eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
83 دنبال‌کننده
205 عکس
18 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناس 🎭 کاغذ اول را از روی میز برمی‌دارم. چند سطر می‌خوانم. بعد یکی دیگر. لبخندم آرام‌آرام محو می‌شود. ـ آلفرد... مکث می‌کنم و دوباره به نوشته نگاه می‌کنم. ـ تو یک بسته قرص رو وادار کردی مرگ صاحبش رو تماشا کنه. انتخاب بی‌رحمانه‌ای هست. خوشم اومد. کاغذ را روی میز می‌گذارم. کاغذ بعدی را برمی‌دارم. ـ هاین... این بار چیزی نمی‌گویم. یک بار می‌خوانم، بعد دوباره. ـ یک آینه. موجودی که تمام عمرش آدم‌ها رو می‌بینه و حتی یک بار هم نمی‌تواند دستش رو روی شانه یکی از آن‌ها بگذاره. کاغذ را پایین می‌آورم. ـ می‌دانی چه چیزی در این داستان آزاردهنده هست؟ دختر گریه می‌کنه، آینه اشک‌هایش رو می‌بیند، و هیچ‌کدام نمی‌توانند کاری بکنند. یکی نمی‌تواند خودش رو نجات بدهد؛ دیگری حتی اجازه ندارد تلاش کند. لحظه‌ای سکوت می‌کنم. ـ فقط یک سوال دارم، هاین: دختر دارد خودش رو در آینه گم می‌کند، یا آینه دارد دختری رو که می‌شناخت از دست می‌دهد؟ لبخند محوی می‌زنم. ـ به این سوال جواب بدهی، شاید مجبور شوم به‌جای طعنه‌زدن، از تو تعریف کنم. و باور کن، نمی‌خواهم چنین سابقه خطرناکی برای خودم بسازم. کاغذ سوم را برمی‌دارم. چند خط که می‌خوانم، خنده‌ای کوتاه از گلویم بیرون می‌آید. ـ آه، تاس! آن را میان انگشتانم می‌چرخانم؛ انگار واقعاً یکی از همان مکعب‌های کوچک روی میز است. ـ شش وجه، چند نقطه و یک انسان که تمام زندگی‌اش رو به نتیجه پرتاب آن سپرده. بالاخره بشر به فناوری‌ای رسیده که می‌تواند با کمترین امکانات، بیشترین میزان حماقت رو تولید کند. کاغذ را روی میز می‌گذارم. ـ اما پایانش... این بار لبخند نمی‌زنم. ـ «من تمام شب افتادم؛ اما انگار این صاحبم بود که هر بار سقوط کرد.» با نوک انگشت روی جمله می‌زنم. ـ این رو نگه دار. دست‌کم تا وقتی که وسوسه نشده‌ای برای زیباترکردنش خرابش کنی. بعضی جمله‌ها وقتی به‌اندازه کافی خوب‌اند، به نویسنده‌شان احتیاج ندارند که نجاتشان بدهد. کاغذ را روی میز می‌گذارم و بعد انگشتانم را دور کاغذ دیگر حلقه می‌کنم. ـ هوم، سباستین مک‌کویین! لیوان شکسته‌ای که بالاخره یکی ارزشش رو می‌فهمه، اما سرانجام همان شکستگی به نابودی هر دویشان ختم می‌شود. ایده جالبی‌ست. با صدای بغض‌آلود پروانه سمتش برمی‌گردم. ابرو بالا می‌اندازم. او می‌گوید:«خب چیه؟ فکر نمی‌کردم دلم برای یه لیوان شکسته هم بسوزه!» ادامه دارد...
کاغذ را روی میز می‌گذارم و نگاهی به ریونا می‌اندازم. ـ خب، ریوناخانم، ظاهراً تصمیم گرفتی با یه ساعت جیبی کاری کنی که منم چند ثانیه به زندگی فکر کنم! ایده‌ات قشنگه؛ ساعت فقط زمان رو نمی‌شمره، کم‌کم معنای دلبستگی و فقدان رو هم می‌فهمه. فضاسازی بارونی و تکرار ساعت دو و هفده دقیقه هم خوب از آب دراومده و پایانش حس داستان رو کامل می‌کنه. با انگشتم ضربه‌ای به کاغذ می‌زنم. ـ تموم شد! دستی به پاهایم می‌کشم و ادامه می‌دهم:«مطمئنم پروانه مرداب می‌خواد به همتون بگه شاهکار کردید... فقط من اجازه نمی‌دم!» سرم را به سمت او می‌چرخانم و بعد، رو به بقیه می‌گویم:«راستی، امروز داشتم توی آلبوم عکس‌ها می‌گشتم که چشمم به یه عکس افتاد. برای همین، چالش بعدی رو خودم اعلام می‌کنم؛ فقط...» مکث می‌کنم و نگاهی به مهمان‌ها می‌اندازم. ـ شما گرسنه نیستید؟ چشمکی می‌زنم. ـ گفتم که چایی نداریم، اما کیک که داریم! چاقویم را از جیبم درمی‌آورم و به طرف پروانه مرداب می‌گیرم. ـ بیا، بگیرش. باهاش کیک رو ببر! پروانه چاقو را می‌گیرد و برش کوچکی از کیک جدا می‌کند. نگاهم به چشم‌های گرد و صورت‌های بهت‌زده مهمان‌ها می‌افتد. لبخندم پررنگ‌تر می‌شود. ـ نترسید! این همون چاقویی نیست که پروانه مرداب توی داستانش ازش حرف زده! نگاهم رو بین مهمان‌ها می‌چرخانم و با خونسردی تکه‌ای کیک برمی‌دارم. ـ خب، حالا که مطمئن شدید قراره امشب زنده بمونید، برگردیم سراغ اون عکس...
🎲چالش دوم از این تصویر بنویس... ** این را می‌گویم و بعد از جایم بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌زنم. پشت در با صدای بلند می‌گویم:«راستی هاین، شیرینی خامه‌ای هم داریم»**
هدایت شده از 🫸🏻L'un deav🫷🏻
تاجِ خدا همان جا روی زمین افتاده بود، بی خیال از دنیا، بی خیال از جنگی که در حال اتفاق بود. آری، جنگی میان اساطیر یونان و ایران. خدا به قتل رسیده بود و اورمزد در حال انتخاب شاه بعدی بود. وقتی بالاخره به موردی کاملآ منتخب رسید، همه را فراخواند. «بزرگ و نیک و پیروز باد مینویی، شما را فراخواندم تا مژده‌ای را دهم. منتخبی یافته‌ام، خدای جدید انتخاب شده است. او فردا در تخت جمشید تاج گذاری خواهد کرد.» از زبان تاجِ خدا: «انتظار سخت است، جنگ هنوز ادامه داشت. اما برای من فرقی نداشت که روی سر چه کسی باشم. اما بیهوده هم که نیستم. زمانش رسید، مرا با همان احترام همیشگی برداشتند و به سمت حیاط تخت جمشید بردند. غلغله بود، مردم می خواستند بدانند که خدای جدید کیست. به بالای سکو رساندنم و حالا می توانستم حضور اهورامزدا رو در کنارم احساس کنم. منتخب که آمد، اورمزد مرا برداشت و روی سر منتخب گذاشت. با همیشه فرق داشت، خدای جدید سرش کوچک بود و من تا روی پیشانی اش سر خوردم. وقتی سعی کرد مرا درست روی سرش بگذارد، متوجه شدم دست های ظریفی دارد. صدا نازک‌اش کل حیاط را پر کرد، نازک اما قدرت‌مند. محکم حرف می زد، چون... او یک زن بود. یک روز حتی فکر‌اش را هم نمی کردم روی سر یک زن قرار بگیرم...» جنگ تمام شد، یونان عقب نشینی کرد و شکست خود را قبول. یک زن برای اولین بار در تاریخ دنیا، خدا شده بود. ایران قدرت‌مند، با وجود او قدرت‌مند تر هم شده بود...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با صدای پروانه مرداب دوباره به اتاق برمی‌گردم. +یه داستان دیگه مونده کاغذ را از دستش می‌گیرم و داستان را می‌خوانم. چند لحظه بعد، نفسم را با صدا بیرون می‌دهم و کاغذ را روی میز می‌گذارم و نگاهی به نویسنده می‌کنم. ـ خب، اعتراف می‌کنم ایده تاجی که شاهد انتخاب یک زن به‌عنوان خداست، کنجکاوم کرد. می‌دونی، می‌خوام شگفتی تاج رو وقتی روی سر اون زن قرار می‌گیره، واقعاً حس کنم. لبخند کجی می‌زنم و کاغذ را کنار می‌گذارم. -تموم؟😉
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Young_Writer/3183 امروز زدی تو کار شخصیت‌های مورد علاقه‌ام و من اینطوری هستم که عه شرلوک، عه برلین، عه...😂
|داشتم تو افکارم غرق میشدم| درود دوستان، شما این پیام رو ببرید داخل خونه‌تون و از افراد داخلش دعوت کنید که به خونه‌ی متروک ما سر بزنن تا اینجا از اشفتگی در بیاد؛ من هم یک قسمت از کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بانو فروغ رو تقدیم شما کنم و اگه قلمی که دارم از بین نره براتون کمی مینویسم. برای فرستادن آدرس خونه‌هاتون
https://eitaa.com/Young_Writer/3186 .کم سعادتم 🙃🤍 ... https://eitaa.com/Young_Writer/3189 ناشناس: سمت پنجره حرکت می‌کنم و نگاهی به درختان می‌کنم. آرام می‌گویم:«کمی صبر کن آلفرد عزیز... بزودی اتفاقات جالبی می‌افتد.»
شب که می‌شود، آدم‌ها خودشان را به خواب می‌زنند؛ بعضی برای فرار از روزی که گذشت،بعضی برای رسیدن به رویایی که هرگز جرئت دنبال‌کردنش را نداشتند، و بعضی هم فقط چون نمی‌دانند با این‌همه فکر بی‌مصرف چه کنند. اما من همیشه معتقد بوده‌ام شب، زمان خوابیدن نیست؛زمان دیدن چیزهایی‌ست که روز، با آن‌همه سروصدا، فرصت دیدنشان را از ما می‌گیرد. به هر حال، شب خوش. امیدوارم دست‌کم در رویاهایتان، زندگی آن‌قدرها هم خسته‌کننده نباشد.