Massoud Fardmanesh & Siavash GhomayshiSiavash-Ghomayshi-Unrooza-128.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
اون روزا ما دلی داشتیم...
واسه بُردن جونی داشتیم...
واسه مُردن کسی بودیم...
در آستانهی در ایستاده بودم که گفت: «ریحانه! ما محکومیم به بقا. مجبوریم به ادامه دادن». این را که می گوید نمی داند برای ادامه دادن درمانده تر می شوم اما خوب که نگاه می کنم می بینم این جمله ی او سراسر اعتراض و بغض است و خودش هم نمی داند از من در اعتراض به ادامه دادن پیشی گرفته اما چیزی نمی گویم و فکر می کنم همین که ما می توانیم در فاصله ی یک متریِ هم بایستیم و زیر آسمان خدا به شیوهی «انّما اشکو بثی و حزنی الی الله»، حزن مان را به حضرتش گله کنیم هم، از تنعم اوست...
راست می گفت. او خیلی تلاش می کرد مثل خیلی از مردم شهر، نه! اصلا مردم جهان. دوران محکومیتش به سختی سپری می شد و خودش هم از این حکم ناراضی بود ولی من شاهد بودم که او بی باک و بی پروا دوران محکومیتش را جرعه جرعه سر می کشید. فکر می کنم اتفاقی نبود که بعد از همه ی این ها وقتی حال و روزم را دید، گفت: «حداقل برای امام زمان، به خودت، به این خانه برس! شاید به تو، به این خانه سر زد». این آخرین دستاویز او بود که تکانم بدهد.
فردایِ این حرف های خواهرانه، نهم ربیع الاول بود و من باید به مدرسه می رفتم. قبلش از من پرسیدند برای امام زمان می خواهیم کاری بکنیم، پیشنهادتان چیست؟ دو پیشنهاد دادم و دومیِ آنها این بود که این نقل قول از آیت الله بهجت را بر مقوایی بنویسیم: «باید مجالسی تشکیل بدهیم و با رفقا و دوستان بنشینیم و مذاکره کنیم که از چه راهی میشود به آن حضرت رسید و با آن حضرت رابطه داشت». و بعد از بچه ها بپرسیم: «به نظرت توی اتفاقات اخیر کدوم خبر میتونه یه نشونه از امام زمان باشه؟». در ادامه به معاون پرورشی تأکید کردم این یکی از آمال آیت الله بهجت بود...
صبح شد و ما به مدرسه رفتیم. دو ساعتِ تمام هر چه بادکنک در طیف صورتی بود را باد کردیم و به سقف آویزان کردیم. به بچه ها شربت و شیرینی دادیم و با پخش مولودی نهم ربیع الاول را جشن گرفتیم، و تمام.
می پرسی پیشنهادم چه شد؟ هیچ! نهم ربیع الاول لابه لای امام فانتزی بازی، رنگ صورتی و عکس های ژیگول ویگول از تزئینات همراه با پخش مولودی تمام شد و رفت پی کارش.
خواستم از همین تریبون بگویم: خواهرم! عزیزم! دلبندم! من به خودم به این خانه شاید برسم اما می بینی که؟! از این نقطه همه چیز همینقدر دور است، دور...
پ ن ۱: مقصر این وضع جمهوری اسلامی نیست. مقصر این وضع خودِ ما هستیم. مگر اینکه معتقد باشیم جمهوری اسلامی، مردم ندارد.
پ ن ۲: این متن اعتراض به چیزی نیست. یعنی حال اعتراض و مطالبه و این حرفها را ندارم. این متن تلاش دارد بگوید ما اینجا هستیم، درست همین جا که می بینید. در کشاکش بادکنک هایی که هر لحظه ممکن است بترکند و قاتی ترکیدن شان همه چیزمان را به هوا بسپارند. چقدر منتظر ترکیدن بادکنکِ این دوران هستم. راستی! اتفاقا در مراسم خیلی از بادکنک ها ترکیدند. و در نشانه ها پندیست یا اولی الالباب..
یکشنبه_ یکم شهریور ۱۴۰۵
شبهای روشنِ فرزاد موتمن را دیدم. خاطرم نیست کجا فقط یادم هست یکبار تعریفش را شنیده بودم.
با دیدن این فیلم مثل آن روزها، نوستالژی مرا در خودش غرق نکرد. در واقع از یادآوری روزهای خوش بر باد رفته دیگر گریه نکردم.
راستی! فیلمهای قدیمی چقدر مکث داشتند. زمانشان آرام و شمرده بود. آدمها چقدر فرصت میدادند. حالا خوشمان نیاید میزنیم ریلز بعدی. تند تند باید بگوییم و خیلی زود از خودمان رونمایی کنیم تا کسی حوصلهاش سر نرود.
نورپردازیها را بگو. تاریکی همیشه سهمی از فیلم داشته. تاریکی و نور چنان بودند که سایههای به جا مانده در فیلم نقشی برای خودشان داشتند. دلم برای سایهها، تاریکی و آن نورهای دورِ در راه تنگ شده اما باز هم گریه نمیکنم.
دلم خواست من هم مثل رویا، در درمانده ترین حالت ممکن پستم به یک ناشناس بخورد و تا مرز رازها و خانهها به یک غریبه اعتماد میکردم. متاسفانه دیگر نه عاجزم، نه راهی برایم مانده، نه به چیزی علاقه دارم و نه از چیزی بیزارم. آنقدر سهل و ممتنع شدهام که خیلی زود گول میخورم و تنها کاری که از دستم برمی آید دعا برای این است که کسی برای فریب به سراغم نیاید.
با شبهای روشن فهمیدم که وقتی جهان چیزی برای دوست داشتن داشته باشد، لب باز میکنیم، سخن میگوییم، شعر میخوانیم، سرود میگوییم و به انتظار مینشینیم. تا وقتی لطف و صفا و محبت هست، واژه هم هست.
کاش کسی از آن سوی پرده میگفت من اگر این همه نمیگویم آیا از مهر و لطف خالی ماندهام یا که چیز دیگری در راه است؟
دوشنبه_ نهم شهریور ۱۴۰۵
این روزها گاهی یادم میرود که صدا دارم. وقتی به طور اتفاقی چیزی را بلند میگویم انگار که غافلگیر شده باشم، دستم را روی دهانم میگذارم که «وای! این چی بود من گفتم؟» و باز غافلگیر میشوم که «من دارم حرف میزنم؟».
بعد فکر میکنم یعنی قیافهی آدم موقع حرف زدن چطور میشود؟ لبها را چطور باید تکان بدهیم؟ و بعد از مرور دوبارهی درماندگی ام، زخمی تازه میخورم اما دیگر به خودم نمیپیچم.
از کودکی یادم هست هر وقت احساس تنهایی میکردم، به رادیو پناه میبردم. حس میکردم رادیو بهتر از تلویزیون به درد تنهایان میخورد؛ همین بود که به محض قم آمدنم، رادیو خریدم. گاهی حواسم نیست و رادیو را با خودم جابهجا میکنم. وقتی من را دیدند گفتند شبیه الفتِ شیار ۱۴۳ شدهام.
این را که شنیدم دوست داشتم عمیقا گریه کنم، اما نکردم. دوست داشتم هنوز هم گمشدهای داشتم و به شوق دیدنش همه جا دنبال خبری میگشتم اما تمام شد... دیگر نه گریه میکنم و نه چشم به راه هستم.
چند وقتیست رادیو را از کمر باز کردهام... یعنی که خبر نمیخوانم...
و اگر چیزی که آن روزها می خواستم، این روزها از راه برسد، تمام توانم را میگذارم که فقط بپرسم چرا وقتی دیگر منتظر نیستیم، سر میرسید؟
الفت؟!
بیبی؟!
مامان؟!
آهای مادر، خواهر، فرزند و همسر شهیدان؟!
شما چشم انتظار کسی بودید که نام و نشانی داشت،
و من،
به خودم آمدم و دیدم هیچکسِ کسی نیستم اما به قدر قرنها منتظرم، بی هیچ نام و نشانهای...
سه شنبه_ دهم شهریور ۱۴۰۵
عزیزا!
من را دیگر گله و شکایتی نیست اما کاش آن هنگام که اندوه را هدیهام میکردی، در بعد از ظهرِ تندِ نمایش و تقلید و تلقین، همزمانش بیینده و نظارهگر زندگیِ خلقت نقشم نمیزدی
و این چنین بود که دیگر نتوانستم هیچ داستان و کتاب و مکتوبی بخوانم
محلی حاضر شوم
قلمی را آزاد و رهاتر از هر راز بگردانم
گامی چند بردارم و همراهی برگزینم
و لبخند،
و لبخند و شادمانی هیچگاه در اعماق قلبم غرقاب نشد
لااقل دیدهام را ببند
چشمها را از من بگیر
و بگذار تنها و تنها به این بنگرم؛
که تمامی تاریکیها و جمله روزنههای بستهی آسمان و زمین، همه از کوریِ این چشمها میگذرند
مگر اینکه اینگونه بتوان میان ندیدن و نبودنت پلی زدن،
که جز این دیگر به تو مرا راهی نیست
پنج شنبه_ دوازدهم شهریور ۱۴۰۵
خودم هم باورم نمی شود دوباره می نویسم آنقدر که سکوت و نگفتن و ننوشتنم دارد برای خودم طولانی می شود. عجیب است اما؛ امشب فهمیدم هیچ چیز مثل یک راز نطق آدم را باز نمی کند. نمی دانم این سخن گفتن از سر تقلای راز سر بستهیِ درون سینه برای فاش شدن است یا از سر تلاش های مضاعف برای مخفی کردنش. شاید هم راز باید به مقصد و مقصودش برسد. در هر صورت می خواهم بگویم امشب یک راز فکر می کنم بزرگ را فهمیدم. شاید خیلی هم خاص و پیچیده به نظر نرسد، بهتر است به همان زبان عامیانه ی خودمان بگویم «راز شخصی». از همان هایی که هر وقت کم می آورند برای زدن طرف مقابل پیش چشمش می کشند. راز مربوط به یکی از شهدای بزرگ جنگ فعلی ست، یکی از شهدای شناخته شده. این ها را نمی گویم که راز را ذی قیمت کرده باشم. بگذریم... برایم جالب بود چرا هیچکس راز به این مهمی را فاش نکرد یا در این زمانهی کینه حتی دشمنانش آن را برای تخریب شهید به کار نبسته بودند. می دانی کی این راز را فهمیدم؟ درست وقتی که به این فکر می کردم «با این نگاه ها چه کنم؟ بعد از مرگم، رازهایم چه میشود؟». و همزمان دریافتم وقتی خدا بخواهد پرده بر راز زندگیات بنشاند هیچ تکنولوژی و شنودی نمی تواند رازت را فاش کند. حتی آنقدر که منِ ساکتِ پرت از همه جا را به پرتگاه سخن می کشاند که بیایم و بنویسم و حرف بزنم اما همزمانش دهانم می دوزد که بی آنکه جایی تعهد داده باشم خودم را ملزم بدانم آن را فاش نسازم و چیزی نگویم و دلیلش همینقدر ساده راضی ام کند که لابد اراده ای در کار است که تا به حال هیچکس آن را ندیده بود، یا که دیده اما شتر دیدی، ندیدی.
شنبه_ یازدهم مهر ماه ۱۴۰۵ مقارن با سوم اکتبر ۲۰۲۶
قبلاً اینجا خاطرهای از بیبی نقل کرده بودم. داستان از این قرار است آن قدیمها در کربلا زنی که روند وضع حملش سخت میشده، از منارههای حرم امام حسین برایش ذکر «یا قریب الفرج» میخواندند. جزئیاتی هم دارد که گفتنش اینجا طولانی میشود. این بار هم بیبی یک داستان دیگر از آن روزهای کربلا تعریف کرد. میگفت یک روز مردی را دیده که او را با شال سبز رنگی به ضریح حضرت عباس بستهاند. مردی هم کنارش، شاکی ایستاده بود. خادم هم میان این دو قرار گرفته بود. گویا به مردی که با شال سبز به ضریح وصل بوده، اتهام دزدی زدهاند و او باید قسم میخورده و میگفته «والله بالله بحق ابالفضل العباس ما شفت و ما بقت» یعنی به خدا قسم به حضرت عباس هم قسم که نه دیدم و نه دزدیدم. بیبی میگوید به محض اینکه این را گفت صدای دو سیلی آبدار را شنیدیم که روی صورت مرد نشست و خب فهمیدیم مرد دروغ گفته بود. میگوید اما دستی ندیدیم انگار که از غیب خورده باشد. متهم که حالا مجرم شناخته شده بعد از سیلی ها حسابی به خودش میپیچد. خادمها می گویند او را ببریم حرم امام حسین که دردش آنجا علاج میشود.
من از چشمها و زبان شنوندههای خاطرهی بیبی میفهمم که کسی داستان بیبی را باور نکرده است. دلیلِ اینطور فهمیدنم ساده است؛ چشمها بی تفاوت است و البته چون هیچکس جز بیبی این را برای ما تعریف نکرد و تنها راویاش خودِ شخص بیبی بود. انگار که هیچکس باور ندارد روزی نور این چنین ساده و صریح و بیپروا در زندگیها جریان داشت.
بیبی این را که میگوید اندکی به خودم حق میدهم که چرا زیارت اینقدر برایم سخت شده است. همیشه با نگاه های پر خواهش به زائران نگاه میکنم که چطور بلدند به ضریح نگاه کنند و با امام حرف بزنند. و من با خودم کلنجار میرفتم که امام ضریح نیست، تن و بدنی داشت، لب و دهانی داشت، چشم داشت، سر داشت، دل داشت اما حالا باید عوض همهی اینها روبروی آهن بایستیم و با امام حرف بزنیم؟
من هم سیلی این خواهشم را چند سال پیش در کربلا خوردم، وقتی میگفتم من هم امام حسین میخواهم و یکی از هماتاقیهایم کلافه و عصبانی گفت: «امام هم یه عمری داشته، مطمئن باش شهید هم نمیشد به الانِ تو نمیرسید». و این زشتترین خبر عمرم شد.
شاید اگر بیبی یکی دو سال پیش از این، اینها را تعریف میکرد یک دل سیر گریه میکردم اما حالا گریه نمیکنم. خیلی کارشناسانه نگاه میکنم و مینشینم فکر میکنم آن قدیم ندیمها سهم آدمها از غیبت و ندیدن چقدر کمتر بوده. حالا که چشمها اینقدر حریص شدهاند برای دیدن، چقدر ندیده و چقدر محرومیم...
جمعه_ هفدهم مهر ۱۴۰۵ مقارن با نهم اکتبر ۲۰۲۶
Ali AshabiAli_Ashabi_-_Yek_Rooz.mp3
زمان:
حجم:
8M
خیلی فراموشی گرفتهام. نه اینکه فکر کنید لزوما فراموشیام از این جنس است که مثلاً یادم رفته باشد چیزی را کجا گذاشتهام، نه! فقط یادم رفته دیگر چیزی را دوست داشتم، یادم رفته چیزی میخواستم؛ مثل هفت اکتبر، مثل نام محمّد، مثل سوره اسراء شبهای جمعه...
و میدانید؟ موسیقی برای فراموش کاران و شدگانی چون من یادآوری خوبیست. تا فراموش نکنیم برای به یاد آوردن و دوست داشتن هیچوقت دیر نیست...
Meti TiriYekam_Dir_Shode_(_GandomMusic.ir_).mp3
زمان:
حجم:
9.6M
کمتر پیش میآید حرفهایمان را در فضای مجازی جستجو کنیم. اما من آن شب را خوب یادم هست. شبی که در فشار غربت فکر میکردم یعنی جز من هیچکس اینطور نیست؟ پس در اقدامی کودکانه حرفهایم را جستجو کردم و دیدم که بله! آنچه نوشتهام قسمتی از یک شعر است. شعری که «با دوییدم دوییدم دوییدم» شروع شده.
بارها و بارها شنیدمش و به نظرم آمد چقدر خوب است که جرأت کرد و خواست و گفت:
«بین من و من وایسا که به خودم نبازم».
آیا همچنان فکر میکنم مسأله ما اینجاست؟ خیر! ما از اینجا هم عبور کردهایم اما کاشکی به سلامت.
احساس می کنم چیزی در درون ماست که شدن و پیش آمدنش آنقدر دیر و سرکوب شده که دیگر حال و حوصلهی زمانبندی شدن نداریم. این «ما» یی که گفتم منظورم شاید فقط آدم هایی باشند که دچار شده اند و به این خاطر حالِ کتاب خواندن، مجموعه های طولانی را دنبال کردن یا زیادی پرداختن به جزئیات را ندارند.
حالا شما هی بیایید ضمن یادآوری چند بارهی سرانهی کتاب خوانی با معرفی یک کتاب خوب از فواید کتاب خواندن بگویید و خیال کنید که این به عنوان یک کج اندیشی و ایراد فکری باید اصلاح شود. برخی هم زحمت بکشند این را به ذوق مینی مالیسمی هدایت کنند و باور داشته باشند از وقتی ذوق ها سمت این مینی مالیسم بازی ها رفته، جهان رنگ و لعاب و زاویه و جزئیاتش را از دست داده است.
اما من هر چه کتاب و نوشته می خوانم به این نتیجه می رسم که اغلب نویسنده ها ما را در نظر نمی گیرند. گویا این روزها نویسنده های زیادی هستند که تصور می کنند با پر پیچ و خم کردنِ سوژه ی مد نظرشان یا آب بستن به جزئیات، می توانند آن را سوژه ای روایت خیز و یا زیست پذیر نشان دهند.
ما دیگر رمق نداریم. اجازه بدهید عجالتا این یک مورد را جزء بیماری های انسان معاصر فاکتور نکنیم. به نظر، نشان دادن جزئیات به کسی که هنوز در بهر زندگی نغلتیده کار بیهوده ای ست. این آدم های زمانبندی شده و زندگی کرده هستند که از جزئیاتِ بیشتر شما استقبال می کنند. آن ها آنقدر زیسته اند که می توانند ساعت ها مثل یک معما شما را دنبال کنند و با ذوقی وافر کشف تان کنند اما ما حوصله نداریم. ترجیح می دهیم خلاصه بخوانیم، مفید بگوییم، کوتاه بشنویم و به طور مختصر قضیه را زود فیصله بدهیم.
حالا دیگر به اندازه ی کافی دیرم شده است که بتوانم بگویم از بین ما لااقل من یکی محض امیدواری یا ناامیدی ام نمی نویسم اما کاش این نویسنده هایِ جزء دوستِ پر کارِ جویای امید از وجود ما خبر داشتند، مایی که ساکت بودیم..
دوشنبه_ بیستم مهر ماه ۱۴۰۵
همزمان دارم به دو مسئله فکر می کنم؛
اول اینکه آن هایی که رازمان را می فهمند، شریک جرم ما می شوند. وقتی ما نیستیم آن ها باید به جای ما در جایگاه قرار بگیرند و فعلِ کرده ی ما و نکرده ی خودشان را گردن بگیرند و به زمین و زمان حساب پس بدهند. هر چه باشد آن ها قلبِ امن یک راز بوده اند. از امشب بیشتر مراقب قلب های امن زندگی ام هستم و از آن هایی که رازهایم را به ایشان گفته ام عمیقا پوزش می طلبم چرا که آن ها را میان دو گزینه ی مردی و نامردیِ پر هزینه مخیر کرده ام در صورتی که می شد یک «غیر مطلعِ» بیرون بازی هم بود. بعد از این برای دانستن هیچ رازی به خدا اصرار نمی کنم. اصرار نمی کنم خدا چیزی از زمان به من بگوید. دانستن؛ شریک شدن است و من از خودم، از اینکه شریک و امانتدار خوبی باشم، مطمئن نیستم.
دوم؛ غزه است. غزه رازهای بزرگ زندگی مرا فاش کرد. حرف هایی که سال ها هیچ کجا نمی توانستم حتی در گوش کسی زمزمه کنم، با غزه گفتنی شدند. من می توانستم صدایم را یک صدا کنم و بلند از آن چیزی بگویم که قلبم را همچون اسید ذوب می کرد. اما بعد از آن اتفاق عجیب تری افتاد... من دیگر نتوانستم بنویسم، حتی از غزه. و هیچوقت نتوانستم بفهمم چرا بعد از آنکه رازهایمان به وقتش فاش می شود، ما دیگر نمی توانیم حرف بزنیم. و بعد از خودم می پرسم: «آیا ما برای رازهایمان هست که زنده مانده ایم؟». من که ادعای زیستنم نمی شود اما تو بگو، بدون رازهایمان چطور زنده بمانیم؟
و راستش را بخواهید برای چون منی که سالهاست منتظر هفت اکتبر بوده، و طبیعتا هفت اکتبر باید سکویِ بلندِ فریاد سخنان تابیده در قلبمان بوده باشد... حالا همین من چنان شده ام که می بینید. ما فکر می کنیم این ما هستیم که راز را کتمان می کنیم در صورتی که این رازها هستند که ما را می پوشانند. غزه مرا برهنه کرد. دیگر هیچ رازی برایم نمانده. هر چه که بود را گفتم. سخن دیگری نیست.
پنج شنبه_ بیست و سوم مهر ۱۴۰۵