eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
93 دنبال‌کننده
235 عکس
20 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
تمام هنر، برای «ابر»بود اما همه برای باران شعر گفتند!
آهوهای ماه‌پیشونیِ من. تا برسیم به لونه‌ی خفاش‌ها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمه‌ای بگید و من نیز جمله‌ای بسازم از اون و تقدیمش کنم به محضرتون.
با قاصدک آرزو میکرد شخصیت داستان کتابش شود. برای شما
آخرین فصل کتابخانه چالش هفتم نمی‌دانم دقیقاً چه ساعتی بود. ساعت قدیمی بالای شومینه از کار افتاده بود و هیچ‌کداممان دیگر حوصله‌ی شمردن دقیقه‌ها را نداشتیم. هفت روز بود که در آن کتابخانه زندگی می‌کردیم. هفت روز میان قفسه‌های بلند،بوی کاغذهای قدیمی،فنجان‌های قهوه‌ی سرد و مردی که ظاهراً از دیدن درماندگی ما لذت می‌برد. گروگان‌گیر روی صندلی همیشگی‌اش نشسته بود و با خودکارش روی جلد یک کتاب ضرب می‌گرفت. ـ خب، نویسنده‌ها!‌بالاخره رسیدیم به فصل آخر. یکی از بچه‌ها زیر لب گفت: ـ تموم شد؟! گروگان‌گیر سرش را بلند کرد. ـ این حجم از اشتیاق برای دیدن من واقعاً قلبم رو می‌شکنه البته اگر قلبی داشتم! چند نفر خندیدند اما من نه نمی‌دانم چرا اما از صبح احساس عجیبی داشتم انگار چیزی در این ساختمان تغییر کرده بود. گروگان‌گیر هم مثل همیشه رفتار می‌کرد اما لبخندهایش کوتاه‌تر شده بودند و گاهی بی‌دلیل به قفسه‌های انتهای سالن نگاه می‌کرد. انگشتانش را در هم قفل کرد. ـ خب... حالا که هفت روز از عمرتون رو اینجا تلف کردید فکر می‌کنم وقتشه بدونید چرا ـ چون از شکنجه دادن آدم‌ها لذت می‌بری؟! گروگان‌گیر لحظه‌ای فکر کرد. ـ نظریه‌ی جالبیه ولی نه متأسفانه من آدم بسیار پیچیده‌تری از این حرفام از جایش بلند شد و به طرف میز بزرگی رفت که در تمام این هفت روز اجازه نداشتیم به آن نزدیک شویم روی میز هفت دفتر قرار داشت. دفترهایی که نوشته‌های ما در آن‌ها جمع شده بود تمام داستان‌ها،اعتراف‌ها،خاطرات و کلماتی که طی این هفت روز نوشته بودیم.
گروگان‌گیر یکی از دفترها را برداشت و ورق زد. ـ مادرم نویسنده بود البته از اون نویسنده‌هایی نبود که اسمشون روی جلد کتاب‌های پرفروش چاپ بشه بیشتر عمرش رو صرف نوشتن چیزهایی کرد که هیچ‌وقت فرصت نکرد کسی بخونه صدایش هنوز همان لحن بی‌خیال همیشگی را داشت اما این بار نگاهش روی صفحات دفتر ثابت مانده بود. ـ یه آرزو داشت می‌خواست با چند نویسنده‌ی دیگه یه کتاب مشترک بنویسه نه مجموعه‌ای از داستان‌های بی‌ربط یه کتاب که هرکس بخشی از اون رو بنویسه و در نهایت همه‌ی کلماتش به هم تعلق داشته باشن می‌گفت بعضی داستان‌ها رو نمی‌شه به تنهایی نوشت مکث کرد و لبخند کوچکی زد. ـ آدم عجیبی بود فکر می‌کرد می‌شه آدم‌ها رو با کلمات کنار هم نگه داشت اینبار نگاهش را از دفتر برداشت و به ما نگاه کرد. ـ نتونست آرزوش رو عملی کنه قبل از اینکه حتی فرصت پیدا کنه نویسنده‌های موردعلاقه‌ش رو دور هم جمع کنه از دنیا رفت سکوت سنگینی در سالن افتاد. تنها چیزی که انتظارش را نداشتیم. پس دلیل تمام این اتفاقات...؟! ـ پس ما رو برای آرزوی مادرت گروگان گرفتی؟! ـ گروگان کلمه‌ی زشتیه هاین ترجیح می‌دم بگم مهمون‌های ناخونده‌ی یک پروژه‌ی ادبی شدین ـ تو ما رو مجبور کردی اینجا بمونیم! ـ بله خب گفتم ناخونده یکی از بچه‌ها با عصبانیت خندید. لوسیفر هم لبخند زد؛انگار هنوز همه‌چیز برایش یک شوخی طولانی بود. به سمت میز برگشتم و چشمم به برگه‌ای افتاد که زیر یکی از دفترها قرار داشت روی آن با خطی ظریف نوشته شده بود "برای لوسیفر یادت نرود نور حتی اگر دیر برسد باز هم نور است..." زیرلب تکرار کردم لوسیفر آورنده ی نور ستاره ی صبح ـ آورنده‌ی‌نور؟! واقعا؟! برای اولین بار لبخندش کمی تغییر کرد. ـ درسته لوسیفر در لاتین یعنی نورآور؛ کسی که روشنایی می‌آره اسم عجیبی برای کسیه که تمام عمرش رو توی تاریکی گذرونده نه؟! به برگه نگاه کرد. ـ مادرم می‌گفت اسم‌ها باید شبیه آرزو باشن نه شبیه واقعیت ظاهراً آرزوی اون برای من کمی زیادی بزرگ بوده. نمی‌دانستم چه بگویم هیچکدام نمیدانستیم شاید چون برای اولین بار احساس می‌کردیم پشت آن رفتارهای عجیب آدمی وجود دارد که چیزی را از دست داده است. چیزی که دیگر هیچ‌وقت به دست نمی‌آورد. ـ حالا قراره با این نوشته‌ها چی کار کنی؟! نوشته ها.. نوشته ها به کل از یادم رفته بودند. لوسیفر دفترها را بست. ـ قراره منتشرشون کنم کتابی که مادرم هیچ‌وقت نتونست بنویسه چند نویسنده؛هفت داستان؛یک کتاب ـ و بعدش؟! نگاهش را به پنجره دوخت. ـ بعدش اینجا دیگه به درد هیچ‌کس نمی‌خوره. همان لحظه صدای ضربه‌ای از بیرون آمد. همه به سمت پنجره برگشتیم. چند ثانیه بعد، صدای دیگری شنیده شد بلندتر و نزدیک‌تر. یکی از بچه‌ها پرسید: ـ چه خبره؟! لوسیفر به ساعت ازکارافتاده‌ی بالای شومینه نگاه کرد. ـ فکر می‌کنم وقتشه. چرا منظورش را نمی‌فهمیدم؟! صورت های گیج بقیه هم نشان میداد فقط من نیستم که متوجه نشده‌ام ـ وقت چی؟! لوسیفر به طرف در رفت و کلید را از جیبش بیرون آورد. ـ آزادی عزیزم مگر دلت براش تنگ نشده؟! در را باز کرد. راهرویی که هفت روز تمام اجازه‌ی عبور از آن را نداشتیم حالا پیش رویمان بود. همه با تردید به یکدیگر نگاه کردیم. ـ یادت نره آقای گروگان‌گیر ما روزی باهم گروگان میگیرم و بعدش قراره باهم برلین ببینیم این را یکی از بچه‌ها پرسید. لوسیفر شانه بالا انداخت. ـ حتما و یادت باشه قبلا قول یک شام به من و پروانه مرداب دادی آرام خندیدم. نگاه لوسیفر حالا روی من بود. ـ حتما روزی تو رو به خونه‌ام دعوت میکنم جناب گروگان‌گیر و قول میدم توی شیرینی هاتون سمی نباشه لبخند زد. ـ با اینکه آداب‌ معاشرت شما کمی عجیب هستش دعوتت رو قبول میکنم هاین زمانی که همه بیرون رفتیم نور شدیدی از پنجره‌های کتابخانه بیرون زد. بعد صدایی آمد که تمام صداهای هفت روز گذشته را در ذهنم خاموش کرد. کتابخانه منفجر شد. پنجره‌ها فرو ریختند،دیوارها لرزیدند و شعله‌ها از یکدیگر سبقت گرفتند. کتابخانه نابود شد. و کوچکترین اثری از پروانه مرداب و لوسیفر نبود. --- چند هفته بعد کتاب منتشر شد. روی جلدش نام نویسنده‌ها بود و عنوانی که لوسیفر انتخاب کرده بود: «روشنایی در آخرین صفحه» صفحه‌ی اول جمله‌ای از مادرش داشت: «کاش روزی بتوانم کتابی بنویسم که هیچ‌کس نویسنده‌ی تنهای آن نباشد.» و صفحه‌ی آخر یادداشتی از خودش: «امیدوارم از کتاب خوشتان آمده باشد. اگر نه تقصیر من نیست. من فقط گروگان‌گیر بودم نه ویراستار. راستی دفعه‌ی بعد که به کتابخانه‌ای رفتید برای نویسنده‌اش چای ببرید. بعضی‌ها هفت روز منتظر می‌مانند و هیچ‌کس یادش نمی‌افتد.
لوسیفر» زیر یادداشت با خطی ریزتر جمله‌ای از مادرش چاپ شده بود: «برای پسرم؛ یادت نرود نور حتی اگر دیر برسد باز هم نور است.» کتاب را بستم. هفت نفر اسمشان روی جلد بود اما جای یک نفر خالی مانده بود. همان گروگان‌گیری که دیگر نمیتوانست در جوابم لبخند بزند و بگوید: «خب نویسنده‌ها... این هم پایان قصه‌تون.» _هاین _چالش پایانی پ.ن:گروگان‌گیر عزیزی که آخر هم نفهمیدیم اسمت چیه و گفتی خودمون روت اسم بذاریم لطفا اسم خودتو با پایان این چالش ها بگو بذار گروگان‌گیر باشرفی باشی❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
متون‌زوال‌انگیز‌اوراق دگر باران نمی‌بارید. پس از هفت شبانه‌روز باران‌های بی‌امان، آسمان سرانجام از گریستن دست کشیده بود. اما زمین هنوز بوی خاطرات خیس‌خورده می‌داد. کتابخانه در سکوتی وهم‌آلود فرو رفته بود و نور لرزان چراغ‌ها بر قفسه‌های بلند و کتاب‌های نیمه‌سوخته می‌لغزید. گویی ساختمان پیر، پس از سال‌ها نگهداری رازهای آدمیان، خودش به آخرین راز جهان بدل شده بود. هفت روز گذشته بود. هفت روز از فریادها، خنده‌های عصبی، سوءظن‌ها، اعتراف‌ها و نگاه‌هایی که گاهی بیش از هزاران واژه سخن می‌گفتند. هفت روز که آدم‌هایی غریبه را به هم پیوند داده و از میانشان، خانواده‌ای نامتعارف ساخته بود. خانواده‌ای که هیچ‌کدام برای داشتنش قدم پیش نگذاشته بودند. اما هر داستانی، حتی زیباترینشان، صفحه‌ی پایانی دارد. صدای خش‌خش کاغذی از انتهای سالن بلند شد. گروگان‌گیر کنار پنجره ایستاده بود. همان قامت آرام، همان سکوت حساب‌شده و همان لبخند بی‌جانی که در تمام این هفت روز، چون نقابی بر چهره داشت. اسلحه‌اش دیگر در دستش نبود. روی میز چوبی افتاده بود و نگاهش به کتابی سرخ‌فام دوخته شده بود که از نخستین روز، هیچ‌کس جرئت گشودنش را نداشت. یکی از حاضران پرسید: «بالاخره می‌خوای بگی چرا ما رو اینجا جمع کردی؟» مرد سرش را برگرداند. برای لحظه‌ای لبخندش رنگ باخت. «چون بعضی قصه‌ها نباید ناتمام بمونن.» قدم‌زنان به سوی کتاب رفت. انگشتانش را روی جلد چرمی آن کشید و غبار سالیان را کنار زد. «گمونم همیشه براتون سوال بود چی صدام کنین نه؟گروگان‌گیر کسل کننده ست.همینطور...گیج کننده.» نامش در فضای خالی سالن پیچید. «آزِل... یعنی پناهگاه. یا دست‌کم، مادرم همیشه این‌طور صدام می‌کرد. می‌گفت آدم‌ها باید جایی داشته باشن که وقتی تمام دنیا ازشون رو برمی‌گردونه، بتونن بهش پناه ببرن.» نگاهش به قفسه‌های اطراف لغزید. «منم یه روز همچین جایی داشتم.» مکث کرد. «همین کتابخونه.» سال‌ها پیش، آزل کتابدار همین ساختمان بود. مردی که روزهایش را میان قفسه‌ها می‌گذراند و شب‌هایش را با ورق زدن کتاب‌هایی به صبح می‌رساند که هیچ‌کس سراغشان نمی‌رفت. تا شبی که آتش، تمام آنچه دوست می‌داشت بلعید. آدم‌ها ناپدید شدند، کتاب‌ها خاکستر شدند و او، در میان دود و ویرانی، چیزی بیش از حافظه‌اش را از دست داد. سال‌ها بعد، وقتی فهمید قرار است کتابخانه را برای همیشه تخریب کنند، تصمیم گرفت آخرین داستانش را بنویسد. داستانی با هفت روز، چند غریبه و پایانی که هنوز نوشته نشده بود. «می‌خواستم بدونم اگه آدم‌هایی که هیچ شناختی از هم ندارن، مجبور بشن هفت روز کنار هم بمونن، آخرش چی ازشون باقی می‌مونه. می‌خواستم ببینم هنوز کسی پیدا می‌شه که برای نجات چیزی غیر از خودش دست دراز کنه یا نه.» یکی از اعضا با خشم گفت: «پس تمام این مدت ما فقط شخصیت‌های داستان تو بودیم؟!» آزل پاسخی نداد. برای نخستین‌بار، لبخندش کاملا محو شد. «نه. شما تنها کسایی بودین که می‌تونستین پایانش رو عوض کنین.» همان لحظه، صدای مهیبی از انتهای ساختمان برخاست. زبانه‌های آتش از میان پرده‌های قدیمی بالا خزیدند و نور سرخشان بر سقف نقش بست. شعله‌ها به‌سرعت در میان قفسه‌ها دویدند و کتابخانه، گویی از فرط اندوه، آخرین نفس‌هایش را به آسمان سپرد. همه به سوی خروجی شتافتند. همه، جز آزل. پروانه‌ی مرداب، که تمام این هفت روز شاهد خاموش ماجرا بود، بر لبه‌ی صندلی خاک‌خورده ای نشست. نگاه ژرف‌اندیشش در نور سرخ آتش لرزید. مرد نگاهی به آن انداخت و برای لحظه‌ای کوتاه لبخند زد. «حتی تو هم موندی؟» اما پروانه پاسخی نداشت. یکی از اعضا برگشت و فریاد زد: «آزل! بیا بیرون!» مرد به کتاب سرخ‌فام نگاه کرد. آخرین صفحه‌اش هنوز سفید بود. قلمی برداشت و چیزی نوشت. سپس کتاب را بست. «بالاخره... پایانش رو پیدا کردم.» صبح روز بعد، از کتابخانه چیزی جز دیوارهای سیاه‌شده و قفسه‌های فروریخته باقی نمانده بود. گروگان‌ها نجات پیدا کرده بودند. هرکدام با خاطره‌ای متفاوت از آن هفت روز، اما با پیوندی که دیگر به‌سادگی گسسته نمی‌شد. بعضی‌ها یکدیگر را پیدا کردند، بعضی‌ها راه خودشان را رفتند و بعضی دیگر، هر از گاهی به آن ساختمان سوخته بازمی‌گشتند. اما از آزل خبری نبود. نه پیکرش پیدا شد، نه اثری از فرارش به دست آمد. تنها دفترچه‌ای نیم‌سوخته میان آوارها باقی مانده بود که آخرین جمله‌اش چنین بود: «شاید تمام عمرم را صرف ساختن پناهگاهی برای دیگران کردم، چون هیچ‌وقت نتوانستم پناهگاهی برای خودم پیدا کنم.» سال‌ها گذشت. در همان خیابان، کتابخانه‌ی تازه‌ای ساخته شد. ساختمانی با پنجره‌های بلند، قفسه‌های چوبی و دری که هیچ‌گاه به روی رهگذران بسته نمی‌شد.