قول میدم بعد از اینکه همه چیز تموم شد، بشینمُ باز زنان کوچک بخونم
بعد دو سال کتابم برداشتم، صفحاتش ورق میزدم
عطر جنگل و گلای یاس سفید و محبوبهٔ شبُ داشت
این کتابُ لب ساحل، توی جنگل خونده بودم
انگار دریا و گلای رنگی شمالُ جمع کرده بود و با خودش اورده بود توی خونه. 💘
یه روزاییُ داشتم که مهلت گریه کردن نبوده
با خودم میگفتم برسم خونه انقدر گریه میکنم که خفه شم، من اینجوریم، همیشه انقدر گریه میکنم که خفه شم
ولی الان توی خونهام، مهلت گریه هست ولی این گریه کفایت نمیکنه
بابتش گریه نمیخوام بابتش شادی میخوام، خنده میخوام، بابتش یه روز آروم میخوام، یه روز بدون خستگی و باری که روی شونههامه.
آدم ها همه می پندارند که زنده اند؛ برای آنها تنها نشانه ى حیات، بخار گرم نفس هایشان است!
﮼کسی از کسی نمی پرسد: آهای فلانی! از خانه دلت چه خبر ، گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟﮼
احمدشاملو