بدترین قسمت خوشگذرونی اونجاست که وقتی بعد خندیدن زیاد یهو ساکت میشی و یادت میوفته اگه اون یه نفر پیشت بود چقدر بیشتر بهت خوش میگذشت و دیگه نیازی نبود کل اتفاق هارو براش توی تکست و ویس خلاصه کنی و به جاش با خودش تجربه میکردی.
شاید یه روز بفهمی ک هیچوقت نمیخواستم دعوا کنیم فقط میخواستم بفهمی اون موضوع چقدر اذیتم می کنه.
شاید بهتر باشد بگویم از غم دست بکش. آن را ترک کن تا روحَت، تو را ترک نکرده! از چه چیزی فرار میکنی؟ مادامی که به فرار کردن ادامه دهی هرگز به خودت نزدیک نخواهی شد. انزوا از تو آدمیزاد نمیسازد و نهایتاً موشی میشوی در کشف پوچی و خلأ.
چه دارم من؟ جز آن دو سرخ خاموش که تا بخواهند خودرا در واژهای بغلتانند، نفس در گلو خنجر میشود.
و چه میشود کرد با این واقعهی مسکوت؟ جز مرهم گذاشتن بر رویش و تو نمیدانی این ضمادی که پوستِ گلو را میبلعد چه بر سرِ آن همهمههای سینه میآورد که میخواستند خودرا بروز دهند تا بر چهرهای بنشینند، تا کسی، تا چیزی، تا حتی شیای، مطلع شود انسانی در لا به لای خفگیهای خون آلودش قصد دارد چند جملهای زندگی کند.
شاید ندانند که چه میگویم، گاهی برایم مهم نیست. در نگاهشان میبینم همهی آن نفرت و حقارت را؛ در نگاهشان برّه ای هستم که تنها به درد سر بریدن میخورد.
شاید بنده راه مناسبی را انتخاب نکردهام، خواستم بذلهگو باشم تا سیاهیِ درونم را نبینند. از این گوش تا آن گوش، لبانم را به خنده باز کنم تا بگویند آری او، همان احمقِ بدردنخور.
با خود فکر میکنم اگر روزی، همان منِ واقعی را ببینند؛ نظرشان همین خواهد بود؟ تنها میدانم اگر آن روز برسد، برای چندمین بار از سوی دنیای بیرون طرد میشوم.
من میمانم با چهاردیواریای که برایِ تَرَک های همدیگر همدردی میکنیم. او برای زوار در رفتگیاش، من برای روحی که دیگر ندارمَش.
- هیاهو