ستایش هجده ساله خیلی اذیت شد ولی با این وجود از همه ی ستایشهایی که بودم قوی تر بود. 💗
قول میدم بعد از اینکه همه چیز تموم شد، بشینمُ باز زنان کوچک بخونم
بعد دو سال کتابم برداشتم، صفحاتش ورق میزدم
عطر جنگل و گلای یاس سفید و محبوبهٔ شبُ داشت
این کتابُ لب ساحل، توی جنگل خونده بودم
انگار دریا و گلای رنگی شمالُ جمع کرده بود و با خودش اورده بود توی خونه. 💘
یه روزاییُ داشتم که مهلت گریه کردن نبوده
با خودم میگفتم برسم خونه انقدر گریه میکنم که خفه شم، من اینجوریم، همیشه انقدر گریه میکنم که خفه شم
ولی الان توی خونهام، مهلت گریه هست ولی این گریه کفایت نمیکنه
بابتش گریه نمیخوام بابتش شادی میخوام، خنده میخوام، بابتش یه روز آروم میخوام، یه روز بدون خستگی و باری که روی شونههامه.