eitaa logo
🗝️ 𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓮𝓬𝓻𝓮𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓛𝓪𝓼𝓽 𝓚𝓮𝔂
65 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
🗝️ A forgotten key... 🌙 A hidden world... 📖 A secret waiting to be discovered. ✨ The story begins here...
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗝️ 𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓮𝓬𝓻𝓮𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓛𝓪𝓼𝓽 𝓚𝓮𝔂 قسمت دوم: صدای پشت کلید بعد از آن شب عجیب، کلارا دیگر نتوانست به چیزی جز آن کلید فکر کند... کلیدی که انگار او را می‌شناخت. او آن را روی میز گذاشت و به نوشته‌های رویش خیره شد. اما ناگهان... نور طلایی کوچکی از کلید بیرون آمد. 🗝️✨ کریستال بنفش کنار آن شروع به درخشیدن کرد. 💜 کلارا آرام دستش را به سمت کریستال برد. همین که آن را لمس کرد، تصویری عجیب در ذهنش ظاهر شد... یک درِ بزرگ و قدیمی. یک سرزمین ناشناخته. و صدایی که آرام می‌گفت: «آخرین کلید باید به جای واقعی خود برگردد...» کلارا با ترس دستش را عقب کشید. «این‌ها چی بودن؟ چرا من این‌ها رو می‌بینم؟» در همان لحظه، روی دیوار اتاقش یک علامت عجیب ظاهر شد... علامتی شبیه همان نوشته‌ای که روی کلید بود. کلارا فهمید این اتفاق‌ها تصادفی نیستند. کسی یا چیزی سال‌ها منتظر او بوده... و حالا وقت آن رسیده بود که راز آخرین کلید را پیدا کند. اما او نمی‌دانست پشت این راز، حقیقتی درباره‌ی گذشته‌ی خودش پنهان شده است... 🗝️ ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗝️ 𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓮𝓬𝓻𝓮𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓛𝓪𝓼𝓽 𝓚𝓮𝔂 قسمت سوم: اولین رقیب کلارا هنوز نمی‌دانست چرا این اتفاق‌ها برای او افتاده... اما تصمیم گرفت راز کلید و کریستال را از همه پنهان کند. 🤫 هر روز، نوشته‌ای جدید روی دیوار اتاقش ظاهر می‌شد. هر نوشته، یک راهنما بود... راهنمایی که او را به یک مکان جدید می‌برد. کلارا طبق نوشته‌ها پیش می‌رفت و هر بار در کنار محل سرنخ، صندوقچه‌ای کوچک پیدا می‌کرد. داخل هر صندوقچه... تکه‌ای از یک کریستال شکسته‌ی بنفش بود. 💜 او فهمید باید تمام تکه‌های کریستال را جمع کند. اما هنوز نمی‌دانست وقتی کریستال کامل شود، چه رازی آشکار خواهد شد... صبح روز بعد، مثل همیشه روی دیوار اتاقش نوشته‌ی جدیدی ظاهر شد. کلارا آماده شد تا دنبال سرنخ بعدی برود. اما این بار... چیزی متفاوت انتظارش را می‌کشید. وقتی به محل سرنخ رسید، متوجه شد تنها نیست. یک نفر دیگر هم آنجا بود... کسی که مثل خودش دنبال همان صندوقچه می‌گشت. کلارا آرام پشت درختی پنهان شد و به او نگاه کرد. «یعنی... اون هم از راز کلید خبر داره؟» برای اولین بار، کلارا فهمید که شاید در این مسیر تنها نیست... اما نمی‌دانست آن شخص، یک دوست است یا یک دشمن. 🗝️ ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗝️ 𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓮𝓬𝓻𝓮𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓛𝓪𝓼𝓽 𝓚𝓮𝔂 قسمت چهارم: کسی که راز را می‌دانست کلارا با شخصی روبه‌رو شد که او هم دنبال صندوقچه‌ها و تکه‌های کریستال بنفش بود. اول نمی‌دانست باید به او اعتماد کند یا نه، اما فهمید هر دو یک هدف دارند. آن‌ها با هم صندوقچه‌ی بعدی را پیدا کردند. اما داخل صندوقچه به جای کریستال، نوشته‌ای عجیب بود: «برای کسی که کلارا را می‌شناسد...» کلارا با تعجب به آن شخص نگاه کرد. «تو از کجا اسم من رو می‌دونی؟» او فقط لبخند زد و گفت: «چون داستان تو خیلی قبل‌تر شروع شده...» 🗝️ ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤 معرفی شخصیت | آدرین نام: آدرین پسری آرام، باهوش و مرموز که همیشه یک قدم جلوتر از دیگران فکر می‌کند. آدرین هم مثل کلارا به دنبال تکه‌های کریستال بنفش است، اما دلیل واقعی او برای پیدا کردن کریستال هنوز یک راز باقی مانده... او اطلاعات زیادی درباره‌ی آخرین کلید دارد، ولی همه‌ی حقیقت را به کلارا نمی‌گوید. در نگاه اول ممکن است یک رقیب به نظر برسد، اما شاید تنها کسی باشد که می‌تواند به کلارا برای پیدا کردن راز بزرگ کمک کند... 🗝️ اما یک سوال باقی می‌ماند: آدرین واقعاً دوست کلاراست یا چیزی را از او پنهان می‌کند؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗝️ راز آخرین کلید | قسمت پنجم صبح، کلارا قبل از اینکه حتی لباسش را عوض کند، به دیوار خیره شد. این بار فقط یک جمله نوشته شده بود: «جایی برو که اولین بار صدای کلید را شنیدی.» کلارا چند ثانیه فکر کرد... بعد یاد زیرزمین قدیمی مدرسه افتاد؛ همان‌جایی که اولین صندوقچه را پیدا کرده بود. وقتی به زیرزمین رسید، صدای تقی از پشت قفسه‌های قدیمی آمد. کلارا قفسه را کنار زد و یک در کوچک پیدا کرد. اما قبل از اینکه دستگیره را پایین بکشد، صدایی از پشت سرش آمد: «بالاخره پیداش کردی.» کلارا برگشت. آدرین آنجا ایستاده بود. کلارا با تعجب گفت: «تو اینجا چی کار می‌کنی؟!» آدرین لبخند کوچکی زد: «همون کاری که تو می‌کنی... دنبال آخرین کلید.» 👀🗝️ کلارا دستش را روی دستگیره گذاشت. این بار قرار نبود تنها واردش شود... ادامه دارد... 💜🕸️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗝️ راز آخرین کلید | قسمت ششم کلارا و آدرین روبه‌روی در کوچک زیرزمین ایستاده بودند. کلارا گفت: «تو از کجا می‌دونستی من اینجام؟» آدرین جواب نداد. فقط تکه‌ای از یک کریستال بنفش را از جیبش بیرون آورد. چشم‌های کلارا گرد شد. «این... یکی از تکه‌های کریستاله!» آدرین آرام گفت: «آره. منم مدتیه دنبال این تکه‌ها می‌گردم.» کلارا با شک نگاهش کرد: «پس چرا تا الان چیزی بهم نگفتی؟» آدرین دستش را روی دستگیره گذاشت. «چون نمی‌دونستم می‌تونم بهت اعتماد کنم.» صدای تقی از پشت در آمد. هر دو ساکت شدند. کلارا آرام گفت: «فکر کنم اون طرف در، جواب خیلی از سؤال‌هامونه.» در باز شد... اما پشتش اتاقی نبود. فقط یک راهروی تاریک بود که روی دیوارش سه کلمه نوشته شده بود: «یکی را انتخاب کن.» کلارا به سه در انتهای راهرو نگاه کرد. روی در اول نوشته بود: «گذشته» روی در دوم: «حال» و روی در سوم فقط یک علامت کریستال بنفش بود... 🗝️💜 ادامه دارد...