خــٰانومِمُـدرِك .
-🖤"
و چگونه بـاور کنم ، اولین و آخرین دیدارِمان را ..
خــٰانومِمُـدرِك .
-🖤صــدروزگذشــتوغــمِنَبودتهنــوزبــٰاورمــٰاننشــده...
آمدی جانم به قربانت ؛ ولی بیجان چرا ؟! ..💔
خــٰانومِمُـدرِك .
؛🖤
روضهی شبای فاطمیه ، زیلوهای آبیِ حسینیه ..
خداحافظ (:💔
آدمهایی که امروز پیکر آقا رو دیدن ،
دیگه ترسِ دیدن هیچچیز رو ندارن ..
چون دیگه ما هم میتونیم بگیم که
عزیزی فدای اسلام کردیم و کسی که
عزیزترین داشتهش رو از دست داده
مثل کسی هست که قلبی نداره و هنوز
زندهست ؛ و چنین شخصی ، دیگه
ترس از چیزی یا کسی نداره .. چون
اون خودش میتونه برای گرفتن انتقام
اون عزیز ، ترسناکترین آدمِ دنیا
بشه🫡..
- به خودت بگیر خائن وطنفروش .
خــٰانومِمُـدرِك .
آدمهایی که امروز پیکر آقا رو دیدن ، دیگه ترسِ دیدن هیچچیز رو ندارن .. چون دیگه ما هم میتونیم بگیم
فریادِ این روزهای ما ، از سکوتِ سحرِ
10اسفندماه ، خیلیخیلی بدتره !
؛
و حالا اینجا و اینبار ، برای یکبار دیگه
و در جایی غیر از روضهی ابیعبدلله ،
میشه گفت ما را به سختجانیِ خود این
گمان نبود💔(:
خــٰانومِمُـدرِك .
؛
تو رفته ای و من از زنده ماندنم خجلم
کجا گذاشته ای رفته ای عزیز دلم ..💔
خــٰانومِمُـدرِك .
-
.
بسمالله...
دلنوشتهی " لالهیسبز"🥀
' لحظاتِ تشییعِ رهبرشهید انقلاب '
راوی و کـٰاتِب : خانومِمُدرِك
.
پیش از اینها فکر میکردم تنها در روضهی قتلگاه حضرت ابیعبدلله است که سختجانیِمان را متصور نمیشدیم و از سوز دلمان زار میزدیم ؛ اما امروز آقاجان ، نماز جماعتِ بدون شما ، دل من را بیشتر به درد آورد .. نبودید که ببینید چه حالی داشتیم وقتی پیکر مطهرتان را پیچیده در آن تابوتِ سبز دیدیم ؛
البته اشتباه گفتم نه؟! خودتان همیشه میگفتید که شهدا زنده و " عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون " اند .
شهادت شما ، هوش و حواسمان را پَرانده . دیگر بعد دیدن آن تابوت ، نه زبانم میچرخد از شهادتتان بگوید و نه قلمم توان نوشتن کلمات ثقیل و جملهبندیهای ادبی و سنگین را دارد .. بیتعارف بگویم آقا ؛ شکستیم .
مانند جسمتان ، روحِ ما پرواز کرد بهکنارِ خودتان . روحمان را تا آسمانها به همراه خودتان بُردید .
چه ولولهای میکردند مَردم ؛ میان هبوطِ جمعیت مردم ، من نقطهی سیاهی بودم از دوستداران شما .
شبستان تا شبستان جمعیت بود . انگار آسمان دهان باز کرده بود و هرچه آدم بود ، برای تشییعتان آمده بود . خودتان شاهد هستید آقایمن .. کم نگذاشتیم برای تشییعتان . آمده بودیم برای جبران تمام آن نبودنهایمان ، برای غربتتان ، برای تنهاییتان .
این دو روز از کوچهبهکوچهی تهران اشک میریخت . از لشکری ، کشوردوست ، آزادی و جمهوری آه بلند میشد . خیابانهای منتهی به بیت ، که همیشه مالامال از جمعیتی بود که شوق دیدارتان را داشتند ، دیگر آن شوق و شعف را نداشت .. دیگر تنها ما ماندیم و غربتی که هیچگاه به سراغ تهران نیامده بود و حالا تهرانیها .. دیگر تهرانیها ندارند دست بلندشدهی پدری را که هرازچندگاهی در دیدارهای عمومی نصیبمان میشد و ما زیر لب قربانصدقهتان میرفتیم .
ببخش که زودتر وجودتان را درک نکردیم که اگر میکردیم روز و شب به دور سرتان میگشتیم .
حلالمان کنید و سلام مارا به ضامنآهو برسانید .. دلتنگیم آقا (:💔
.
پ.ن : خیلی پراکندهگویی کردم .. حقیقتا نمیدونستم اصلا از کجا شروع کنم . هر چیزی که تو این چندوقت دیده بودم رو روایت کردم .
این روایات از روز تشییع همچنان ادامه داره ..
.