از زندگی، از این همه تکرار خستهام
از های و هوی کوچه و بازار خستهام
دلگیرم از ستاره و آزردهام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خستهام
دل خسته سوی خانه تن خسته میکشم
آوخ... کزین حصار دل آزار خستهام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خستهام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خستهام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خستهام
[محمدعلی بهمنی]
-
نه از خندیدنم خندان نه از رنجیدنم غمگین
مرا نادیده میگیرد چه دردی بیشتر از این؟
«خدا عمرت دهد»
آهسته این را گفت و ترکم کرد
نفهمیدم که با حرفش دعایم کرد یا نفرین
گمان کن روی آتش چند خرمن پنبه بگذارند
نشد بر داغ عشقش حرفهای دیگران تسکین
تو ای دنیا چه مکر تازهای در چنتهات داری؟
فریبت را نخواهم خورد بد سیمای خوش تزئین
نفهمیدم چه ها دیدم، نمیدانم چه خواهم دید
تمام زندگی خواب است، خوابی مبهم و سنگین
[مجید ترکابادی]
چگونه از تو بپرهیزم ای غم دلخواه
تو را چگونه ببوسم کنار بگذارم؟ ..
[سیدمهدی ابوالقاسمی]