش گرفتم که دستبند زد. یه لحظه نگاهم چرخید سمت عباس که همچنان عصبی بود و با بهم ریختن موهاش سعی داشت خودش رو آروم کنه. با اشارهٔ سرباز، رفتیم سمت در خروجی بند... بعد از عبور از یه راهروی باریک، سرباز جلوی یه در دیگه ایستاد و بازش کرد. دستش رو دراز کرد که اول من رفتم داخل و اونم پشت سرم اومد، سرم رو که بلند کردم نگاهم به علی خورد! تعجب رو از چهره‌ام خوند. لبخندی زد و بلند شد.