٫ مَهجور ٫
چی میمونه به جز رها کردن امید به حقیقت..
یاد این افتادم:
"یکی از روزها بالاجبار از برخی رویاهایت کوتاه میآیی،
تا بتوانی حقیقتات را زندگی کنی.."
- جبران خلیل جبران.
لطفاً سعی نکنید حالمو خوب کنید، چون تنها چیزی که ازم میشنوید همینه:
"به هر حال این اوضاعی است که میبینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم میسوزیم و میسازیم، قسمتمان این بوده یا نبوده، اهمیتی ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز."
- صادق هدایت.
مخصوصاً جمله آخرش افتاده تو دهنم.
نمیدونم چی شد خندیدم، مامانم گفت چی شده امروز کبکت خروس میخونه؟ هر روز که قیافت جوریه انگار میخوای گریه کنی.
به ثانیه نکشید، لبخندم محو شد.
بهش گفتم:
خندهام را معنی به سرمستی نکن
آنکه میخندد غمش بیانتهاست..
هیچی نگفت.
وقتی میگم نمیدونن تو دلم چخبره یعنی همین.