eitaa logo
『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
1.1هزار دنبال‌کننده
19.7هزار عکس
3هزار ویدیو
53 فایل
#تنهاڪانال‌شهدای‌ڪربلای۴🌾 دیر از آب💧 گرفتیـم تـورا ای ماهـی زیبا؛ امّا عجیـب عذابـی ڪہ ڪشیـدی تازه اسٺ #شهادت🌼 #شهادت🌼 #شهادت🌼 چه‌ڪلمه‌زیبایی... #غواص‌شهیدرضاعمادی و سلام‌بر ۱۷۵ غواص‌شهید #کپی‌ممنوع⛔ 🍃ادمیـن‌پاسخگو↓ @goomnaam_1366
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂🌾 🌾 🕊 ❣❤️ 🕊 🍃🌴 🕊آیت الله موسوی همدانی مهمان ما بودند. نماز را به امامتش خواندیم و بعداز نماز ایشان سخنرانی کردند و سخنرانی را کشید به سمت و سوی روضه...✨ یکی یک عطری هم قبل از نماز به بچه ها هدیه داده بود و بچه ها هم از آن عطر به خودشان زدند.🌸 صحبت هایش که رفت به سمت و سوی روضه سخنرانی را سپرد به فرمانده مان. حاج کریم هم در همان حال گریه ای که بچه ها داشتند شروع کرد به لیست خواندن. یکی یکی اسم ها را میخواند. که به یکباره بین بچه ها در آن گریه ای که داشتند یک سکوت محضی حاکم شد که اگر بگم صدای قلب بچه ها شنیده می شد دروغ نگفته ام. همه نگران چشم و گوش بستند به فرمانده، که خدایا نکند اسم من در این لیست نباشد. اسمها که تمام شد آن تعدادی که انتخاب شدند، ناخودآگاه شد ❣72 نفر ❣…🕊 اسم هرکسی که خوانده میشد یک آه خوشحالی می کشید و شروع میکرد گریه کردن. اسم من هم خوانده شد و من نیز برای شرکت در عملیات انتخاب شدم. 🕊 بعد ازآن حاج کریم توضیحاتی را راجع به عملیات دادند.. عملیات فرداشب بود یعنی سوم دی ماه ١٣٦٥ و دلهای منتظر در تلاطمی با خداوند افتاد و از آن پس هرکسی گوشه ای را برای خود خلوت کرد و به نوعی با خدای خودش راز و نیاز میکرد...✨ زیرا فرداشب در عملیاتی بنام ٤ ، لحظه عروج خیلی ها بود… لحظه عروج غواصهایی که در سینه هاش دلی بزرگ همراه با شجاعت، ایثار ، و قرار گرفته بود.... ❤️❣ یادشهدای ٤ گرامی.🌾🍂 🕊 🌺راوی:آزاده وجانباز 🕊 🌼: گلچین های از روایتگریها 🕊 تنهاکانال معرفی ۴🌾 @Karbala_1365🌹 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍂🌾 🌾 🕊 #قصه_عاشقی_غواصها❣❤️ 🕊 🍃🌴 🕊آیت الله موسوی همدانی مهمان ما بودند.
🍂🌾 🌾 🕊 ❣❤️ 🕊 🍃🌴 🦋وقتی ما با تن ، شدیم، دستامون رو بستند و از خط اول و دوم و تا نزدیک خط سوم بردنمان. آنجا دیدم یه جمعی از بعثی ها دوری چیزی می رقصندو تیراندازی می کنند. کنارشان هم ۶۰_۷۰ جنازه همین جور ریخته که کشته های خودشان بود. یکی شان آمدنزدیک و با حرص، پیکر یک را نشان داد و گفت:" این بچه رفیق های مارو کشته." 🦋اون شهید بود که تعدادی از بعثی هارو کشته بود و خودش مجروح شده بود. بعثی ها که دیده بودند یه نوجوانه، با سیم گیوتین خفه اش کرده بودند.🦋 دقیقا این پیشانی بند دور گردنش و نقش سیم گیوتین بالاش بود.✨چهره فردی که خفه می شه، سیاه میشه اما خدا شاهده من هنوزم که هنوزه، چهره مسعود از یادم نرفته. بااون لبخندی که رو لبش بود.🦋 ❤️❣ یادشهدای ٤ گرامی.🌾🍂 🕊 🌺راوی:آزاده وجانباز 🕊 گلچین های از روایتگریها 🌼 🕊 تنهاکانال معرفی ۴🌾 👇 @Karbala_1365🌹 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍂🌾 🌾 🕊 #قصه_عاشقی_غواصها❣❤️ 🕊 🍃🌴 🦋وقتی ما با تن #مجروح، #اسیر شدیم، دست
🍂🌾 🌾 🕊 ❣❤️ 🕊 🍃🌴 🌹بچه ها وقتی ناراحت بودند همدیگر را ترک میکردند. هر کسی سعی میکرد خودش را مشغول کند که جلوی دیگری بروز ندهد. بچه ها هم خوب گریه میکردند و هم خوب می خندیدند.🌸 دلشان هم خیلی نازک و خیلی ظرافت داشت. آنها این زیبایی ها را می دیدند ، یعنی جنگ را برای خودشان آتش نمی دیدند. زیبایی می دیدند.✨ موقع جنگیدنشان هم با هیچ کس تعارف نداشتند چون اطیعوا الله و اطیعوا الرسول را مد نظرقرار می دادند. را درنظر می گرفتند. برای همین زیبا شهید شدند…✨🌹 🦋 ❤️❣ یادشهدای ٤ صلوات🌾🍂 🕊 🌺راوی:آزاده وجانباز 🕊 گلچین هایی از روایتگریها تنهاکانال معرفی ۴🌾 👇 @Karbala_1365🌹 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍂🌾 🌾 🕊 #قصه_عاشقی_غواصها❣❤️ 🕊 🍃🌴 🌹بچه ها وقتی ناراحت بودند همدیگر را تر
🌺🕊 🕊 🕊 …❣❤️ 🕊 🍃🌴 🌷 سال ۱۳۶۵ این داستان: … 🌹چشم انتظار بچه هایم بودم.. خورشید روی جزیره پهن شده بود که ۴_۵ قایق دیگر از جلو برگشتند. همه پر از شهید و مجروح و بیشترشان از بچه های تخریب و (ع) بودند. پرسیدم:چه خبر؟ کسی حال و حوصله جواب دادن نداشت. قایق ها راهشان را گرفتند و به سمت اسکله رفتند. این همه شهید و مجروح نشان می داد هر قایقی که از جلو به عقب آمده، بیشتر شهید و مجروح آورده و هنوز رزم در ادامه دارد.🌹 🌾از کنار آب و پد فاصله گرفتم تا به سنگر تدارکات بروم و آبی بخورم. به فاصله ده متر ، سیمای پیرمرد هفتادساله تدارکات ، و معاون دوم ، در قاب چشمانم نشست. تکلو جوان ۲۲ ساله ای بود که مثل من چشم انتظار آمدن بچه های گردانش در ۹۰ مانده بود. هنوز یکی دو گام به طرف آنها برنداشته بودیم که تیر مستقیم تانک دشمن، درست خورد توی شکم سنگر تدارکات و همه چیز در یک آن، مثل گردباد به هم پیچید. باصدای انفجار، من و روی زمین نشستیم و نگاه کردیم به آسمان که دست وپای به هر طرف پرتاب نی شدند. باباحسنی و تکلو و سه نفر دیگر قطعه قطعه شده بودند و تکه های بدنشان جگرتشنه ام را می سوزاند.❣🌹 🍂قید آب را زدم. چندنفری آن طرف تر آمدند و داشتیم پیکرهای پاره پاره شهدا را جمع میکردیم که چندقایق دیگر با چندنفر از مجروحان و چند به ظاهر سرپا ، اما به غایت خسته ، رسیدند. وسط آنها ، هم افتاده بود.✨🌹🦋 🌺راوی:فرمانده گردان غواصی جعفرطیار(ع) 📚منبع: 👇 …❀ @Karbala_1365🌹 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🌺🕊 🕊 🕊 #قصه_عاشقی_غواصها…❣❤️ 🕊 🍃🌴 🌷 #جزیره_مجنون سال ۱۳۶۵ این داستان: #
🌺🕊 🕊 🕊 …❣❤️ 🕊 🍃🌴 🌷 ٤ سال ١٣٦٥ این داستان: 🕊 🌹تعداد زیباشده بود. ...🕊✨ لحظه عملیات فرا رسید و افتادیم به آب وقتی وارد آب شدیم (نجفیان) فین از پایش در رفت. قدرت الله یک طلبه فوق العاده معنوی و عجیبی بود.✨ به هر کس از بچه ها التماس کرد که فینش را به او بدهد و تو برگرد ، کسی قبول نکرد و در آخر فرمانده به او گفت که خودت برگرد عقب. برگشت اما تمام وجودش با با دلی شکسته به آب زد...💔 وقتی هم که برگشت عقب از کنار آب تکان نخورد، بخاطر اینکه خجالت می کشید که برگردد. چون احساس میکرد از این جمع جامانده بود. دلش با ما بود. آنقدر ماند که وقتی بمباران شده بود همانجا لب آب به شهادت رسید. و چه کسی میدانست نجفی همان طلبه ای که ایمان و ایثار در وجودش موج میزد، بشود اولین شهید گردان غواصیمان؟!😔 خب شدیم ٧١ نفر...💔🥀🕊 یادشهدای ۴ صلوات 🕊 🌺راوی:آزاده و جانباز 🕊 گلچین هایی از روایتگریها تنهاکانال معرفی ۴ 👇 @Karbala_1365🌹 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄