عزیزا!
من را دیگر گله و شکایتی نیست اما کاش آن هنگام که اندوه را هدیهام میکردی، در بعد از ظهرِ تندِ نمایش و تقلید و تلقین، همزمانش بیینده و نظارهگر زندگیِ خلقت نقشم نمیزدی
و این چنین بود که دیگر نتوانستم هیچ داستان و کتاب و مکتوبی بخوانم
محلی حاضر شوم
قلمی را آزاد و رهاتر از هر راز بگردانم
گامی چند بردارم و همراهی برگزینم
و لبخند،
و لبخند و شادمانی هیچگاه در اعماق قلبم غرقاب نشد
لااقل دیدهام را ببند
چشمها را از من بگیر
و بگذار تنها و تنها به این بنگرم؛
که تمامی تاریکیها و جمله روزنههای بستهی آسمان و زمین، همه از کوریِ این چشمها میگذرند
مگر اینکه اینگونه بتوان میان ندیدن و نبودنت پلی زدن،
که جز این دیگر به تو مرا راهی نیست
پنج شنبه_ دوازدهم شهریور ۱۴۰۵
خودم هم باورم نمی شود دوباره می نویسم آنقدر که سکوت و نگفتن و ننوشتنم دارد برای خودم طولانی می شود. عجیب است اما؛ امشب فهمیدم هیچ چیز مثل یک راز نطق آدم را باز نمی کند. نمی دانم این سخن گفتن از سر تقلای راز سر بستهیِ درون سینه برای فاش شدن است یا از سر تلاش های مضاعف برای مخفی کردنش. شاید هم راز باید به مقصد و مقصودش برسد. در هر صورت می خواهم بگویم امشب یک راز فکر می کنم بزرگ را فهمیدم. شاید خیلی هم خاص و پیچیده به نظر نرسد، بهتر است به همان زبان عامیانه ی خودمان بگویم «راز شخصی». از همان هایی که هر وقت کم می آورند برای زدن طرف مقابل پیش چشمش می کشند. راز مربوط به یکی از شهدای بزرگ جنگ فعلی ست، یکی از شهدای شناخته شده. این ها را نمی گویم که راز را ذی قیمت کرده باشم. بگذریم... برایم جالب بود چرا هیچکس راز به این مهمی را فاش نکرد یا در این زمانهی کینه حتی دشمنانش آن را برای تخریب شهید به کار نبسته بودند. می دانی کی این راز را فهمیدم؟ درست وقتی که به این فکر می کردم «با این نگاه ها چه کنم؟ بعد از مرگم، رازهایم چه میشود؟». و همزمان دریافتم وقتی خدا بخواهد پرده بر راز زندگیات بنشاند هیچ تکنولوژی و شنودی نمی تواند رازت را فاش کند. حتی آنقدر که منِ ساکتِ پرت از همه جا را به پرتگاه سخن می کشاند که بیایم و بنویسم و حرف بزنم اما همزمانش دهانم می دوزد که بی آنکه جایی تعهد داده باشم خودم را ملزم بدانم آن را فاش نسازم و چیزی نگویم و دلیلش همینقدر ساده راضی ام کند که لابد اراده ای در کار است که تا به حال هیچکس آن را ندیده بود، یا که دیده اما شتر دیدی، ندیدی.
شنبه_ یازدهم مهر ماه ۱۴۰۵ مقارن با سوم اکتبر ۲۰۲۶
قبلاً اینجا خاطرهای از بیبی نقل کرده بودم. داستان از این قرار است آن قدیمها در کربلا زنی که روند وضع حملش سخت میشده، از منارههای حرم امام حسین برایش ذکر «یا قریب الفرج» میخواندند. جزئیاتی هم دارد که گفتنش اینجا طولانی میشود. این بار هم بیبی یک داستان دیگر از آن روزهای کربلا تعریف کرد. میگفت یک روز مردی را دیده که او را با شال سبز رنگی به ضریح حضرت عباس بستهاند. مردی هم کنارش، شاکی ایستاده بود. خادم هم میان این دو قرار گرفته بود. گویا به مردی که با شال سبز به ضریح وصل بوده، اتهام دزدی زدهاند و او باید قسم میخورده و میگفته «والله بالله بحق ابالفضل العباس ما شفت و ما بقت» یعنی به خدا قسم به حضرت عباس هم قسم که نه دیدم و نه دزدیدم. بیبی میگوید به محض اینکه این را گفت صدای دو سیلی آبدار را شنیدیم که روی صورت مرد نشست و خب فهمیدیم مرد دروغ گفته بود. میگوید اما دستی ندیدیم انگار که از غیب خورده باشد. متهم که حالا مجرم شناخته شده بعد از سیلی ها حسابی به خودش میپیچد. خادمها می گویند او را ببریم حرم امام حسین که دردش آنجا علاج میشود.
من از چشمها و زبان شنوندههای خاطرهی بیبی میفهمم که کسی داستان بیبی را باور نکرده است. دلیلِ اینطور فهمیدنم ساده است؛ چشمها بی تفاوت است و البته چون هیچکس جز بیبی این را برای ما تعریف نکرد و تنها راویاش خودِ شخص بیبی بود. انگار که هیچکس باور ندارد روزی نور این چنین ساده و صریح و بیپروا در زندگیها جریان داشت.
بیبی این را که میگوید اندکی به خودم حق میدهم که چرا زیارت اینقدر برایم سخت شده است. همیشه با نگاه های پر خواهش به زائران نگاه میکنم که چطور بلدند به ضریح نگاه کنند و با امام حرف بزنند. و من با خودم کلنجار میرفتم که امام ضریح نیست، تن و بدنی داشت، لب و دهانی داشت، چشم داشت، سر داشت، دل داشت اما حالا باید عوض همهی اینها روبروی آهن بایستیم و با امام حرف بزنیم؟
من هم سیلی این خواهشم را چند سال پیش در کربلا خوردم، وقتی میگفتم من هم امام حسین میخواهم و یکی از هماتاقیهایم کلافه و عصبانی گفت: «امام هم یه عمری داشته، مطمئن باش شهید هم نمیشد به الانِ تو نمیرسید». و این زشتترین خبر عمرم شد.
شاید اگر بیبی یکی دو سال پیش از این، اینها را تعریف میکرد یک دل سیر گریه میکردم اما حالا گریه نمیکنم. خیلی کارشناسانه نگاه میکنم و مینشینم فکر میکنم آن قدیم ندیمها سهم آدمها از غیبت و ندیدن چقدر کمتر بوده. حالا که چشمها اینقدر حریص شدهاند برای دیدن، چقدر ندیده و چقدر محرومیم...
جمعه_ هفدهم مهر ۱۴۰۵ مقارن با نهم اکتبر ۲۰۲۶
Ali AshabiAli_Ashabi_-_Yek_Rooz.mp3
زمان:
حجم:
8M
خیلی فراموشی گرفتهام. نه اینکه فکر کنید لزوما فراموشیام از این جنس است که مثلاً یادم رفته باشد چیزی را کجا گذاشتهام، نه! فقط یادم رفته دیگر چیزی را دوست داشتم، یادم رفته چیزی میخواستم؛ مثل هفت اکتبر، مثل نام محمّد، مثل سوره اسراء شبهای جمعه...
و میدانید؟ موسیقی برای فراموش کاران و شدگانی چون من یادآوری خوبیست. تا فراموش نکنیم برای به یاد آوردن و دوست داشتن هیچوقت دیر نیست...
Meti TiriYekam_Dir_Shode_(_GandomMusic.ir_).mp3
زمان:
حجم:
9.6M
کمتر پیش میآید حرفهایمان را در فضای مجازی جستجو کنیم. اما من آن شب را خوب یادم هست. شبی که در فشار غربت فکر میکردم یعنی جز من هیچکس اینطور نیست؟ پس در اقدامی کودکانه حرفهایم را جستجو کردم و دیدم که بله! آنچه نوشتهام قسمتی از یک شعر است. شعری که «با دوییدم دوییدم دوییدم» شروع شده.
بارها و بارها شنیدمش و به نظرم آمد چقدر خوب است که جرأت کرد و خواست و گفت:
«بین من و من وایسا که به خودم نبازم».
آیا همچنان فکر میکنم مسأله ما اینجاست؟ خیر! ما از اینجا هم عبور کردهایم اما کاشکی به سلامت.
احساس می کنم چیزی در درون ماست که شدن و پیش آمدنش آنقدر دیر و سرکوب شده که دیگر حال و حوصلهی زمانبندی شدن نداریم. این «ما» یی که گفتم منظورم شاید فقط آدم هایی باشند که دچار شده اند و به این خاطر حالِ کتاب خواندن، مجموعه های طولانی را دنبال کردن یا زیادی پرداختن به جزئیات را ندارند.
حالا شما هی بیایید ضمن یادآوری چند بارهی سرانهی کتاب خوانی با معرفی یک کتاب خوب از فواید کتاب خواندن بگویید و خیال کنید که این به عنوان یک کج اندیشی و ایراد فکری باید اصلاح شود. برخی هم زحمت بکشند این را به ذوق مینی مالیسمی هدایت کنند و باور داشته باشند از وقتی ذوق ها سمت این مینی مالیسم بازی ها رفته، جهان رنگ و لعاب و زاویه و جزئیاتش را از دست داده است.
اما من هر چه کتاب و نوشته می خوانم به این نتیجه می رسم که اغلب نویسنده ها ما را در نظر نمی گیرند. گویا این روزها نویسنده های زیادی هستند که تصور می کنند با پر پیچ و خم کردنِ سوژه ی مد نظرشان یا آب بستن به جزئیات، می توانند آن را سوژه ای روایت خیز و یا زیست پذیر نشان دهند.
ما دیگر رمق نداریم. اجازه بدهید عجالتا این یک مورد را جزء بیماری های انسان معاصر فاکتور نکنیم. به نظر، نشان دادن جزئیات به کسی که هنوز در بهر زندگی نغلتیده کار بیهوده ای ست. این آدم های زمانبندی شده و زندگی کرده هستند که از جزئیاتِ بیشتر شما استقبال می کنند. آن ها آنقدر زیسته اند که می توانند ساعت ها مثل یک معما شما را دنبال کنند و با ذوقی وافر کشف تان کنند اما ما حوصله نداریم. ترجیح می دهیم خلاصه بخوانیم، مفید بگوییم، کوتاه بشنویم و به طور مختصر قضیه را زود فیصله بدهیم.
حالا دیگر به اندازه ی کافی دیرم شده است که بتوانم بگویم از بین ما لااقل من یکی محض امیدواری یا ناامیدی ام نمی نویسم اما کاش این نویسنده هایِ جزء دوستِ پر کارِ جویای امید از وجود ما خبر داشتند، مایی که ساکت بودیم..
دوشنبه_ بیستم مهر ماه ۱۴۰۵
همزمان دارم به دو مسئله فکر می کنم؛
اول اینکه آن هایی که رازمان را می فهمند، شریک جرم ما می شوند. وقتی ما نیستیم آن ها باید به جای ما در جایگاه قرار بگیرند و فعلِ کرده ی ما و نکرده ی خودشان را گردن بگیرند و به زمین و زمان حساب پس بدهند. هر چه باشد آن ها قلبِ امن یک راز بوده اند. از امشب بیشتر مراقب قلب های امن زندگی ام هستم و از آن هایی که رازهایم را به ایشان گفته ام عمیقا پوزش می طلبم چرا که آن ها را میان دو گزینه ی مردی و نامردیِ پر هزینه مخیر کرده ام در صورتی که می شد یک «غیر مطلعِ» بیرون بازی هم بود. بعد از این برای دانستن هیچ رازی به خدا اصرار نمی کنم. اصرار نمی کنم خدا چیزی از زمان به من بگوید. دانستن؛ شریک شدن است و من از خودم، از اینکه شریک و امانتدار خوبی باشم، مطمئن نیستم.
دوم؛ غزه است. غزه رازهای بزرگ زندگی مرا فاش کرد. حرف هایی که سال ها هیچ کجا نمی توانستم حتی در گوش کسی زمزمه کنم، با غزه گفتنی شدند. من می توانستم صدایم را یک صدا کنم و بلند از آن چیزی بگویم که قلبم را همچون اسید ذوب می کرد. اما بعد از آن اتفاق عجیب تری افتاد... من دیگر نتوانستم بنویسم، حتی از غزه. و هیچوقت نتوانستم بفهمم چرا بعد از آنکه رازهایمان به وقتش فاش می شود، ما دیگر نمی توانیم حرف بزنیم. و بعد از خودم می پرسم: «آیا ما برای رازهایمان هست که زنده مانده ایم؟». من که ادعای زیستنم نمی شود اما تو بگو، بدون رازهایمان چطور زنده بمانیم؟
و راستش را بخواهید برای چون منی که سالهاست منتظر هفت اکتبر بوده، و طبیعتا هفت اکتبر باید سکویِ بلندِ فریاد سخنان تابیده در قلبمان بوده باشد... حالا همین من چنان شده ام که می بینید. ما فکر می کنیم این ما هستیم که راز را کتمان می کنیم در صورتی که این رازها هستند که ما را می پوشانند. غزه مرا برهنه کرد. دیگر هیچ رازی برایم نمانده. هر چه که بود را گفتم. سخن دیگری نیست.
پنج شنبه_ بیست و سوم مهر ۱۴۰۵
خدمت هر دوست و آشنایی که مرا می شناسد یا نمی شناسد؛ سلام.
می خواهم داستان «اصرار» را دوباره تعریف کنم؛ اینکه چه شد که اصرار را «اصرار» نام گذاشتند، چه شد که نوشتم و چه شد که دیگر ادامه اش ندادم.
آن هایی که قبلا خبرهای جمع آوری شدهی ماهانه ام را می خواندند می گفتند این خبرها و حاشیه هایش پر از اصرار است، و این طور بود که اسمش را گذاشتند: «اصرار»؛ اصرار به اینکه حادثه ای در حال وقوع است...
هر خبر منقول در اصرار، داستان و حکایتی داشت، رسالتی داشت. خبرها کنار هم حکایت یک صورت واحد و یگانه از نامی بودند که درصدد بودم آن را نشان بدهم، پس نوشتم...
شروع اصرار مصادف بود با هفت اکتبر. هر چه را یادم برود آن صبح دل انگیز را محال است فراموش کنم. صبحی که بالاخره نسیم، موافق وزید.
ما یک عالم حرف داشتیم برای گفتن، برای شدن. هفت اکتبر فکر کردیم چه قدر می شود گفت، چقدر می شود بشود. با غزه حوادث روی دور تند افتاده بودند. ما اگر می خواستیم هم نمی توانستیم تندرو نباشیم. غزه همه مان را به اجبار سوار کرده و از ما، از همه مان یک تندرویِ واقعی ساخته بود. همه بخواهند یا نخواهند ناچار بودند آن روی تندشان را نشان بدهند چه ما، چه آمریکا، چه اروپا. و هیچکس هر کجای عرصه هستی بیانتخاب و بیطرف نمانده بود. آمریکا مجبور بود ترامپ را انتخاب کند و اروپا چاره ای نداشت جز اینکه هر جا صدایی از غزه شنید با کتک و باتوم و گاز اشک آور و اخراج و هزار وسیلهی دیگر آن را ببندد. من یکی آنقدر تند رفتم که طبق حساب کتابِ «من حیث لا یحتسب» گمان بردم با قطار هفت اکتبر خیلی زود قرار است در سرزمین سرسبز تازه ای پای نهیم.
اما ناگهان قطار متوقف شد. البته این اصطلاح دقیقی نیست. درست آنست که بگویم قطار ترمز بدی گرفت. آنقدر که من از ته دل دعا کردم ای کاش با یک شئ خارجی تصادف می کردیم اما این طور توقف ناگهانی هم نداشتیم.
می دانید معنی توقف ناگهانی چه بود؟ یعنی ما با سرعت پیش می رفتیم که با آن ترمز ناگهانی به سرعت با خودِ قبل از هفت اکتبرمان تصادف کردیم.
ما مانده بودیم با حرف های ناگفته ای که حالا وسط ریخته بودیم، با یک خرمن وعده ای که به دل مان داده بودیم و قطاری که در یک قدمیِ سرزمین رویایی مان ترمز کشیده بود.
حالا زخمی تر از هر عملیات کربلای چهاری یک گوشه ای نقشه ی کربلای پنج را می کشیم، تا ورق دوباره برگردد. تا دوباره روی تند بیفتیم، تا از خودمان بیرون بزنیم، تا سرعت مان از سرعت هر قطاری بالا بزند، تا به پنج و شش اکتبر مبتلا نشویم. تا دیگر هیچ خواننده ای در حسرت رویاهای از دست رفته مان نخواند:
«دیگه نه میشه از این روزا گذشت
نه میشه که به عقب برگشت
پس چی میشن اون رویاهایی که از کودکی هامون اومدن باهامون؟»...
جمعه_ بیست و چهارم مهر ۱۴۰۵
Kian PourtorabKian_Pourtorab_-_Faramoushi-E_Mahz.mp3
زمان:
حجم:
11.4M
دیگه نه میشه از این روزا گذشت
نه میشه که به عقب برگشت
پس چی میشن اون رویاهایی که از کودکی هامون اومدن باهامون؟
شش عدد متن نوشته ام و میان هر شش تا در رفت و آمدم و هر بار یکی را ویرایش و چیزی کم یا اضافه میکنم. احساس میکنم برای چند نفر بودن ساخته شدهام اما از طرفی برای یک نفر هم کمم. فکر میکنم میشد همهی اینها را ترکیب کرد و یک رمان ساخت که هر شش نفر در آن حضور داشتند اما متاسفانه من آنقدر زنده نیستم که شخصیتهایم پا به پای هم قد بکشند بنابراین منصرف میشوم و فکر میکنم بهتر است یکی یکی متنها را به سرانجام برسانم.
با این توضیح برای مبتلایانی چون من که به حالت تهوعِ نوشتن دچار شدهاند؛
باید با کوتاه نوشتن انس گرفت.
برای آدمهای حالت تهوعیِ نوشتن این بهترین راه هست. اینطور دیرتر غرق میشویم.
سه شنبه_ بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵
کتری را روشن کرده و منتظر ایستادم آب جوش بیاید. یک لحظه یاد عصای موسی افتادم و ترسی که موسی از عصای مار شدهاش داشت و اینکه خدا گفت: ای موسی نترس که رسولان نزد من نمیهراسند.
فکر کردم چقدر حق داشت بترسد. معجزه خواستن شاید به نظر دست ما باشد اما وقتی معجزه رخ بدهد و عظمت و سایه رعبناکش روی سر آدمی بیفتد، تازه می فهمیم کار تا دوردستها از دست ما در رفته. آن موقع آن بیباکِ پر پروایی که اعجاز خدا را فراخوانده بود، بیش از همه میفهمد و تسلیم میشود که کار چقدر کار خداست.
خلاصه که ما شاید عمیقا میخواستیم همه چیز بهم بریزد اما معجزه هفت اکتبر که رخ داد تازه فهمیدیم در این بهم ریختگی، کنترل همه چیز از دست ما هم خارج میشود؛ مثلا احساست مان، واژههایمان، سرنوشت و حالاتمان...
من یکی هر چه احساس و واژه داشتم همه را از دست دادهام و از دور هر کجا را نگاه میکنم آنانی را میبینم که هر چه میکنند گویا باز هم کاری نکردهاند. آنها به هیچکس چیزی نمیگویند اما خودشان خوب میدانند شاکله چه اندازه از هم پاشیده.
حالا که نگاه میکنم فکر میکنم معجزه، آزمونِ وفاست؛ که ببینیم اگر پای قلبهایمان وسط نبود آیا باز هم منتظر میماندیم؟
مگر ما بدون قلبهامان چه بودیم؟
اما بودیم...مثل یعقوب.
و کاش من مثل یعقوب میآموختم اصرار را، که بگوید بوی یوسفم را میشنوم اگر کم خردم نخوانید، و از اینکه مرا دیوانهای بیدل بخوانند، نمیهراسیدم.
سه شنبه_ بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵