خونه؟
-
میگفت خونه با آدماش جون میگیره، میگفت روح هر خونهای شبیه آدمهاشه؛ اگه بخندن، دیوارا گرم میشن، اگه حرف بزنن، صداش میمونه تو راهپلهها، اگه عاشق باشن، نور عصرها قشنگتر میتابه.
ولی خونهی ما؛ خونهی ما مدتهاست نفس نمیکشه، دیواراش نه صدا نگه میدارن، نه خاطره. انگار هرچی جون و روح بوده روزی که دلِ آدماش خسته شد، آروم جمع کرد و رفت. گاهی فکر میکنم اگه یه نفر فقط یهبار از ته دل بخنده، اگه یه چراغ بیبهونه روشن شه، اگه بوی چایِ دارچینِ تازهدم تو راهرو پخش شه، شاید این خونه هم دوباره یادش بیاد یه روز زنده بوده. اما فعلا شبیه یه پیکر سرد افتاده وسط کوچهخاطراته. منم هر بار که پام میرسه دم در، یاد عطر بارونخوردهی گلای پونه میافتم؛ یاد اون روزایی که خونه فقط یه سقف نبود چهار تا دیوار نبود. یه دلِ بزرگ بود که برا همهمون میزد. خونهی تو چی؟