eitaa logo
پژوهش های اصولی
298 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
735 ویدیو
119 فایل
﷽ 📌نکات اخلاقی واعتقادی 📌تحلیل های سیاسی وبصیرت افزا در راستای آشنایی با مقتضیات زمان 📌آرشیوی از اهم علوم مقدماتی اجتهاد 📌آموزش اصول وفنون پژوهش از طریق ارائه سلسله مباحث علمی از اینکه بدلیل مشغله، توفیق پاسخگویی ندارم، عذر خواهم @HosseinMehrali
مشاهده در ایتا
دانلود
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد ۸۱) #فصل_هشتم(قلعه سرخ ۱۷) #آن_روز_برفی(بخش سوم) ماموری که به داخل رفته ب
(خون دلی که لعل شد ۸۲) (قلعه سرخ ۱۸) (بخش اول) همراه من یک قرآن، تسبیح، دفترچه تلفن دفتر «سفینه غزل» بود، به اضافه ی کتاب تذکره المتقین که حاوی مجموعه ی رسائل و اذکار عده ای از علما و فقهای بزرگ است و همگی پیرامون عرفان شرعی است. این کتاب را آقا سید کمال شیرازی در کرمان به من داده بود و در زاهدان انیس من بود. همچنین چهار تومان و دو قران هم در جیب داشتم. چون در زاهدان که بودم، همه ی پول من پنج تومان بود، که با هشت قران آن وقتی در ساواک زاهدان بودم، نان و تخم مرغ خریده بودم. مرا به سلولی بردند. این سلول، مربعی دو متر در دو متر بود. نیمی از آن کمی بلند تر بود که به عنوان سکویی برای نشستن و خوابیدن در نظر گرفته بودند. روی آن هم تشکی پر شده از کاه قرار داشت. 📚 کانال پژوهش های اصولی https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد ۸۲) #فصل_هشتم(قلعه سرخ ۱۸) #استوار_زمانی (بخش اول) همراه من یک قرآن، تسبیح
(خون دلی که لعل شد ۸۳) (قلعه سرخ ۱۹) (بخش دوم) دو پتو به من دادند. من برای نخستین بار در چنین اتاقک کوچکی بازداشت میشدم. مدتی متحیر نشستم. دورو برم را نگاه کردم، دیدم در سقف روزنه ی کوچکی هست که نگهبان برای مراقبت از زندانی، جلوی آن رفت و آمد میکند و به آن سر میزند. همچنین در بالای در، روزنه ی کوچکی دیدم که پوششی روی آن کشیده بودند. در گوشه دیگر، چراغ کم نوری سوسو میزد که بیش از پانزده وات روشنی نداشت. دقایقی پس از آنکه مرا در سلول انداختند، در سلول باز شد و یک نظامی وارد شد. بعدا فهمیدم که نامش «استوار زمانی» است. پنج مامور دیگر هم با همین درجه به طور نوبتی نگهبانی زندان را انجام میدادند. دو تن از آنها میان زندانیان خیلی معروف بودند؛ یکی همین «استوار زمانی» بود، و دیگری رئیس این گروه، یعنی «استوار ساقی» بود؛ که بعدا درباره ی او صحبت خواهم کرد. استوار زمانی وارد شد و گفت: با خودت چه داری‌؟ گفتم: میتوانی بگردی. او شروع کرد به بازرسی و گشتن. قرآن را بیرون آورد، به آن نگاهی انداخت و گفت: این قرآن است؛ اشکال ندارد، میتوانی آن را نگه داری. ظاهرا وقتی مبلغ پول ناچیز را در جیب من دید، متاثر شد و دلش سوخت. بعد راجع به کتاب تذکره المتقین پرسید و گفت: این کتاب دعا است؟ میخواست از من پاسخ مثبت بشنوند تا کتاب را هم پیش من بگذارد. اما به او گفتم: این کتابی در زمینه عرفان است و... سخنم را قطع کرد و گفت: بله، کتاب دعاست، کتاب دعا است؛ اشکالی ندارد، میتواند پیش شما بماند! این برخورد بروشنی نشان میداد که این مرد قصد کمک به من دارد. او بجز دفترچه تلفن که در جیبم بود، چیز دیگری از من نگرفت. رفت و من تنها ماندم. 📚 کانال پژوهش های اصولی https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945