Meti TiriYekam_Dir_Shode_(_GandomMusic.ir_).mp3
زمان:
حجم:
9.6M
کمتر پیش میآید حرفهایمان را در فضای مجازی جستجو کنیم. اما من آن شب را خوب یادم هست. شبی که در فشار غربت فکر میکردم یعنی جز من هیچکس اینطور نیست؟ پس در اقدامی کودکانه حرفهایم را جستجو کردم و دیدم که بله! آنچه نوشتهام قسمتی از یک شعر است. شعری که «با دوییدم دوییدم دوییدم» شروع شده.
بارها و بارها شنیدمش و به نظرم آمد چقدر خوب است که جرأت کرد و خواست و گفت:
«بین من و من وایسا که به خودم نبازم».
آیا همچنان فکر میکنم مسأله ما اینجاست؟ خیر! ما از اینجا هم عبور کردهایم اما کاشکی به سلامت.
احساس می کنم چیزی در درون ماست که شدن و پیش آمدنش آنقدر دیر و سرکوب شده که دیگر حال و حوصلهی زمانبندی شدن نداریم. این «ما» یی که گفتم منظورم شاید فقط آدم هایی باشند که دچار شده اند و به این خاطر حالِ کتاب خواندن، مجموعه های طولانی را دنبال کردن یا زیادی پرداختن به جزئیات را ندارند.
حالا شما هی بیایید ضمن یادآوری چند بارهی سرانهی کتاب خوانی با معرفی یک کتاب خوب از فواید کتاب خواندن بگویید و خیال کنید که این به عنوان یک کج اندیشی و ایراد فکری باید اصلاح شود. برخی هم زحمت بکشند این را به ذوق مینی مالیسمی هدایت کنند و باور داشته باشند از وقتی ذوق ها سمت این مینی مالیسم بازی ها رفته، جهان رنگ و لعاب و زاویه و جزئیاتش را از دست داده است.
اما من هر چه کتاب و نوشته می خوانم به این نتیجه می رسم که اغلب نویسنده ها ما را در نظر نمی گیرند. گویا این روزها نویسنده های زیادی هستند که تصور می کنند با پر پیچ و خم کردنِ سوژه ی مد نظرشان یا آب بستن به جزئیات، می توانند آن را سوژه ای روایت خیز و یا زیست پذیر نشان دهند.
ما دیگر رمق نداریم. اجازه بدهید عجالتا این یک مورد را جزء بیماری های انسان معاصر فاکتور نکنیم. به نظر، نشان دادن جزئیات به کسی که هنوز در بهر زندگی نغلتیده کار بیهوده ای ست. این آدم های زمانبندی شده و زندگی کرده هستند که از جزئیاتِ بیشتر شما استقبال می کنند. آن ها آنقدر زیسته اند که می توانند ساعت ها مثل یک معما شما را دنبال کنند و با ذوقی وافر کشف تان کنند اما ما حوصله نداریم. ترجیح می دهیم خلاصه بخوانیم، مفید بگوییم، کوتاه بشنویم و به طور مختصر قضیه را زود فیصله بدهیم.
حالا دیگر به اندازه ی کافی دیرم شده است که بتوانم بگویم از بین ما لااقل من یکی محض امیدواری یا ناامیدی ام نمی نویسم اما کاش این نویسنده هایِ جزء دوستِ پر کارِ جویای امید از وجود ما خبر داشتند، مایی که ساکت بودیم..
دوشنبه_ بیستم مهر ماه ۱۴۰۵
همزمان دارم به دو مسئله فکر می کنم؛
اول اینکه آن هایی که رازمان را می فهمند، شریک جرم ما می شوند. وقتی ما نیستیم آن ها باید به جای ما در جایگاه قرار بگیرند و فعلِ کرده ی ما و نکرده ی خودشان را گردن بگیرند و به زمین و زمان حساب پس بدهند. هر چه باشد آن ها قلبِ امن یک راز بوده اند. از امشب بیشتر مراقب قلب های امن زندگی ام هستم و از آن هایی که رازهایم را به ایشان گفته ام عمیقا پوزش می طلبم چرا که آن ها را میان دو گزینه ی مردی و نامردیِ پر هزینه مخیر کرده ام در صورتی که می شد یک «غیر مطلعِ» بیرون بازی هم بود. بعد از این برای دانستن هیچ رازی به خدا اصرار نمی کنم. اصرار نمی کنم خدا چیزی از زمان به من بگوید. دانستن؛ شریک شدن است و من از خودم، از اینکه شریک و امانتدار خوبی باشم، مطمئن نیستم.
دوم؛ غزه است. غزه رازهای بزرگ زندگی مرا فاش کرد. حرف هایی که سال ها هیچ کجا نمی توانستم حتی در گوش کسی زمزمه کنم، با غزه گفتنی شدند. من می توانستم صدایم را یک صدا کنم و بلند از آن چیزی بگویم که قلبم را همچون اسید ذوب می کرد. اما بعد از آن اتفاق عجیب تری افتاد... من دیگر نتوانستم بنویسم، حتی از غزه. و هیچوقت نتوانستم بفهمم چرا بعد از آنکه رازهایمان به وقتش فاش می شود، ما دیگر نمی توانیم حرف بزنیم. و بعد از خودم می پرسم: «آیا ما برای رازهایمان هست که زنده مانده ایم؟». من که ادعای زیستنم نمی شود اما تو بگو، بدون رازهایمان چطور زنده بمانیم؟
و راستش را بخواهید برای چون منی که سالهاست منتظر هفت اکتبر بوده، و طبیعتا هفت اکتبر باید سکویِ بلندِ فریاد سخنان تابیده در قلبمان بوده باشد... حالا همین من چنان شده ام که می بینید. ما فکر می کنیم این ما هستیم که راز را کتمان می کنیم در صورتی که این رازها هستند که ما را می پوشانند. غزه مرا برهنه کرد. دیگر هیچ رازی برایم نمانده. هر چه که بود را گفتم. سخن دیگری نیست.
پنج شنبه_ بیست و سوم مهر ۱۴۰۵
خدمت هر دوست و آشنایی که مرا می شناسد یا نمی شناسد؛ سلام.
می خواهم داستان «اصرار» را دوباره تعریف کنم؛ اینکه چه شد که اصرار را «اصرار» نام گذاشتند، چه شد که نوشتم و چه شد که دیگر ادامه اش ندادم.
آن هایی که قبلا خبرهای جمع آوری شدهی ماهانه ام را می خواندند می گفتند این خبرها و حاشیه هایش پر از اصرار است، و این طور بود که اسمش را گذاشتند: «اصرار»؛ اصرار به اینکه حادثه ای در حال وقوع است...
هر خبر منقول در اصرار، داستان و حکایتی داشت، رسالتی داشت. خبرها کنار هم حکایت یک صورت واحد و یگانه از نامی بودند که درصدد بودم آن را نشان بدهم، پس نوشتم...
شروع اصرار مصادف بود با هفت اکتبر. هر چه را یادم برود آن صبح دل انگیز را محال است فراموش کنم. صبحی که بالاخره نسیم، موافق وزید.
ما یک عالم حرف داشتیم برای گفتن، برای شدن. هفت اکتبر فکر کردیم چه قدر می شود گفت، چقدر می شود بشود. با غزه حوادث روی دور تند افتاده بودند. ما اگر می خواستیم هم نمی توانستیم تندرو نباشیم. غزه همه مان را به اجبار سوار کرده و از ما، از همه مان یک تندرویِ واقعی ساخته بود. همه بخواهند یا نخواهند ناچار بودند آن روی تندشان را نشان بدهند چه ما، چه آمریکا، چه اروپا. و هیچکس هر کجای عرصه هستی بیانتخاب و بیطرف نمانده بود. آمریکا مجبور بود ترامپ را انتخاب کند و اروپا چاره ای نداشت جز اینکه هر جا صدایی از غزه شنید با کتک و باتوم و گاز اشک آور و اخراج و هزار وسیلهی دیگر آن را ببندد. من یکی آنقدر تند رفتم که طبق حساب کتابِ «من حیث لا یحتسب» گمان بردم با قطار هفت اکتبر خیلی زود قرار است در سرزمین سرسبز تازه ای پای نهیم.
اما ناگهان قطار متوقف شد. البته این اصطلاح دقیقی نیست. درست آنست که بگویم قطار ترمز بدی گرفت. آنقدر که من از ته دل دعا کردم ای کاش با یک شئ خارجی تصادف می کردیم اما این طور توقف ناگهانی هم نداشتیم.
می دانید معنی توقف ناگهانی چه بود؟ یعنی ما با سرعت پیش می رفتیم که با آن ترمز ناگهانی به سرعت با خودِ قبل از هفت اکتبرمان تصادف کردیم.
ما مانده بودیم با حرف های ناگفته ای که حالا وسط ریخته بودیم، با یک خرمن وعده ای که به دل مان داده بودیم و قطاری که در یک قدمیِ سرزمین رویایی مان ترمز کشیده بود.
حالا زخمی تر از هر عملیات کربلای چهاری یک گوشه ای نقشه ی کربلای پنج را می کشیم، تا ورق دوباره برگردد. تا دوباره روی تند بیفتیم، تا از خودمان بیرون بزنیم، تا سرعت مان از سرعت هر قطاری بالا بزند، تا به پنج و شش اکتبر مبتلا نشویم. تا دیگر هیچ خواننده ای در حسرت رویاهای از دست رفته مان نخواند:
«دیگه نه میشه از این روزا گذشت
نه میشه که به عقب برگشت
پس چی میشن اون رویاهایی که از کودکی هامون اومدن باهامون؟»...
جمعه_ بیست و چهارم مهر ۱۴۰۵
Kian PourtorabKian_Pourtorab_-_Faramoushi-E_Mahz.mp3
زمان:
حجم:
11.4M
دیگه نه میشه از این روزا گذشت
نه میشه که به عقب برگشت
پس چی میشن اون رویاهایی که از کودکی هامون اومدن باهامون؟
شش عدد متن نوشته ام و میان هر شش تا در رفت و آمدم و هر بار یکی را ویرایش و چیزی کم یا اضافه میکنم. احساس میکنم برای چند نفر بودن ساخته شدهام اما از طرفی برای یک نفر هم کمم. فکر میکنم میشد همهی اینها را ترکیب کرد و یک رمان ساخت که هر شش نفر در آن حضور داشتند اما متاسفانه من آنقدر زنده نیستم که شخصیتهایم پا به پای هم قد بکشند بنابراین منصرف میشوم و فکر میکنم بهتر است یکی یکی متنها را به سرانجام برسانم.
با این توضیح برای مبتلایانی چون من که به حالت تهوعِ نوشتن دچار شدهاند؛
باید با کوتاه نوشتن انس گرفت.
برای آدمهای حالت تهوعیِ نوشتن این بهترین راه هست. اینطور دیرتر غرق میشویم.
سه شنبه_ بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵
کتری را روشن کرده و منتظر ایستادم آب جوش بیاید. یک لحظه یاد عصای موسی افتادم و ترسی که موسی از عصای مار شدهاش داشت و اینکه خدا گفت: ای موسی نترس که رسولان نزد من نمیهراسند.
فکر کردم چقدر حق داشت بترسد. معجزه خواستن شاید به نظر دست ما باشد اما وقتی معجزه رخ بدهد و عظمت و سایه رعبناکش روی سر آدمی بیفتد، تازه می فهمیم کار تا دوردستها از دست ما در رفته. آن موقع آن بیباکِ پر پروایی که اعجاز خدا را فراخوانده بود، بیش از همه میفهمد و تسلیم میشود که کار چقدر کار خداست.
خلاصه که ما شاید عمیقا میخواستیم همه چیز بهم بریزد اما معجزه هفت اکتبر که رخ داد تازه فهمیدیم در این بهم ریختگی، کنترل همه چیز از دست ما هم خارج میشود؛ مثلا احساست مان، واژههایمان، سرنوشت و حالاتمان...
من یکی هر چه احساس و واژه داشتم همه را از دست دادهام و از دور هر کجا را نگاه میکنم آنانی را میبینم که هر چه میکنند گویا باز هم کاری نکردهاند. آنها به هیچکس چیزی نمیگویند اما خودشان خوب میدانند شاکله چه اندازه از هم پاشیده.
حالا که نگاه میکنم فکر میکنم معجزه، آزمونِ وفاست؛ که ببینیم اگر پای قلبهایمان وسط نبود آیا باز هم منتظر میماندیم؟
مگر ما بدون قلبهامان چه بودیم؟
اما بودیم...مثل یعقوب.
و کاش من مثل یعقوب میآموختم اصرار را، که بگوید بوی یوسفم را میشنوم اگر کم خردم نخوانید، و از اینکه مرا دیوانهای بیدل بخوانند، نمیهراسیدم.
سه شنبه_ بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵
روی صندلی نمازش نشسته بود، من هم زمین کنار پایش. از مادرهای نگران گفت و پرسیدم: شما هم؟ و گفت: بله خیلی. سعی کردم توضیح بدهم که نگرانم نباشد اما خودم هم باور داشتم خیلی زیاد حق دارد. خواستم از نگرانیاش بیشتر بگوید. توضیح داد که برای روزهای بعد از خودشان نگران من است. اینکه میخواهد مرا به چه کسی بسپارد؟ و بعد گفت خیلی که فکر میکنم در آخر از سر درماندگی با خودم میگویم: ولش کن. از آن دنیا برایش دعا میکنم و بعد تکمیلش میکند: ولی من تو را به خدا سپردهام.
اینها را که میگوید از فرط شادی دوست دارم این را مثل تابلوی اعلانات روی پیشانیام مهر کنم تا هر کجا رفتم همه بدانند «مادرم مرا به خدا سپرده است و من یادگاری بیپایان دعایش را دارم». متعهدتر از جناب مادر میشناسید؟ او که وقتی نیست هم طناب دعایش را بالای چاه جا میگذارد و از همین حالا قول میدهد برای بعد از نبودنش هم چارهی دعا دارد.
مادر نیستم اما کاش مادرم میدانست اینکه دامان دعایش را از این دنیا تا آن دنیا برایم پهن میکند به منِ محرومِ خُرد محضرش میفهماند مادریاش تا کجاست مادر... و راه که برای رفتن چقدر دشوار است.
سه شنبه_ بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵
1_5007832788 (1).pdf
حجم:
108.3K
اگر اشتباه نکنم این را بهار ۱۴۰۲ نوشتم. اینجا از خمینی کودکیام گفتم و از وضعیتی که از آن گله داشتم، پس نوشتم:
«الان هرکسی میخواد باشه، باید حرف بزنه. واقعا چرا هر چیز به «حرف» زنده ست؟ تا وقتی کسی حرف بزنه هست، حرف نزنه نیست؟ من حرف میزنم پس هستم. یعنی حرف زدن با بودن و حرف نزدن با نبودن یکی گرفته میشه. چرا انقدر از همدیگه حرف میخوایم؟ چرا وقتی هم میگیم نه مسئله ما حرف زدن نیست مسئله ما زندگی کردنه آخرش میبینی یه گفتگوکده ی بزرگ راه انداختیم و اسمش رو گذاشتیم جهان و خونه؟
رهبرش اگه چند سال حرف نزنه دیگه نیست. وجودش واسه همه به حرف بسته ست. اصلا کسی نمیتونه خامنه ای ساکت رو بفهمه. خامنه ای وقتی هست که چیزی بگه تا بعضی ها باهاش فکر کنن، بعضی ها فحش بدن، بعضی ها دنبال حرف هاش برن. کلا انگار ملاتِ هرچیزی شده حرف. طرف وقتی واسمون هست که حرف بزنه. تا اونجا که حرف که میزنه بعد بیاد توضیح بده که حرفای من تکراری نیست».
اینجا فکر نمیکردم سه سال بعد قرار است جهان کن فیکون شود، خامنهای در دسترس شهید شود، رهبر بعدی از پشت پرده با ما سخن بگوید و صهیونیستهای پرت گمان ببرند این وضع برای ما غریبه است و به خیال خودشان کنایه بزنند «رهبرتان امام غایب سیزدهم شده است و بیشتر ساکت است و او را نمیبینید» و در تکملهاش او چنان به سکوت رفت که وصیتنامهاش را هم تا اطلاع ثانوی با خود برد.
خواستم بگویم این همانی بود که ما انتظارش را میکشیدیم پس سرزشِ چه میکنند که ما خود این وقت را به اصرار و التماس فراخوانده بودیم؟
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
پنج شنبه_ سی مهر ۱۴۰۵
بحث چپ و راست بالا گرفته است، من که چندان سر در نمی آورم و راستش فکر میکنم «نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی» کار خودش را کرده است که ما هرچه فهمیدیم همه جمهوری اسلامی بود.
حس تاریخ به من میگوید هر بار که صدای چپ یا راست بلندتر میشود باید منتظر یک انقلاب تازه بود، منتظر راه سوم، منتظر چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.
می خواهند همه چیز را پای چپ و راست تمام کنند اما نه! بالاخره انقلاب برای سوار کردن حیران های تاریخ از راه میرسد.
جهان یک عالم حیران دارد با انقلابی که نوید آمدنش چه شنیدنیست.
سه شنبه_ پنجم آبان ۱۴۰۵
خودم هم باورم نمیشود از شدت اینکه اگر یعقوب بویاییاش را هم از دست میداد با کدام حواسش دنبال یوسف می گشت، بیخواب شوم.
بریده بریده میخوابم و فکر میکنم کلیدش کجاست؟ وقتی تک به تک حواسمان از کار میافتد با کدام حواس رد حقیقتمان را دنبال کنیم؟
حالا دیگر معلوم است؛ همه حواسم از کار افتاده.
مدام با خودم میگویم «باید خیلی درد داشته باشد» اما میخندم و بعد فکر میکنم اینکه میخندم هم قوز بالا قوز است. جدیتر از درد داشتن، حس نکردنِ دردِ رفته است.
از گریه هم عاجز شدهام.
اینکه بوی غذا را می فهمم اما دیگر دنبال خبری نیستم، فکریام کرده.
میخواهم از استعاره شدنش به خدا پناه ببرم و التماس کنم حالا که حواسم نیست راستی راستی کور و کر بویم کند که مجبور نباشم حداقل پیش خودم فکر کنم آیا من میزبان خوب حوادث نبودهام که حوادث دیگر نسیم خبرشان را سراغم نفرستادهاند؟
به این یکی نمیتوانم خیلی فکر کنم. فکر که میکنم صدای یعقوب در گوشم میپیچد که «لا تیأسوا من روح الله». آن هم به برادران یوسف که حقیقتشان را به چاه سپرده بودند. فکرِ اینکه من هم باید در این سفر تا دهانهی چاه میرفتم و از خودم میپرسیدم «راست بگو! تو در این ماجرا دست داشتی؟» بیشتر نابودم میکند.
اما گویا باز هم چارهای نیست. شاید حواس ششم، یا نمیدانم شاید هم هفتم من همین باشد؛ «اصرار».
چاره چیست؟ مگر آنکه اصرار...
سه شنبه_ پنجم آبان ۱۴۰۵
زنک صهیونیست نوشت: دعای امروز من موفقیت ایشونه (نتانیاهو) اما در نهایت این تنها ارادهی خداونده که تحقق پیدا خواهد کرد.
کارشناسان زیادی داریم که از اسرائیل میگویند اما کاش یک نفر توضیح میداد یا دستکم طرح مسأله میکرد که چرا ما و صهیونیستها اینقدر شبیه به هم حرف میزنیم.
دیانت و زبانی وسط است که آن صهیونیست خون آشام با سابقهی نسل کشیِ بر خط باز هم خود را در دایرهی آن میبیند و شرم ندارد از ارادهی الهی و توکل چیزی ببافد.
دیانتِ ما پر خطر نیست. پر خطر نیست که ما را با جلادانِ بی صفت همزبان کرده.
من از خطر مرگ حرف نمیزنم که مرگخواهی مثل همیشه پاسخ ثابت من باشد. خطرناکتر و دردناکتر از مرگ تغییر زبان است؛
اینکه چیز دیگری باشیم و جور دیگری حرف بزنیم؛ این غایب بزرگ و خواستهی بدیهی و به حق این روزهای ماست.
چهارشنبه_ ششم آبان ۱۴۰۵