4_5965259719269422944
زمان:
حجم:
4.7M
انا لا أبكي كل ما في الأمر
أن غبار الحنين قد دخلت في عيني...
نمیگریم، این، غبارِ دلتنگیست
که در چشمم فرو رفته...
#محموددرویش
🆔@Labkhandghalam
سراغم را بگیر که دلم برای
شنیدنِ صدایِ تو
و شنیدنِ اسمم از زبان تو تنگ شده
با من حرف بزن ، از حالت ، از روزمرِگیهایت ، اصلا" از خبرهایِ روز بگو
اما بگو ، اما باش... که بدونِ تو
چیزی شبیه زندگی؛ در گلویم گیر میکند!
🆔@Labkhandghalam
Ashvan4_5996940978592682073.mp3
زمان:
حجم:
1.6M
🎧 میدونی فاصله بیرحمه...
🆔@Labkhandghalam
لبخند قلم
نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و
ارسالی یکی از کاربران عزیز
جناب حسنزاده؛
این بد که به ما کنند با کس نکنند
بر گل ستمی رود که با خس نکنند
گویند جواب ابلهان خاموشی است
خاموش شدیم و ابلهان بس نکنند
اخوان ثالث
🆔@Labkhandghalam
سلبریتی
یک روز با رفیقان با خودرویی اجاره
رفتیم در مکانی هم گردش و نظاره
دیدم شلوغ جایی پر از زن وپر از مرد
یک جا شبیه آنچه دیدم به ماهواره
یک عده عکس سلفی با تیپ های جلفی
بر سر کلاه شاپو قدی چنان مناره
هم تیپ هاعجیب و هم چهره هاغریب و
هم عده ای پیاده هم عده ای سواره
یک عده ای جعلق یک عده ای معلق
یک عده ای به هرگوش پنجاه گوشواره
یک عده ای بسی خُل یک عده چون ابوالهول
بر دوش آن یکی جُل تی شرت پاره پاره
یک عده ریش چون بُز یک عده آمد از اوز
یک عده در تناقض کردند استخاره
یک عده با سبیل و یک عده بی سبیل و
یک عده همچو نیچه پر رمز و استعاره
این هیبتش هیولا آن پپ گواردیولا
آن دیگری موگابه از مرکز هراره
آن یک شبیه جانی عینک ته استکانی
با هیبت شبانی گوید منم ستاره
این یک به پاش تنبان خندان و ریش جنبان
موهاش هم پریشان بدتیپ و بدقواره
کت رفته توی شلوار بر لب همیشه سیگار
در جستجوی اُسکار بوده است او هماره
صدها هزار رنگ و یک عده چون پلنگ و
یک عده هم مَشنگ و یک عده هیچ کاره
هم قرمز و هم آبی موی مش و شرابی
مهتاب و مه جبین و مهنوش و ماهپاره
یک عده ای پرنسس در ویترین مجلس
لیلا ، کتی ، آزیتا ، فرنوش و هم بهاره
گفتم:کی اند اینها؟گفتا سلبریتی
گفتم: کجاست اینجا؟گفتند جشنواره
#علیرضا_تیموری
#طنزیمات_روزانه
🆔@Labkhandghalam
روزی بی دهنان میرسد از عالم غیب
کوزه سربسته چو گردید، می ناب خورد...
🆔@Labkhandghalam
📌 ماجرای خوابی که حاج قاسم بعد از شهادت شهید زینالدین دید
🔹️ هیجانزده پرسیدم: «آقا مهدی مگه تو شهید نشدی؟ همین چند وقت پیش، توی جاده سردشت؟»
◇ حرفم را نیمهتمام گذاشت. اخم كوتاهی كرد و چین به پیشانیاش افتاد. بعد باخنده گفت: «من توی جلسههاتون میام. مثل اینكه هنوز باور نكردی شهدا زندهن.»
◇ عجله داشت. میخواست برود. حرف با گریه از گلویم بیرون ریخت: «پس حالا كه میخوای بری، لااقل یه پیغامی چیزی بده تا به رزمندهها برسونم.»
◇ رویم را زمین نزد و گفت: « قاسم، من خیلی كار دارم، باید برم. هرچی که میگم زود بنویس.»
◇ هولهولكی گشتم یک برگه كوچك پیدا كردم. فوری خودكارم را از جیبم درآوردم و گفتم: «بفرما برادر! بگو تا بنویسم»
◇ بنویس: «سلام، من در جمع شما هستم» همین چند كلمه را بیشتر نگفت.
◇ موقع خداحافظی به او گفتم: «بیزحمت زیر نوشته رو امضا كن.» برگه را گرفت و امضا كرد. زیرش نوشت: «سیدمهدی زینالدین»
◇ نگاهی بهتزده به آن كردم و با تعجب پرسیدم: «چی نوشتی آقامهدی؟ تو كه سید نبودی»
◇ سید مهدی گفت: « اینجا بهم مقام سیادت دادن.»
◇ از خواب پریدم. موج صدای مهدی هنوز توی گوشم بود «سلام من در جمع شما هستم»
#زین_الدین
#حاج_قاسم