تو تنها واژهای هستی که به قافیههایِ شعر زنـدگیم میآیی، تنها کسی که وقتی حرف میزد شرقیِ غمگین صدایش شبیه نهنگهای شمالی بود.
در من ریشه دواندی، همچون وطن عزیزی و هرگـز میل به ترکت ندارم. از تویی که تنها دلارام این قلب بیقرار هستی کوچ نمیکنم.
سیـن، با من باش که همه رهگذران روزی میگذرند.
پایِ رفتن نداشتم، تو دو دست شدی، سیلیای با نفرتِ چکه کرده از نگاهت بر گونهام کوباندی و تنم را تا راه آهنی که قطار هایش خسته و زنگ زده مسیری تکراری و تهوع آور را طی میکردند، کشاندی و بدون بوسه و نوازشِ گیسویی و خداحافظیِ مملو از دلتنگیای، مرا در انتظارِ آمدنِ قطاری نیمه جان و رنگ و رو رفته، رها کردی.
حیدو هدایتی Heydoo Hedayati-Mojab @with_the_wind.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
-عین سر زلف پریشونتوم،
دور سرت گشتم و حیرونتوم , عاٰشق تاٰبستون و زمستونتوم , بندر دلتنگم و داٰغونتوم،
نمنم باٰرون بیاٰبونمی...
باید خودم را به بامِ خانه برسانم، کمی با ماه معاشرت کنم و قدحی از ابرهای خاکستری رنگ بنوشم و همین که مستی گریبان گیرم شد و رگهای آبیِ پشتِ پلکهایم به تیرگی رسیدند، خودرا روانهی سقوط کنم و در نگاهِ خیرهی ماه که نقره از آن تراوش میشود، تنم را با خون به زمینِ خفته، گره بزنم.
چیزی رو نمیتونم احساس کنم.
انگار جسمی هستم که تمامِ خونِ خودش رو از دست داده و الان سرد، خالی از حیات، محیطِ ساکتِ اتاق رو اشغال کرده.
کسی سراغی از این جسمِ خالی نمیگیره، تا خون بخواد خشک بشه و بچسبه به تنِ فرشِ سرخ رنگ و تا وقتی که بخواد رایحهی نامطبوعِ مردن بلند بشه، همه چند باری اون رو فراموش کردن.
ملافههای رویِ تخت، رنگی تیره به خودشون گرفتن و انگار که میخوان تو این مردنِ آهسته و تدریجی من رو همراهی کنن.
هیچ چیز حس نمیشه، حتی شکستگیِ رگها و پارگیِ استخوانها.
همه چیز در بیحسیِ مطلق انجام میشه و درنهایت، خاطرهای از پوچیِ مرگِ من رویِ شونههای اتاق بهجا میمونه.