اپیزودِ چهار/
نمیدونم شب چندم بود اما،
لابلای شلوغیِ جمعیت صدایِ همراه بغضش
انقدر رسا بود که توجهم رو جلب کرد.
داشتیم مصاحبه میگرفتیم اومد جلو،
چفیه روی سرش رو مرتب کرد
دوربین چرخید سمت چهرهی خسته و غمزدهش؛
هربار بغض راه گلوش رو بست و تاکید میکرد باید مصاحبه تکرار بشه معتقد بود:
اجنبی نباید اشکِ زنِ ایرانی رو ببینه*
@Hoborr
اپیزودِ پنج/
طبق معمول به محض بیرون اومدن
بقول مامان سر به هوا شدم و دنبال ماه بودم.
امشب ابرا حائلِ بینِ منو و نشونهی قلبِ دور از سینهم شده بودن،
دلتنگی رگو پیِ وجودمُ شکافت
من هروقت که سختیِ کار بهم غلبه میکنه و یادم میفته از تو دورم
میرمُ زیر نور ماه قدم میزنم اما امشب
آسمونم دلش گرفته بود!
@Hoborr