eitaa logo
خاطرات میان بُعدی
54 دنبال‌کننده
336 عکس
13 ویدیو
4 فایل
صرفا نقاشی برای اوقات فراقت من: @Seon_H
مشاهده در ایتا
دانلود
میدونی چیه؟ حداقل امیدوارم به سوآن بگه وگرنه هممون رو به خاک سیاه میکشه.🙏🏼🤣
خاطرات میان بُعدی
منظورت چیه..🙂 خب پس من نظر نمیدم معلوم نیست چی شده دوباره..
هیچی فقط بلد نیستم دیالوگ بنویسم مشکلم همینه پایان.👍😞
خاطرات میان بُعدی
سی ثانیه فرصت بده لطفا، نیاز دارم هضم کنم جمله ات رو.
دارم فکر میکنم.. همون جمله اولم هم درسته🙂 تلاش کن هضم کنی🎀
خاطرات میان بُعدی
برم دعا کنم🚶‍♂
دعا جواب نیست زن؛ نماز جعفر طیار بخون🤣🤣🤣
خاطرات میان بُعدی
اره اره دود کن؛ نه اصلا صبر کن خودم دود میکنم برات✓
خاطرات میان بُعدی
شب پیروزی بود. پیروزی در جنگی که سال ها از عمر جنگجویان کشور کاسته بود، انقدر شیرین زیر زبان پادشاه
ایروها!» صدای ظریف که او را صدا زده بود، متعلق به دوست عزیزش یعنی آیشا بود. آیشا با لبخند درخشانی که بر لب داشت سریعا خودش را به او رساند و ایروها چون میدانست که او معمولا عادت دارد در اغوشش بگیرد، جام شرابش را بر روی میز گذاشت با لبخندی چون لبخند او، ازش استقبال کرد. «هی مثل همیشه درخشیدی!» «شک داشتی مگه؟!» آیشا با دستان گرم خودش جسم ظریف ایروها را در اغوش گرفت و گفت اما جواب ایروها که بلا فاصله بیان شده بود و لحن حق به جانبی داشت ابروهایش را بالا برد. از انجایی که رفتار ایروها را بهتر از هر کس دیگری میشناخت تک خنده ای کرد و سریع از بغلش بیرون امد. «چی؟ معلومه که نه!» آیشا لبخندی زد و یک تای ابرو اش را بالا فرستاد. «اونقدر زیبا و برزنده اید بانو که توجه تمامی افراد این سالن رو به خودتون جلب کردید!» ایروها با شنیدن حرف او اخم هایش مصنوعی اش را باز کرد و با خنده ای، دوباره جامش را به دست گرفت. «این که طبیعیه یه چیز جدید بگو.» آیشا با حرف ایروها، که دارای اعتماد به نفس سرشاری بود سری به نشانه تاسف تکان داد و جام در دستان ایروها، که رو به پایان بود را از دستانش گرفت و بر روی میز قرار داد. «عمرا بزارم امشب زیاد بنوشی!» و بازو اش، که زیر پارچه از حریر بود را گرفت و او را به سمت دیگری کشاند اما در هر صورت صدای اعتراض امیز او بلند شد. «یه امشب نمیتونی بزاری به حال خودم باشم اخه؟» «دقیقا همین یه امشب رو اگه بزارم به حال خودت باشی ابروی خود رو میبری!» ایروها اهی کشید اما آیشا لبخند زد. او که از عادات مستی دوستش باخبر بود نمیگذاشت امشب از حد خود فراتر برود پس در نظر داشت که او را با چیز های دیگری سرگرم کند. هر چند که ایروها هم از این موضوع مطلع بود و خود علاقه چندانی نداشت که تمام شب را صرف نوشیدن کند. کار های زیادی بود که میتوانست در این جشن انجام بدهد مخصوصا که مدتی بود از این نوع جشن ها، قصر بی بهره بود. سایه جنگ همیشه همراهشان بود و حالا که دشمن خونی شان از بین رفته، میتوانست نفس اسوده ای بکشند. پس از چندی قدم زدن میان آن سالن بزرگ، بالاخره به میز بزرگی که بر روی آن انواع شیرینی های محلی و غیره قرار داشت رسیدند و چون انتخاب برایشان سخت بود، تنها مدتی به شیرینی ها نگاه انداختند. «انتخاب کردن از بین شیرینی ها یکی از سخت ترین کار هایه که محبورم انجام بدم...» آیشا که دیگر نمیتوانست صبر کند با لحن ارامی گفت و دست ایروها را رها کرد تا پیشدستی ای بردارد و بر رویش شیرینی های مورد پسندش را بگذارد. «منم همینطور ولی زیاد نمیخورم.» «دلت رو میزنه؟» «نه چاقم میکنه!» آیشا نفسی به بیرون فرستاد و نگاهش را به سر تا پای ایروها داد. «با دوتا شیرینی خوردن همچین بدنی چاق نمیشه!» ایروها بی توجه به حرف دوستش یکی از شیرینی هایی که برداشته بود را در دهانش گذاشت و اجازه داد تا از مزه اش لذت ببرد. از جایی که میدانست آیشا معمولا در انتخاب شیرینی کنن عمل میکند بر روی شانه اش زد و وقتی توجه او جلب شد، قبل از حرف زدن دستش را جلو دهانش قرار داد. «من اون ور تر منتظرت میمونم.» «باااشه...» ایروها هنگامی که تایید او را گرفت، با خیال راحت به سمت یکی از مبلمان هایی که برای استراحت قرار داده بودن رفت. هرچند که افراد زیادی بر رویش نشسته بودند اما ایروها همچنان آن را انتخاب کرد. از آنجایی که مبل درست به پشت میز پر از شیرینی و روبه روی ایوان بزرگ سالن که به فضای بیرون از ساختمان دید داشت، بهترین گزینه برای او و دوستش بود.