باشـد ...
ز غم هجرانت
صبور میشویم
امّا تو لااقـل
دستی برای مـا
بده از دورها تکان ...
شهادت : ۹۵/۲/۱۳ ارتفاعات کانیمانگا
در حین #تفحص شهدای عملیات والفجر۴
جستجوگرنور
#شهیدعلیرضاشمسیپور
#یادش_باصلوات
✨✨✨✨✨✨✨
@Karbala_1365🌹
●➼┅═❧═┅┅───┄
『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
~ 🍃♥️ #عشقبازیباامواج زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»🕊 #قسمتبیستُسه
~
🍃♥️
#عشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید
« #امیرطلایی»🕊
#قسمتبیستُچهارم
♥️🕊
امیر آقا پاشو ، غلط کردم پاشو. جون مادرت پاشو
.
بابا کم زجه بزن سرمون رفت.
آخه امیر، استادم بود، خدایا چه کاری کردم
.
من، #امیرطلایی، #علیرضاخدری(شهید) و #علیمنطقی(شهید) طبق برنامه هر روزه سوار قایق شدیم و رفتیم به جایی که هرروز برای تمرینات رزمی میرفتیم. امیر روحیه خاصی داشت. دوست نداشت جلوی چشم باشد و بچهها او را بالاتر از خودشان بدانند. تا آخر هم هیچ کس متوجه نشد که امیر دانشجو، پاسدار رسمی و رزمی کار بوده به جز چند نفری که از قبل او را می شناختند.
اول کمی نرمش انجام دادیم و بعد تمرینات تخصصی شروع شد. هر وقت میخواستیم فن جدیدی را تمرین کنیم اول علی منطقی و امیر آن فن را انجام
میدادند. علی کونگفو کار کرده بود و حریف خوبی برای امیر بود. تنها اشکالش این بود که علی خیلی شوخ بود و نمیتوانستی بفهمی الان شوخی می کند یا جدی است؛ حتی درتمرینات رزمی که با کسی شوخی ندارد. ولی
امیر همیشه ضربهها را کنترل شده اجرا میکرد. نمیخواست کسی آسیب ببیند. به ما هم تاکید میکرد خیلی مراقب باشیم.
میگفت:این فنون برای
مقابله احتمالی با نیروهای دشمن، مبادا کار خطرناکی بکنید.
اول امیر اسم فن را گفت و کمی راجع به آن توضیح داد، بعد روی علی فن را
اجرا کرد. حالا نوبت علی بود که خودش را نشان بدهد. باز هم علی شوخی اش گرفت و ضربه را کمی با آب و تاب اجرا کرد. مشت علی خورد روی دیافراگم امیر و امیر نقش زمین شد.
اول فکر کردیم شوخی میکند. چند ثانیه که گذشت دیدیم امیر تکان نمی خورد. همه دویدیم جلو و دور امیر را گرفتیم.
هر چه صدا زدیم جواب نداد. علی خودش را انداخته بود روی امیر و التماس
میکرد.
" امیر آقا غلط کردم، پاشو. امیر آقا! ببخشید نمیخواستم اذیت شوی
مدام بوسش میکرد و قربون صدقهاش میرفت. حالا نمیدانم این کارهای
علی جدی بود یا باز هم داشت سربه سر ما میگذاشت. رفتیم کمی آب آوردیم
و به سر و صورتش پاشیدیم. کمی هم از روشهای مالش و نرمش استفاده
کردیم تا بالاخره امیر آقا به هوش آمد. حالا باید سعی میکردیم علی رو از
روی سینه امیر بلند کنیم که داشت مثل مادرهای داغ دیده گریه میکرد و زجه
میزد.😂
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
مدافعحرم #شهیدعلیرضاشمسیپور(همرزم شهید)
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
#خطآخر_کربلای۴🌾 قسمت: نهمـ ✍این داستان: گامآخر، #کربلای۴، شهادت .... تا دیواره سنگرهای دشمن ح
✍... شمسیپور¹ که حالا مسئولیت هدایت دسته رضا به" عهدهاش بود، تعدادی را صدا زد و از چند متر بالاتر وارد کانال شدند. بچه،ها خودشان را داخل کانال کشیدند و خط دشمن را شکستند. تصور چنین موفقیتی سخت بود، ولی ایمان بچهها بر ادوات دشمن غلبه کرد. محسن که تا نیم ساعت قبل لای موانع افتاده بود ترکش یک نارنجک کنار گوشش را سوراخ کرد و به هوش آمد. صدای گنگ و مبهم حاج کریم که خودش را به سختی به حاج محسن رسانده بود، گاهگاهی به گوشش میرسید.² کمی آنطرفتر هم نالههای حقگویان³ که حکایت از زخمهای عمیقش داشت، به گوش میرسید.
با شروع مد، آب بالا آمد و صدای حقگویان کم کم هم ساکت شد. محسن توان بلند شدن پیدا کرد و به داخل کانال رفت. هوا همچنان تاریک بود. در سنگر اول مجروحین مظلومانه و ساکت نشسته بودند و نالههایشان را در گلو خاموش کرده بودند. کمی جلوتر عدهای در داخل کانال در تکاپو و رفت و آمد بودند تا سنگرهای فعال دشمن را خاموش کنند. عده ای از نیروها جلوتر و تا خط دوم و سوم هم پیش رفته بودند، اما خط کناری آنها هنوز آزاد نشده بود و شلیک سلاحهای آنها بچه ها را آزار میداد و به شمار شهدا و مجروحین می افزود.
مدتی گذشت ولی همچنان خبری از نیروهای پشتیبانی نبود. همه منتظر بودند، که ناگهان زمزمه،ای پیچید که مجروحین را جمع کنید تا برگردیم⁴...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🌾
پ.ن:
۱- مدافعحرم و جستجوگرنور #شهیدعلیرضاشمسیپور
شهادت: ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
۲- جانباز حاج کریم مطهری: از خورشیدیها عبور کردم و شروع کردم بچهها را از خورشیدی عبور دادن که همانجا من را هم زدند. ۴-۵ متر آنطرف تر حاج محسن جامهبزرگ را هم زدند. هر کس جلو بود قاعدتا میزدند و #شهیدساکی در همان اولین موانع به شهادت رسید.
۳- #شهیدمحمدرضا(مرتضی) حقگویان فرزند صادق، شهادت ۶۵/۱۰/۴ کربلای ۴
۴- حاج محسن جامه بزرگ: علی منطقی(#شهید) را صدا کردم و گفتم: علی آقا بچهها را ببر آنطرف آب. گفت: چرا؟ گفتم اینجا هیچ نیرویی نمیآید و معلوم است که هیچ خبری نیست. (با بیسیم هم دیگر ارتباطی نداشتیم)، اگر قرار بود اینجا عملیاتی بشود دیگر نیست و بچه ها را بکشید عقب. گفت: میروم نیرو میآورم. در حینی که داشتم صحبت میکردم آقای مطهری به سختی و به حالت سینه خیز بطرف من آمد. وقتی رسید دیدم نمیتواند صحبت کند. گلویش تیر یا ترکش خورده بود و صدا بجای اینکه از دهانش خارج شود از محل تیر به همراه خون بیرون می آید. با خودم گفتم: او دارد شهید میشود، بهتر است که شهادتینش را بگویم. شروع کردم و گفتم: حاجی تکرار کن و اشهد را گفتم. ایشان هم صدایشان نمیآمد. منطقی رفت و با شمسیپور(#شهید) برگشت.
گفتم: همین؟ گفت: ما بچه ها را بگذاریم و برویم؟ گفتم: میگویم که ببریدشان. گفت: همه زخمیاند، زخمیها را چکار کنیم؟
دیگر ماندم چه بگویم. گفتم: آنها که میتوانند بیایند کمکشان کنید و ببرید و آنهایی هم که نمی توانند یک سنگر مستحکم و امنی پیدا کنید، بگذاریدشان آنجا. تا لحظه آخر منطقی(#شهید) می گفت: من می روم نیرو می آورم.
وقتی خواستند بروند، گفتم: آقای مطهری را هم ببرید، آمدند من را هم ببرند که با خودم گفتم، من باشم حالا، خدای من هم کریم است. چون اگر اینها بخواهند از اروند عبور کنند خودش کار سختی هست. گفتم: میمانم صبح تیپ و لشکرهای هم جوار میآیند و می برندم، اما به اسارت در آمدم...
#ادامهدارد....
⊰❀⊱ #تنهاکانالشهدایِکربلایِ۴
#شهدایغواص👣
…❀
@Karbala_1365🌾
●➼┅═❧═┅┅───┄
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم
بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است...؟
🌹 ایستاده از راست: آزاده و جانباز سیدرضاموسوی ، ؟ ، نشسته از راست: #شهیدرضاساکی و #شهیدعلیرضاشمسیپور..
قبل از عملیات کربلای۴
⊰❀⊱ #تنهاکانالشهدایِکربلایِ۴
#شهدایغواص👣
…❀
@Karbala_1365🌾
●➼┅═❧═┅┅───┄