هدایت شده از 🫸🏻L'un deav🫷🏻
تاجِ خدا همان جا روی زمین افتاده بود، بی خیال از دنیا، بی خیال از جنگی که در حال اتفاق بود.
آری، جنگی میان اساطیر یونان و ایران.
خدا به قتل رسیده بود و اورمزد در حال انتخاب شاه بعدی بود. وقتی بالاخره به موردی کاملآ منتخب رسید، همه را فراخواند.
«بزرگ و نیک و پیروز باد مینویی،
شما را فراخواندم تا مژدهای را دهم.
منتخبی یافتهام، خدای جدید انتخاب شده است. او فردا در تخت جمشید تاج گذاری خواهد کرد.»
از زبان تاجِ خدا:
«انتظار سخت است، جنگ هنوز ادامه داشت. اما برای من فرقی نداشت که روی سر چه کسی باشم. اما بیهوده هم که نیستم.
زمانش رسید، مرا با همان احترام همیشگی برداشتند و به سمت حیاط تخت جمشید بردند.
غلغله بود، مردم می خواستند بدانند که خدای جدید کیست. به بالای سکو رساندنم و حالا می توانستم حضور اهورامزدا رو در کنارم احساس کنم.
منتخب که آمد، اورمزد مرا برداشت و روی سر منتخب گذاشت.
با همیشه فرق داشت، خدای جدید سرش کوچک بود و من تا روی پیشانی اش سر خوردم. وقتی سعی کرد مرا درست روی سرش بگذارد، متوجه شدم دست های ظریفی دارد. صدا نازکاش کل حیاط را پر کرد، نازک اما قدرتمند. محکم حرف می زد، چون...
او یک زن بود.
یک روز حتی فکراش را هم نمی کردم روی سر یک زن قرار بگیرم...»
جنگ تمام شد، یونان عقب نشینی کرد و شکست خود را قبول.
یک زن برای اولین بار در تاریخ دنیا، خدا شده بود.
ایران قدرتمند، با وجود او قدرتمند تر هم شده بود...
حاشیههای یک کتاب باز
تاجِ خدا همان جا روی زمین افتاده بود، بی خیال از دنیا، بی خیال از جنگی که در حال اتفاق بود. آری، جنگ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#دورهمی
#ادامهپارت۶
با صدای پروانه مرداب دوباره به اتاق برمیگردم.
+یه داستان دیگه مونده
کاغذ را از دستش میگیرم و داستان را میخوانم.
چند لحظه بعد، نفسم را با صدا بیرون میدهم و کاغذ را روی میز میگذارم و نگاهی به نویسنده میکنم.
ـ خب، اعتراف میکنم ایده تاجی که شاهد انتخاب یک زن بهعنوان خداست، کنجکاوم کرد. میدونی، میخوام شگفتی تاج رو وقتی روی سر اون زن قرار میگیره، واقعاً حس کنم.
لبخند کجی میزنم و کاغذ را کنار میگذارم.
-تموم؟😉
https://eitaa.com/Young_Writer/3183
امروز زدی تو کار شخصیتهای مورد علاقهام و من اینطوری هستم که عه شرلوک، عه برلین، عه...😂
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
|داشتم تو افکارم غرق میشدم|
درود دوستان، شما این پیام رو ببرید داخل خونهتون و از افراد داخلش دعوت کنید که به خونهی متروک ما سر بزنن تا اینجا از اشفتگی در بیاد؛ من هم یک قسمت از کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بانو فروغ رو تقدیم شما کنم و اگه قلمی که دارم از بین نره براتون کمی مینویسم.
برای فرستادن آدرس خونههاتون
https://eitaa.com/Young_Writer/3186
.کم سعادتم 🙃🤍
...
https://eitaa.com/Young_Writer/3189
ناشناس: سمت پنجره حرکت میکنم و نگاهی به درختان میکنم.
آرام میگویم:«کمی صبر کن آلفرد عزیز... بزودی اتفاقات جالبی میافتد.»
شب که میشود، آدمها خودشان را به خواب میزنند؛ بعضی برای فرار از روزی که گذشت،بعضی برای رسیدن به رویایی که هرگز جرئت دنبالکردنش را نداشتند،
و بعضی هم فقط چون نمیدانند با اینهمه فکر بیمصرف چه کنند.
اما من همیشه معتقد بودهام شب، زمان خوابیدن نیست؛زمان دیدن چیزهاییست که روز، با آنهمه سروصدا، فرصت دیدنشان را از ما میگیرد.
به هر حال، شب خوش.
امیدوارم دستکم در رویاهایتان، زندگی آنقدرها هم خستهکننده نباشد.