گفت حس الانتو توصیف کن بهش گفتم
انگار زانوم روی فرش ساییده شده . کف دستم روی آسفالت کشیده شده انگار چون شلوار بلند نپوشیدم . موقع سُر خوردن از قلعه بادی ، پاهام زخم شده مثل وقت هایی که با کله میرفتیم پارک و به زور میخواستم از بارفیکس آویزون شم و بعدش دستام پینه میزد .
شایدم مثل بریده شدن پوست با کاغذ
𓂃 ᥲ ᥣі𝗍𝗍ᥣᥱ 𝗀іrᥣ ᥕһ᥆ ᥲᥣᥕᥲᥡs sᥲіძ sһᥱ ᥕᥲs 𝗀᥆ᥒᥒᥲ ᥣᥱᥲ᥎ᥱ, ᑲᥙ𝗍 sһᥱ ᥒᥱ᥎ᥱr ძіძ. sһᥱ ȷᥙs𝗍 sᥲіძ sһᥱ ᥕᥲs 𝗀᥆ᥒᥒᥲ ᥣᥱᥲ᥎ᥱ. 𓂃💭
کاش میشد صدات رو توی شیشههای بلوری زندانی کرد، نگاهت رو قاب گرفت و روی دیوار اتاق آویزون کرد.
دلم میخواد عطرت رو لای صفحات کتابهای قدیمی پنهان کنم، اسمت رو روی آینهها بنویسم و سایهات رو روی صندلی کنار پنجره نگه دارم.
کاش میشد از خاطراتت مجسمهای ساخت، دورش روبان مشکی بست و توی جعبهای مخملی گذاشت؛ درست مثل گرانبهاترین چیزی که هیچوقت نمیشه صاحبش شد. 𓍯🌬