هدایت شده از زیرزمین
یک گل سر قرمز رنگ، کوچیک و قدیمی، برای زمان سلطنت یک شاهدخت وقتی گلسر رو پیدا میکنی بوی خوبی میده، مشخصه سالین زیادی بینگلهای خشک شده مونده و بوی اونها رو گرفته. یک ربان قرمز بلند دور اون پیچیده شده و روی ربان با گلدوزی نوشتن:
" برای زیباترین دختر تا خود را همیشه زیبا ببیند "
برای: حاشیههای یک کتابباز
حاشیههای یک کتاب باز
روز سوم مهمونی #دورهمی
به امید فردا
«بدو... بدو... بدو...»
این کلمات مدام در ذهنش میچرخیدند.
میدوید. بیآنکه به آبی آسمان یا منظرهی ساختمانهایی که از کنارش میگذشتند توجهی کند، پاهایش را یکی پس از دیگری روی زمین میکوبید. صدای قدمهایش در همهمهی شهر گم میشد. باد به صورتش میخورد و نفسهایش سینهاش را میسوزاندند، اما نمیایستاد.
باید جلو میزد.
از چه کسی؟ نمیدانست.
اصلاً مگر مهم بود؟ او فقط میدانست که باید تندتر بدود؛ انگار اگر لحظهای از حرکت میایستاد، چیزی را برای همیشه از دست میداد.
ناگهان دستی بازویش را گرفت.
با تمام توان تقلا کرد، اما دست رهایش نمیکرد. مثل ماهیای که از آب بیرون افتاده باشد، دستوپا زد. بیفایده بود.
سرانجام از نفس افتاد و ایستاد.
مردی مقابلش بود. دستش را از روی بازوی او برداشت، دستی به موهایش کشید و چند لحظه نگاهش کرد.
پرسید:«چرا اینقدر عجله داری؟»
مرد ماتش برده بود. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش گیر کردند.
مرد غریبه دستی به پیراهنش کشید و سرفهی کوتاهی کرد. همان لحظه بود که متوجه لباسش شد؛ پیراهنی سفید، درست مثل پیراهن خودش، با یقهای که از شدت دویدن بههم ریخته بود.
مرد دوباره پرسید:«خسته نیستی؟»
این بار جواب را میدانست.
گفت: «خسته؟ مگه فرقی هم میکنه؟ برای داشتن یه زندگی خوب باید بدوم.»
مرد پوزخند زد.
-«زندگی خوب؟»
مرد اخم کرد و زیر لب ناسزایی نثارش کرد.
غریبه بیاعتنا به او پرسید:«چند وقته که زن و بچهات رو درستوحسابی ندیدی؟»
مرد دستش را روی پهلویش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
-«اگه کار میکنم، برای اوناست.»
مرد غریبه خندید؛ این بار بلندتر از قبل. خندهاش در گوش او پیچید، عجیب و آزاردهنده، مثل صدایی که مدتها در جایی دور حبس شده باشد.
گفت:«برای اونا؟ میدونی دخترت توی مدرسه چه مشکلی داره؟ میدونی زنت افسردگی گرفته؟»
مرد خشکش زد.
پلک زد. یک بار، دوبار.
ناگهان خاطرات مثل صحنههای فیلمی قدیمی از مقابل چشمانش گذشتند.
چشمهای سرخ همسرش. لبخندی که مدتها بود روی لبهای او ندیده بود. دخترش که دیگر صدای خندههایش در خانه نمیپیچید. نقاشی نیمهتمامی روی میز که نمیدانست چه زمانی کشیده شده بود.
به یاد آورد آخرین بار چه وقت کنارشان غذا خورده بود. آخرین بار چه وقت به حرفهای دخترش گوش داده بود. آخرین بار چه وقت همسرش چیزی گفته بود و او، بیآنکه سرش را از گوشی بالا بیاورد، جواب داده بود:«بعداً عزیزم.»
بعداً...
همیشه بعداً.
لبهایش لرزید. خواست چیزی بگوید، اما وقتی سرش را بالا آورد، مرد غریبه دیگر آنجا نبود.
چند قدم آنطرفتر، میان رفتوآمد آدمها، دور میشد.
مرد خواست دنبالش برود، اما صدای او را شنید؛ صدایی آرام که با خودش حرف میزد:«انسان عجب موجود عجیبی است...
به امید فردا، سخت تلاش میکند، دستوپا میزند و شب، بیرمقتر از همیشه، به استقبال خواب میرود.
به امید فردا...
اما سرانجام، فردا در حالی طلوع میکند که از انسان چیزی باقی نمانده است؛ جز تکهای استخوان در دل خاک.
و بشر، آن روز، تازه میفهمد که چگونه برای چیزی به بیهودگی دنیا، تمام عمرش را دویده است...»