🗝️ 𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓮𝓬𝓻𝓮𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓛𝓪𝓼𝓽 𝓚𝓮𝔂
قسمت چهارم: کسی که راز را میدانست
کلارا با شخصی روبهرو شد که او هم دنبال صندوقچهها و تکههای کریستال بنفش بود.
اول نمیدانست باید به او اعتماد کند یا نه، اما فهمید هر دو یک هدف دارند.
آنها با هم صندوقچهی بعدی را پیدا کردند.
اما داخل صندوقچه به جای کریستال، نوشتهای عجیب بود:
«برای کسی که کلارا را میشناسد...»
کلارا با تعجب به آن شخص نگاه کرد.
«تو از کجا اسم من رو میدونی؟»
او فقط لبخند زد و گفت:
«چون داستان تو خیلی قبلتر شروع شده...»
🗝️ ادامه دارد...
🖤 معرفی شخصیت | آدرین
نام: آدرین
پسری آرام، باهوش و مرموز که همیشه یک قدم جلوتر از دیگران فکر میکند.
آدرین هم مثل کلارا به دنبال تکههای کریستال بنفش است، اما دلیل واقعی او برای پیدا کردن کریستال هنوز یک راز باقی مانده...
او اطلاعات زیادی دربارهی آخرین کلید دارد، ولی همهی حقیقت را به کلارا نمیگوید.
در نگاه اول ممکن است یک رقیب به نظر برسد، اما شاید تنها کسی باشد که میتواند به کلارا برای پیدا کردن راز بزرگ کمک کند...
🗝️ اما یک سوال باقی میماند:
آدرین واقعاً دوست کلاراست یا چیزی را از او پنهان میکند؟
🗝️ راز آخرین کلید | قسمت پنجم
صبح، کلارا قبل از اینکه حتی لباسش را عوض کند، به دیوار خیره شد.
این بار فقط یک جمله نوشته شده بود:
«جایی برو که اولین بار صدای کلید را شنیدی.»
کلارا چند ثانیه فکر کرد...
بعد یاد زیرزمین قدیمی مدرسه افتاد؛ همانجایی که اولین صندوقچه را پیدا کرده بود.
وقتی به زیرزمین رسید، صدای تقی از پشت قفسههای قدیمی آمد.
کلارا قفسه را کنار زد و یک در کوچک پیدا کرد.
اما قبل از اینکه دستگیره را پایین بکشد، صدایی از پشت سرش آمد:
«بالاخره پیداش کردی.»
کلارا برگشت.
آدرین آنجا ایستاده بود.
کلارا با تعجب گفت:
«تو اینجا چی کار میکنی؟!»
آدرین لبخند کوچکی زد:
«همون کاری که تو میکنی... دنبال آخرین کلید.» 👀🗝️
کلارا دستش را روی دستگیره گذاشت.
این بار قرار نبود تنها واردش شود...
ادامه دارد... 💜🕸️
🗝️ راز آخرین کلید | قسمت ششم
کلارا و آدرین روبهروی در کوچک زیرزمین ایستاده بودند.
کلارا گفت:
«تو از کجا میدونستی من اینجام؟»
آدرین جواب نداد. فقط تکهای از یک کریستال بنفش را از جیبش بیرون آورد.
چشمهای کلارا گرد شد.
«این... یکی از تکههای کریستاله!»
آدرین آرام گفت:
«آره. منم مدتیه دنبال این تکهها میگردم.»
کلارا با شک نگاهش کرد:
«پس چرا تا الان چیزی بهم نگفتی؟»
آدرین دستش را روی دستگیره گذاشت.
«چون نمیدونستم میتونم بهت اعتماد کنم.»
صدای تقی از پشت در آمد.
هر دو ساکت شدند.
کلارا آرام گفت:
«فکر کنم اون طرف در، جواب خیلی از سؤالهامونه.»
در باز شد...
اما پشتش اتاقی نبود.
فقط یک راهروی تاریک بود که روی دیوارش سه کلمه نوشته شده بود:
«یکی را انتخاب کن.»
کلارا به سه در انتهای راهرو نگاه کرد.
روی در اول نوشته بود:
«گذشته»
روی در دوم:
«حال»
و روی در سوم فقط یک علامت کریستال بنفش بود... 🗝️💜
ادامه دارد...
🗝️ شما جای کلارا بودید، کدوم در رو انتخاب میکردید؟ 👀
🖤 درِ گذشته
💜 درِ کریستال
🤍 درِ حال
انتخابتون رو بگید؛ قسمت بعدی بر اساس انتخاب شماست... 🕸️🗝️
به این گروه نظر های زیباتون رو بفرستین 📱
https://eitaa.com/joinchat/1766786756C5ddcb54659