eitaa logo
خونه؟
826 دنبال‌کننده
219 عکس
19 ویدیو
0 فایل
- آخرین برگِ پاره‌شده از کتابی که هیچ‌وقت چاپ نشد.. روی میز چوبی به هنگامِ غروب‌ ؛ | https://daigo.ir/secret/4383455486 |
مشاهده در ایتا
دانلود
-اگر روزی از ایستادن خسته شدی و زیر رنج عظیم زندگانی شانه خالی کردی، برگرد به من. من، هنوز مقداری شعر در جیب دارم، اگرچه غم نحیفم کرده اما هنوز شانه شدن را خوب بلدم؛ هنوز دست‌هایم با زندگی راه می‌آیند و پیِ نور گردن می‌کشند. سرمای بی‌امیدی اگر زد به خانه‌ات، نترس، مرا در آغوش بگیر؛ من می‌توانم برای تکیه‌‌گاهِ تو بودن باز از جا بلند شوم عزیزم!
-آبی را میتوان زیست. در پسِ هر قدم، در لابه‌لای تار و پود منسجمِ یک فرش دست‌بافتِ جامانده، در آن سوی ترکِ چندین‌سالهٔ یک دیوار، در خلال تکاپوی ستاره‌ها، در آسمانِ شبی روشن، و در پهلویِ عشقی نامتناهی! و نوشت، من می‌خواهَم جوهرِ آبیِ در قلمی باشم. و ادامه‌اَش دادم: که از برِ عشق به دامانِ سپید روانه می‌شود.
-
کاش یادی داشتم که در چشم هایت راه می‌رفت، رگ می‌شد در سپیدیِ نگاهت که بر بامِ خانه انداختی‌اش و می‌رفت روی گو‌نه‌هایت، جاده‌ای تا چانه‌ات می‌کشید و می‌شد کبودی‌ای که سبز‌آبی است و خیالِ رفع شدن ندارد، پستی بلندی های ترقوه‌ات را می‌گذراند و خود را چنان می‌کشاند که به انگشت سبابه‌ات برسد و آنجا بشود یک خال، که در دستِ تو باشد و تو هرگاه کتابی ورق می‌زنی، برگِ گلی جدا می‌کنی از خاک و مویی می‌بافی، مرا در خاطرت، روشن کنی.
-
کماکان ادامه میدادم. خدا می‌دانست در دل من چه بود و چه می‌گذشت، آزرده بودم و زندگی‌ام با تمام قوا نابسامانی هایش را فریاد می‌کشید و من؛ من خواستار رهایی بودم. و می‌دانستم آن رهایی که اسمش را مدام به زبانم می‌آورم همان دیده‌ی پشت پلک هایم بود بی آنکه نفسی در سینه داشته باشم. - ناهمسو -