eitaa logo
کوچه‌شهدا -!'🇵🇸
214 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
3.5هزار ویدیو
63 فایل
'بسم‌الرب‌العشق' دلتنگی حد و مرز ندارد هر جایِ دنیا هم که باشی تو را به سمت خود میکشاند و زمینت میزند‌ و چه زمینی بهتر از مزار شُهدا...🫀🌿 -اینجا،کمی‌برای‌رفع‌دلتنگی‌ها(: کانال رو به دوستانتون معرفی کنین👀 کپی؟حلالت‌(:🤍 ارتباط با ادمین @nazerdoost
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان کودک معلول و حضرت عباس شیخ عباس افزود: حدود 30 سال پیش در یک روز جمعه بنده در حرم نشسته بودم که شب فرا رسید و یک مرد جوان عرب بیابان گرد وارد حرم شد، در حالی که فرزندی علیل به‎روی دست داشت که آن فرزند پسر حدود 8 سال سن داشت و به دلیل معلولیت توان هیچ گونه حرکتی حتی تکلم نداشت و مانند تکه ای گوشت به‎روی دست پدر جابه جا می شد.   خادم حرم حضرت ابوالفضل(ع) افزود: ساعت 12:30 دقیقه شب بود که پدر این کودک معلول به همان لهجه عربی و محلی خود با ابوفاضل صحبت می کرد و گلایه داشت که: «آقا اباالفضل! من از تو اولاد سالم خواسته ام، اما اولاد ناقص داده ای و چه فایده دارد، من 8 سال است که مبتلای این بچه شده ام حال این بچه را بگیر و برای خودت باشد».   شیخ عباس می گوید: به چشم خود دیدم آن پدر جوان کودک 8 ساله معلول خود را به سمت ضریح چنان پرت کرد که صدای برخورد سر کودک با میله های ضریح به بیرون از ایوان رسید و کسانی که در بیرون از حرم نشسته بودند، کنجکاو شدند که این صدای چیست و پس از این واقعه خود پدر نیز به سرعت از حرم گریخت و رفت.   شیخ عباس گفت: با دیدن این منظره بسیار ناراحت شدم و پیش خود گفتم: ای بی حیا! این چه‎کاری بود کردی! و پس از آن که پدر طفل را پیدا نکردم؛ بسیار گریستم، فرزند را در بغل گرفتم و با خود گفتم: این بچه بیمار چه گناهی دارد، و سر او را در بغل گرفتم.   شیخ عباس افزود: این جریان ادامه داشت تا ساعت 1 بعد از نیمه شب رسید، در حالی که بچه را در بغل آرام می کردم کم‎کم متوجه شدم انگشتان پای بچه حرکت کرد. ابتدا فکر کردم توهم دارم و چشمانم را مالیدم که مبادا در حالت خواب بوده ام، اما دیدم کم‎کم پاهایش حرکت کرد سرش را روی زانو گذاشتم و در حالی که اشک می ریختم، دیدم یک چشم او باز شد و پس از آن چشم بعدی باز و بعد نگاه کرد و گفت: پدر و مادرم کجا هستند؟   شیخ عباس گفت: در این بین سایر خدام حرم را صدا زدم که بیایند و ببینند که آیا من اشتباه نمی کنم که آنها نیز تأیید کردند بچه می تواند حرکت و صحبت کند.   شیخ عباس افزود: این پدر و فرزند از اعراب بادیه نشین بودند که به شغل زراعت و کشاورزی مشغول بودند و پس از شفای این طفل 8 ساله، چشمان او باز شد دنبال پدر و مادرش می گشت. به او گفتم: پسرم، آیا می توانی سر و دست و پاهایت را حرکت دهی؟ و او گفت: بله! به راحتی می توانم دست و پا و چشمانم را حرکت دهم، فهمیدم معجزه ای شده و قمر بنی‎هاشم(ع) او را شفا داده است.   شیخ عباس افزود: سپس عبایی روی پسر انداختم و سه بار او را دور ضریح حضرت ابوالفضل(ع) طواف دادم و او را در اتاقی قرار داده و این واقعه را به استاندار، کلید دار و مرجع تقلید آن زمان خبر داده و در دفتر حرم ثبت کردیم و از طریق بلندگو اعلام کردیم مردم برای دیدن معجزه ابوالفضل(ع) بیایند و طفل شفایافته را به‎روی منبر گذاشته خود در کنارش نشستم.   شیخ عباس گفت: از کودک پرسیدم: زمانی که پدرت تو را به سوی ضریح پرت کرد، آیا سرت درد نگرفت؟ گفت: اصلاً متوجه نشدم، اما ناگهان دیدم دو دست بریده از سمت ضریح بیرون آمده و من را در آغوش گرفت و سرم را در بغل گرفته و آن دو دست ابتدا به پاها سپس به دست و پس از آن چشمان و سرم کشیده شد و احساس کردم هیچ مشکلی از نظر معلولیت ندارم و می توانم دست و پا، زبان و چشم خود را حرکت دهم و هیچ مشکلی ندارم.   شیخ عباس افزود: وقتی صبح شد، مردم برای دیدن این معجزه هجوم آوردند و حدود 20 بار پیراهن به تن این کودک شفایافته کردیم که هربار به وسیله مردم تکه تکه شد و به نیت تیمّن و تبرّک، مردم بخشی از لباس کودک را با خود بردند. @heiate_onlin
خدا رحمت کنه مرحوم میرزا اسماعیل دولابی رو می‌گفت توی تهران یه جوونی بود تمام جوونیش مشغول لهب و لعب و فسق و فجور بود یه مادر مومنه‌ای داشت همسایه‌ها از دستش عاصی شده بودند هرچه شکایت می‌کردند او متنبه نمی‌شد مادره به حالت احتضار افتاد گفت پسر بعد مرگ پدر، عوض اینکه تو قیّم من باشی آبرو منو بردی همه جا حالا دارم می‌میرم اما یه خواهش ازت دارم اونم اینه هر کاری کردی لااقل احترام پرچم حسین رو نگه دار الله اکبر مربی یعنی اینا بدون کجاها رگ خواب توئه از همون جاها هشدار بده پسرم هرجا دیدی پرچمی افتاده بردار ،ببوس ، به چشمات بگذار انشاءالله این کارت عاقبت خیرت می‌کنه مادره مرد... جوونه روی حس غیرت مادری هرجا می‌دید یه پرچمی آویزونه میومد می‌بوسید مؤدبانه از زیرش رد می شد تو دسته اگه می‌دید بچه‌ها پرچم برداشتند پرچم داره خاکی میشه می‌بوسید، خاک‌هاش رو به چشمش می‌مالید می‌گفت خدایا به صاحب این پرچم کمکم کن ، توبه کنم وقتی از دنیا رفت همه به اسم یه فاسق و فاجر می‌شناختندش میرزا می‌گفت خواب دیدندش دیدن ملائکه غلاظ و شداد کشون کشون دارند می‌برندش از خونه قبر بیرون آوردندش کتک زنون دارند می‌برندش دید وسط یه بیابان برهوت ، تاریک یه خیمه‌ای می‌درخشه همین که نزدیک اون خیمه رسید دید یه پرچمی روی اون خیمه نصبه یه نگاه کرد دید نوشته السلام علیک یا اباعبدالله طبق عادت همیشگیش دست رو سینه گذاشت سلام کرد پرچم رو می‌خواست ببوسه اجازه ندادند از این سر و صدا و همهمه صاحب خیمه بیرون اومد اصلاً نمی‌شناسه خیمه مال کیه دید تا صاحب خیمه بیرون اومد این ملائکه مؤدب ایستادند فرمود چه خبره گفتند آقا این پروندشه اینجا می‌خواست توقف کنه ما نگذاشتیم حضرت فرمود پروندش رو ببینم پروندش رو که نگاه کرد مرحوم میرزا می‌گفت ابی عبدالله سرشون رو تکون داد کنایه از اینکه این چه نامه ی عملیه بعد پرونده رو که بست این جوونه نگاه کرد ، دید رفتار دو ملک باهاش عوض شد دیگه خبری از اون گرزهای آتشین نیست کشون کشون دیگه نمی‌برندش یه سوال کرد گفت این خیمه مال کی بود گفتند مال ارباب عالم حسینه رفتارتون چرا با من فرق کرده؟؟؟ نامه عملم رو ببینم تا نامه رو باز کرد دید پایان اعمالش ابی عبدالله یه جمله نوشته یٰا مُبَدّلَ السَّیئاتِ بِالحَسَنات یعنی یه نگاه کنه تمومه آقا جان برای شما که کاری نداره یه نگام کنی منم قاطی خوبات میرم سر سفره می‌نشینم...😭