eitaa logo
این روزها...
54 دنبال‌کننده
10 عکس
2 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
Kian PourtorabKian_Pourtorab_-_Faramoushi-E_Mahz.mp3
زمان: حجم: 11.4M
دیگه نه میشه از این روزا گذشت نه میشه که به عقب برگشت پس چی میشن اون رویاهایی که از کودکی هامون اومدن باهامون؟
شش عدد متن نوشته ام و میان هر شش تا در رفت و آمدم و هر بار یکی را ویرایش و چیزی کم یا اضافه می‌کنم. احساس می‌کنم برای چند نفر بودن ساخته شده‌ام اما از طرفی برای یک نفر هم کمم. فکر می‌کنم می‌شد همه‌ی این‌ها را ترکیب کرد و یک رمان ساخت که هر شش نفر در آن حضور داشتند اما متاسفانه من آنقدر زنده نیستم که شخصیت‌هایم پا به پای هم قد بکشند بنابراین منصرف می‌شوم و فکر می‌کنم بهتر است یکی یکی متن‌ها را به سرانجام برسانم. با این توضیح برای مبتلایانی چون من که به حالت تهوعِ نوشتن دچار شده‌اند؛ باید با کوتاه نوشتن انس گرفت. برای آدم‌های حالت تهوعیِ نوشتن این بهترین راه هست. اینطور دیرتر غرق می‌شویم. سه شنبه_ بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵
کتری را روشن کرده و منتظر ایستادم آب جوش بیاید. یک لحظه یاد عصای موسی افتادم و ترسی که موسی از عصای مار شده‌اش داشت و اینکه خدا گفت: ای موسی نترس که رسولان نزد من نمی‌هراسند. فکر کردم چقدر حق داشت بترسد. معجزه خواستن شاید به نظر دست ما باشد اما وقتی معجزه رخ بدهد و عظمت و سایه رعب‌ناکش روی سر آدمی بیفتد، تازه می فهمیم کار تا دوردست‌ها از دست ما در رفته. آن موقع آن بی‌باکِ پر پروایی که اعجاز خدا را فراخوانده بود، بیش از همه می‌فهمد و تسلیم می‌شود که کار چقدر کار خداست. خلاصه که ما شاید عمیقا می‌خواستیم همه چیز بهم بریزد اما معجزه هفت اکتبر که رخ داد تازه فهمیدیم در این بهم ریختگی، کنترل همه چیز از دست ما هم خارج می‌شود؛ مثلا احساست مان، واژه‌هایمان، سرنوشت و حالات‌مان... من یکی هر چه احساس و واژه داشتم همه را از دست داده‌ام و از دور هر کجا را نگاه می‌کنم آنانی را می‌بینم که هر چه می‌کنند گویا باز هم کاری نکرده‌اند. آن‌ها به هیچکس چیزی نمی‌گویند اما خودشان خوب می‌دانند شاکله چه اندازه از هم پاشیده‌. حالا که نگاه می‌کنم فکر می‌کنم معجزه، آزمونِ وفاست؛ که ببینیم اگر پای قلب‌هایمان وسط نبود آیا باز هم منتظر می‌ماندیم؟ مگر ما بدون قلب‌هامان چه بودیم؟ اما بودیم...مثل یعقوب. و کاش من مثل یعقوب می‌آموختم اصرار را، که بگوید بوی یوسفم را می‌شنوم اگر کم خردم نخوانید، و از اینکه مرا دیوانه‌ای بی‌دل بخوانند، نمی‌هراسیدم. سه شنبه_ بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵
روی صندلی نمازش نشسته بود، من هم زمین کنار پایش. از مادرهای نگران گفت و پرسیدم: شما هم؟ و گفت: بله خیلی. سعی کردم توضیح بدهم که نگرانم نباشد اما خودم هم باور داشتم خیلی زیاد حق دارد. خواستم از نگرانی‌اش بیشتر بگوید. توضیح داد که برای روزهای بعد از خودشان نگران من است. اینکه می‌خواهد مرا به چه کسی بسپارد؟ و بعد گفت خیلی که فکر می‌کنم در آخر از سر درماندگی با خودم می‌گویم: ولش کن. از آن دنیا برایش دعا می‌کنم و بعد تکمیلش می‌کند: ولی من تو را به خدا سپرده‌ام. این‌ها را که می‌گوید از فرط شادی دوست دارم این را مثل تابلوی اعلانات روی پیشانی‌ام مهر کنم تا هر کجا رفتم همه بدانند «مادرم مرا به خدا سپرده است و من یادگاری بی‌پایان دعایش را دارم». متعهدتر از جناب مادر می‌شناسید؟ او که وقتی نیست هم طناب دعایش را بالای چاه جا می‌گذارد و از همین حالا قول می‌دهد برای بعد از نبودنش هم چاره‌ی دعا دارد. مادر نیستم اما کاش مادرم می‌دانست اینکه دامان دعایش را از این دنیا تا آن دنیا برایم پهن می‌کند به منِ محرومِ خُرد محضرش می‌فهماند مادری‌اش تا کجاست مادر... و راه که برای رفتن چقدر دشوار است. سه شنبه_ بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵
1_5007832788 (1).pdf
حجم: 108.3K
اگر اشتباه نکنم این را بهار ۱۴۰۲ نوشتم. اینجا از خمینی کودکی‌ام گفتم و از وضعیتی که از آن گله داشتم، پس نوشتم: «الان هرکسی میخواد باشه، باید حرف بزنه. واقعا چرا هر چیز به «حرف» زنده ست؟ تا وقتی کسی حرف بزنه هست، حرف نزنه نیست؟ من حرف میزنم پس هستم. یعنی حرف زدن با بودن و حرف نزدن با نبودن یکی گرفته میشه. چرا انقدر از همدیگه حرف میخوایم؟ چرا وقتی هم میگیم نه مسئله ما حرف زدن نیست مسئله ما زندگی کردنه آخرش میبینی یه گفتگوکده ی بزرگ راه انداختیم و اسمش رو گذاشتیم جهان و خونه؟ رهبرش اگه چند سال حرف نزنه دیگه نیست. وجودش واسه همه به حرف بسته ست. اصلا کسی نمیتونه خامنه ای ساکت رو بفهمه. خامنه ای وقتی هست که چیزی بگه تا بعضی ها باهاش فکر کنن، بعضی ها فحش بدن، بعضی ها دنبال حرف هاش برن. کلا انگار ملاتِ هرچیزی شده حرف. طرف وقتی واسمون هست که حرف بزنه. تا اونجا که حرف که میزنه بعد بیاد توضیح بده که حرفای من تکراری نیست». اینجا فکر نمی‌کردم سه سال بعد قرار است جهان کن فیکون شود، خامنه‌ای در دسترس شهید شود، رهبر بعدی از پشت پرده با ما سخن بگوید و صهیونیست‌های پرت گمان ببرند این وضع برای ما غریبه است و به خیال خودشان کنایه بزنند «رهبرتان امام غایب سیزدهم شده است و بیشتر ساکت است و او را نمی‌بینید» و در تکمله‌اش او چنان به سکوت رفت که وصیت‌نامه‌اش را هم تا اطلاع ثانوی با خود برد. خواستم بگویم این همانی بود که ما انتظارش را می‌کشیدیم پس سرزشِ چه می‌کنند که ما خود این وقت را به اصرار و التماس فراخوانده بودیم؟ گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود پنج شنبه_ سی مهر ۱۴۰۵
بحث چپ و راست بالا گرفته است، من که چندان سر در نمی آورم و راستش فکر می‌کنم «نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی» کار خودش را کرده است که ما هرچه فهمیدیم همه جمهوری اسلامی بود. حس تاریخ به من می‌گوید هر بار که صدای چپ یا راست بلندتر می‌شود باید منتظر یک انقلاب تازه بود، منتظر راه سوم، منتظر چیزی که شبیه هیچ چیز نیست. می خواهند همه چیز را پای چپ و راست تمام کنند اما نه! بالاخره انقلاب‌ برای سوار کردن حیران های تاریخ از راه می‌رسد. جهان یک عالم حیران دارد با انقلابی که نوید آمدنش چه شنیدنی‌ست‌‌. سه شنبه_ پنجم آبان ۱۴۰۵
خودم هم باورم نمی‌شود از شدت اینکه اگر یعقوب بویایی‌اش را هم از دست می‌داد با کدام حواسش دنبال یوسف می گشت، بی‌خواب شوم. بریده بریده می‌خوابم و فکر می‌کنم کلیدش کجاست؟ وقتی تک به تک حواس‌مان از کار می‌افتد با کدام حواس رد حقیقت‌مان را دنبال کنیم؟ حالا دیگر معلوم است؛ همه حواسم از کار افتاده. مدام با خودم می‌گویم «باید خیلی درد داشته باشد» اما می‌خندم و بعد فکر می‌کنم اینکه می‌خندم هم قوز بالا قوز است. جدی‌تر از درد داشتن، حس نکردنِ دردِ رفته است. از گریه هم عاجز شده‌ام. اینکه بوی غذا را می فهمم اما دیگر دنبال خبری نیستم، فکری‌ام کرده. می‌خواهم از استعاره شدنش به خدا پناه ببرم و التماس کنم حالا که حواسم نیست راستی راستی کور و کر بویم کند که مجبور نباشم حداقل پیش خودم فکر کنم آیا من میزبان خوب حوادث نبوده‌ام که حوادث دیگر نسیم خبرشان را سراغم نفرستاده‌اند؟ به این یکی نمی‌توانم خیلی فکر کنم. فکر که می‌کنم صدای یعقوب در گوشم می‌پیچد که «لا تیأسوا من روح الله». آن هم به برادران یوسف که حقیقت‌شان را به چاه سپرده‌ بودند. فکرِ اینکه من هم باید در این سفر تا دهانه‌ی چاه می‌رفتم و از خودم می‌پرسیدم «راست بگو! تو در این ماجرا دست داشتی؟» بیشتر نابودم می‌کند. اما گویا باز هم چاره‌ای نیست. شاید حواس ششم، یا نمی‌دانم شاید هم هفتم من همین باشد؛ «اصرار». چاره چیست؟ مگر آنکه اصرار... سه شنبه_ پنجم آبان ۱۴۰۵
زنک صهیونیست نوشت: دعای امروز من موفقیت ایشونه (نتانیاهو) اما در نهایت این تنها اراده‌ی خداونده که تحقق پیدا خواهد کرد. کارشناسان زیادی داریم که از اسرائیل می‌گویند اما کاش یک نفر توضیح می‌داد یا دستکم طرح مسأله می‌کرد که چرا ما و صهیونیست‌ها اینقدر شبیه به هم حرف می‌زنیم. دیانت و زبانی وسط است که آن صهیونیست خون آشام با سابقه‌ی نسل کشیِ بر خط باز هم خود را در دایره‌ی آن می‌بیند و شرم ندارد از اراده‌ی الهی و توکل چیزی ببافد. دیانتِ ما پر خطر نیست. پر خطر نیست که ما را با جلادانِ بی صفت همزبان کرده. من از خطر مرگ حرف نمی‌زنم که مرگ‌خواهی مثل همیشه پاسخ ثابت من باشد. خطرناک‌تر و دردناک‌تر از مرگ تغییر زبان است؛ اینکه چیز دیگری باشیم و جور دیگری حرف بزنیم؛ این غایب بزرگ و خواسته‌ی بدیهی و به حق این روزهای ماست. چهارشنبه_ ششم آبان ۱۴۰۵