قول میدم بعد از اینکه همه چیز تموم شد، بشینمُ باز زنان کوچک بخونم
بعد دو سال کتابم برداشتم، صفحاتش ورق میزدم
عطر جنگل و گلای یاس سفید و محبوبهٔ شبُ داشت
این کتابُ لب ساحل، توی جنگل خونده بودم
انگار دریا و گلای رنگی شمالُ جمع کرده بود و با خودش اورده بود توی خونه. 💘
یه روزاییُ داشتم که مهلت گریه کردن نبوده
با خودم میگفتم برسم خونه انقدر گریه میکنم که خفه شم، من اینجوریم، همیشه انقدر گریه میکنم که خفه شم
ولی الان توی خونهام، مهلت گریه هست ولی این گریه کفایت نمیکنه
بابتش گریه نمیخوام بابتش شادی میخوام، خنده میخوام، بابتش یه روز آروم میخوام، یه روز بدون خستگی و باری که روی شونههامه.
آدم ها همه می پندارند که زنده اند؛ برای آنها تنها نشانه ى حیات، بخار گرم نفس هایشان است!
﮼کسی از کسی نمی پرسد: آهای فلانی! از خانه دلت چه خبر ، گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟﮼
احمدشاملو
مقایسه، بیرحمانه ترین کاریه که یه آدم در قبال خودش میتونه انجام بده
ما توی دنیایی زندگی میکنیم که هیچکس شبیه دیگری نیست
تفاوت چیزیِ که مانع مقایسه میشه، تفاوت مانع این میشه که آدمها مسیرهای مشابهی طی کنن.
اینکه یکی همسن ما اما توی جایگاه متفاوتی هست، نشونه ی کمبود يا برتری ما نیست
بلکه نشونه ی انتخاب ها، سلیقه ها و مسیر متفاوتیه که آدمها برای زندگیشون پیش میگیرن
«پس هیچ وقت خودتُ با بقیه مقایسه نکن چون تو اینجوری و مدل خودت فوق العاده هستی
و با ادامه دادن بقیه ی آدمها، دیگه فوق العاده نیستی، تبدیل میشی به یه نسخهی تقلبی بی روح؛ خودت باش و دنیای خودتُ بساز » 👩🏾🦱💓