خونه؟
علیاکبر رفت ، عـ لـ ی ا کـ بـ ر آوردند . .
تـو را بـه روی عبا تکه تکه می چینم ،
بقیه ی تو ولی دست این و آن مانده . .
خونه؟
علیاکبر رفت ، عـ لـ ی ا کـ بـ ر آوردند . .
کم شد و هی کم شد و . . .آنقدر کمتر شد تنت
من به شک افتاده ام آیا تو اصغر نیستی ؟
خونه؟
السلام علی قلب زینب الصبور . . .
سپردهاست به زینب ، که بعد من مادر
مباد تشنه بماند دمی لبان ِحسین . .
دار و ندارت را بغل زده بودی و آمده بودی یک گوشهی قلبِ تماماً بکرم آرام گرفته بودی، یکطوری آسوده پلک روی پلک میگذاشتی، گوشه کنار خانه را بلد بودی و صاحب خانه را میشناختی که هرگز گمان نبرم؛ مسافر ماندنی نیست.