✍️ یک شهید؛ یک خاطره...
🌷 دانش آموزشهید #محمد_دلجو
▫️ تولد : 13 دی 1341
▫️ نام پدر : محمد علی
▫️ شهرستان: دزفول
▫️ تحصیلات : سال آخر هنرستان- رشته ساختمان
▫️ شهادت: 16 دی 1359- کربلای هویزه
▫️ محل آرامگاه: زیارتگاه شهدای هویزه- ردیف سوم- قبر یازدهم
🔹 روایت عاشقی:
می گفت: «دلم می خواهد از یاران وفادار حضرت علی (ع) باشم؛ همسن فاطمه زهرا (س) بمیرم و مثل امام حسین(ع) بر تنم بگذرند.»
می گفتم: آخه این چه حرفیه بچه؟!
به ش بر می خورد، اما از زبانش نمی افتاد.
آخرش هم همین طوری شد.
علیِ زمان و خمینی مظلومان را یاری کرد؛ در 18 سالگی سر سفره ابی عبدالله (ع) نشست؛ قصه تانک تازی عصر روز واقعه بر پیکر شهدای هویزه را هم که خودتان بهتر از من می دانید!
انگار از یک چیزهایی خبر داشت.
👤 راوی: خواهر شهید دلجو
📕 منبع: کتاب #آیه_های_سرخ_هویزه
🌷شادی روح امام و شهدا، صلوات
#یک_شهید_یک_خاطره
⊰❀⊱ #تنهاکانالشهدایِکربلایِ۴
#شهدایغواص👣
…❀
@Karbala_1365🌾
●➼┅═❧═┅┅───┄
✍️ یک شهید؛ یک خاطره...
🌷 دانش آموز شهید #امیرملامحمدرفیعی (امیر رفیعی)
▫️ تولد: 9 / 8 / 1342
▫️ نام پدر: نورالله
▫️ شهرستان: تهران
▫️ تحصیلات: دانش آموز سال اول دبیرستان
▫️ شهادت: 16 دی 1359 – کربلای هویزه
▫️ محل آرامگاه: ردیف سوم- قبر هشتم
🔹 روایت عاشقی:
❇️ گفته بودند: «سن ات کَمه؛ نمی تونی بری جبهه.»
دلتنگی می کرد.
خیلی براش دعا کردم.
از خُدام بود که پسرم توی جنگ باشد.
آخر سر هم یک صبح جمعه، شناسنامه اش را دستکاری کرد و رفت که رفت.
❇️ سه بار از منطقه نامه نوشت.
هر بار از جبهه می گفت؛ از فتح و نصر لشکر حسینی و نصرت الهی.
دست آخر هم بعد از خوش خبری پیروزی و پیشروی، جان کلامش می شد این که:
«نگران ما نباشید. ما آقایی داریم که از ما محافظت می کند.»
امیرم خیلی امام زمانی بود.
👤 راوی: مادر شهید رفیعی
📕 منبع: کتاب #آیه_های_سرخ_هویزه
#یک_شهید_یک_خاطره
⊰❀⊱ #تنهاکانالشهدایِکربلایِ۴
#شهدایغواص👣
…❀
@Karbala_1365🌾
●➼┅═❧═┅┅───┄
✍️ #یک_شهید_یک_خاطره
🌷 پاسدار شهید #محسن_غدیریان چهارسوقی
▫️ تاریخ تولد: 10 / 3 / 1340
▫️ نام پدر: علی
▫️ شهرستان: اهواز
▫️ تحصیلات: دیپلم
▫️ شهادت: 16 دی 1359 – کربلای هویزه
▫️ محل آرامگاه: زیارتگاه شهدای هویزه-ردیف دوم- قبر سوم
🔹 روایت عاشقی:
باور کردنی نبود.
3 سال و یک ماه از شهادتش می گذشت، اما موهای سرش، سالم مانده بود و دست نخورده!
سر از تن جدا را با احتیاط برگرداندم ببینم صورتش هم سالم است یانه؟
استخوان شده بود...
همین که سر را جای اولش گذاشتم، به یاد خواب دیشب خواهرش افتادم.
زهره، محسن را خواب دیده بود:« زهره! لباس هایم را خوب ببین. به شوهرت بگو من این لباس ها را پوشیده ام.»
صبح که خواب را برایم تعریف کرد، خیلی جدی نگرفتم.
می گفت: محسن، لباس خاکی رنگ ارتش را روی گرمکن ورزشی اش پوشیده بود. اصرار داشت تو این را بدانی.
سر در نیاوردم چه می گوید، ولی حرف هایش را خوب به خاطر سپردم...
رفتم به محل تفحص بچه ها در مقتل الشهدای هویزه.
لحظه شناسایی وقتی همان لباس ها را بر باقیمانده استخوان های پاک محسن دیدم، خشکم زد.
انگار محسن هم از گمنامی خسته شده بود و می خواست خودش را نشان مان بدهد.
کلیدهای زنگ زده خانه که در جیبش پیدا شد، دیگر هیچ شکی باقی نماند که محسن برگشته است.
26 بهمن 62 بود.
سید محمد حسین علم الهدی، فرخزاد سلحشور و جمال دَهِش ور هم با او برگشته بودند.
👤 راوی: برادر و همسر خواهر شهید غدیریان
⊰❀⊱ #تنهاکانالشهدایِکربلایِ۴
#شهدایغواص🌊🥽
…❀
@Karbala_1365🌾
●➼┅═❧═┅┅───┄