-نیمهشب احساس کردم باید حتماً برای تو چیزی بنویسم، انگار اگر ننویسم همین حالا میمیرم. احتمالاً اشتباه میکنم، فکرش را بکن، چندبار قرار بود بمیرم و حالا زندهام؛ درست وقتی که به پشتی کاناپهای تکیه زدهام، قهوهام سرد شده و سعی دارم برای تو چند جملهی عاشقانه مجسم کنم، چند واقعهی مرگبار را از سر گذراندم، سخت گریه کردهام و صبح بعد طور دیگری زندگی را از سر گرفتم؟ امّا عزیزم این تمام چیزی بود که من داشتم، نهایت چیزی که آرزو داشتم درست از پس آن بر بیایم؛ دوست داشتن تو. تو خودت میدانی دوست داشتنت چه امید بیحدی به آدم میبخشد؟ چه جسارتی روی قلبش سوار میکند؟ آدم مگر از زندگی چه میخواهد؟ جز دوست داشتن کسی که تا حد مرگ دوستش میدارد. همین به تنهایی برای روبهروشدن با دشوارترین رنجها کافی نیست؟
بدترین قسمت خوشگذرونی اونجاست که وقتی بعد خندیدن زیاد یهو ساکت میشی و یادت میوفته اگه اون یه نفر پیشت بود چقدر بیشتر بهت خوش میگذشت و دیگه نیازی نبود کل اتفاق هارو براش توی تکست و ویس خلاصه کنی و به جاش با خودش تجربه میکردی.
شاید یه روز بفهمی ک هیچوقت نمیخواستم دعوا کنیم فقط میخواستم بفهمی اون موضوع چقدر اذیتم می کنه.
شاید بهتر باشد بگویم از غم دست بکش. آن را ترک کن تا روحَت، تو را ترک نکرده! از چه چیزی فرار میکنی؟ مادامی که به فرار کردن ادامه دهی هرگز به خودت نزدیک نخواهی شد. انزوا از تو آدمیزاد نمیسازد و نهایتاً موشی میشوی در کشف پوچی و خلأ.