امشب برای اولین بار با چتر بنفشی که مادربزرگ عزیزم برای تولد سیزده سالگیم بهم داده بود، رفتم بیرون
این چتر بعد چندین سال بالاخره طعم بارون چشید و بعد پنج سال صاحب جدیدش پذیرفت
حالا وسط اتاق و کنار شوفاژ لم داده و منتظر خشک شدنشه.
_ یه شب بارونی از بهمن سال 𝟷𝟺𝟶𝟺 ☂