همیشه از شروع کردن میترسیدم ؛
چون فکر میکردم تهِ همش به جایی میرسم که به خودم میگم - کاش هیچوقت شروع نکرده بودم -
٫ مَهجور ٫
-
اگر از من بپرسند آدمها چند دستهاند ؟
میگویم دو دسته : آدم آهنیها وُ آدم برفیها.
آدم آهنیها کسانیاند که دنیا بدون آنها فرو میپاشد ، قویاند وُ سرسخت اما از جنس آهن ، به همین خاطر خیلیها به اشتباه فکر میکنند آنها تنها برای دشوار ساختن زندگی وُ زخم زدن به این دنیا پا نهادهاند اما از ظاهر قضاوت نکنید ، چرا تا به حال به این موضوع دقت نکردهاید که تمام سختگیریها وُ سرد بودن هایشان برای حفاظت از شماست ؟
درست است که خشک به نظر میرسند اما همهیِ اینها از قلبی مملوء از عطوفت که در میان پاره های آهن میتپد نشأت میگیرد. آدم آهنیها را دوست بدارید قول میدهم فقط ظاهرشان غیرقابل نفوذ است ، وجود آنها برای آدم برفیها همچون وجود هوا لازم است. آنها برای محافظت از آدم برفیها هرکاری میکنند زیرا آنقدر ارزشمند هستند که نخواهند آنها را از دست بدهند.
آدم برفیها کسانیاند که همه چیز را درون خودشان میریزند وُ ذره ذره آب میشوند اما به بلندای آسمان صبور اند. آنها از وجودشان برای تامین حیات هم نوعان شان استفاده میکنند وُ بسیار رئوف اند آنقدر که خورشیدی درون سینه شان میدرخشد که هرچند آنها را آب میکند اما با جان وُ دل آن را در آغوش نگه میدارند زیرا میدانند عمرشان را پای چه چیزی میگذارند وُ بهای آن چیست.
هر آدم برفی به یک آدم آهنی نیاز دارد و این رابطهای دوسویه است. آدم برفیها با محبت وُ از خودگذشتگی هایشان ، دوست داشتن وُ نرمیِ قلب را به آدم آهنیها میآموزند. آنها نمادِ موقت بودنِ همه چیز هستند وُ به آدم آهنیها نشان میدهند که هیچ چیز جز عشق ابدی نیست وُ نباید لحظه هایشان را صرف چیزی کنند که میدانند بعدها حسرت این روزها را میخورند. سپس آدم آهنیها برای زنده نگه داشتنِ عشق هرکاری میکنند. آنقدر که آدم برفیها را در آغوش میکشند تا از تابشِ خورشید در امان بمانند وُ کمی بیشتر در کنارشان بمانند در عوض آدم برفیها آب میشوند وُ قطره قطره در لا به لای بدنه های فلزیِ آدم آهنیها جاری میشوند. درست است اینگونه آدم آهنیها زنگ میزنند وُ سریعتر از بین میروند ، اما اکنون دیگر میدانند برای چه به این جهان آمدهاند وُ چه چیزی ارزشش را دارد.
آدم برفیها در آغوش آدم آهنیها آب میشوند وُ جاری میگردند وُ به دریا میپیوندند. آدم آهنیها نیز زنگ میزنند اما اکنون خورشید درون سینهیِ آدم برفیها را در دستانِ خود دارند.
تمام اینها را گفتم که به اینجا برسم ؛
شما آدم آهنیها در مسیر زندگی تان با آدم برفیهای زیادی رو به رو خواهید شد و میدانم که آدم برفیها ماندنی نیستند هرچند که شما برای نگه داشتن شان دنیا را زیر وُ رو کنید. آنها در نهایت به جایی برمیگردند که متعلق به آناند وُ از جنس آنها ، یعنی دریا و شما آدم آهنیها .. هرگز خودتان را به خاطر در آغوش کشیدنِ یک آدم برفی سرزنش نکنید ، شما اشتباهی نکردهاید اما وجود آدم برفیها وُ ذات شان همین است که به شما بیاموزند از پستی وُ همواری های این جاده عبرت بگیرید. شما چیزی را از دست ندادهاید وُ حالا دو قلب دارید ، یکی قلب خودتان که مالامالِ محبتیست که آدم برفیها به شما آموختهاند وُ دیگری خورشیدی که از آنها مانده که نشان میدهد به چیزی که از جنس شما نیست دل نبندید.
درست است اکنون خرابتر از گذشتهاید اما از آن جای زنگ زدگیها جوانه سبز میشود وُ میدانم که هر یک از شما در انتهایِ مسیر به چیزی که لیاقت آن را دارید وُ سزاوار آنید خواهید رسید.
نیازی به فراموش کردنِ گذشته ندارید اگر آن را مانند معجزهای بدانید که شما را رو به جلو سوق میدهد. از آدم برفیها چیزی به دل نگیرید آنها هم مانند شما در این مسیر تنها بودند وُ تا دریا راهی بسیار طولانی را در پیش داشتند وُ شما مسیر را برایشان هموارتر کردید ، شاید اگر شما هم جای آنها بودید همین تصمیم را میگرفتید.
دنیا پر از آدم آهنیهای زنگ زده وُ آدم برفیهای آب شده است ، اما چیزی که همه را به هم وصل میکند نوریست که در سینهها میدرخشد. آن را محکم بچسبید.
به وقت : 16:14 ، 1402/4/25 .
#ویان
٫ مَهجور ٫
اگر از من بپرسند آدمها چند دستهاند ؟ میگویم دو دسته : آدم آهنیها وُ آدم برفیها. آدم آهنیها کسا
شما هم مثل من حس میکنین خیلی آشفته و درهم برهم مینویسم ؟
ینی میفهمم چی میخوام بنویسما ولی از بس ذهنم بهم ریختهس نمیتونم درست کنار هم بچینم شون.
نظر شما چیه ؟
هدایت شده از - مَهجور -
اگه یه روز یه کتاب بنویسم اسمشُ میزارم ؛
وقتی که همه چیز تمام شود ..
٫ مَهجور ٫
اگه یه روز یه کتاب بنویسم اسمشُ میزارم ؛ وقتی که همه چیز تمام شود ..
یه سال پیش این روز من اینجا بودم ؟
باورم نمیشه. چقدر من نیستم.
برای یه مادر که سرطان خون داره ، دکترا جوابش کردن وُ الان زیر دستگاهه دعا میکنین ؟ ؛)