ما رفته بودیم باغ، یکم نشستیم بعد با خالم و مامانم و دخترخالم و نوه خالم رفتیم بیرون باغ ببینیم چیزی پیدا میکنیم یا نه.
٫ مَهجور ٫
ما به این سبزیه میگیم خِوِره.
با ماست میخورن تقریباً مثل اسفناجه و این موقع از سال درمیاد.
٫ مَهجور ٫
اینجا مامان و خالم دارن خوره میچینن.
بهشون گفتم میخوام عکستونو بذارم تو کانالم، خالم یکم دیگه سکته میکرد.
مامانم داشت میخندید، میگفت صورتم پیدا نباشههااا.
٫ مَهجور ٫
اینم بابا و داداشم و شوهرخالم و امیرعلی (نوه خالم) زودتر از ما رفتن بیرون باغو بگردن، اونجا به هم رسیدیم.😂
اون وسط بخاطر بارون گِل بود ما نتونستیم بریم.
٫ مَهجور ٫
من و مامانم و خالم و دخترخالم (حاملهست😭) با هم داشتیم میرفتیم، رسیدیم جلوی یه باغ که درش باز بود و این بچهها داشتن جلوی در بازی میکردن، ما از کنارشون رد شدیم میگفتن بیاین بریم باغ مون براتون چایی میاریم.
خالم میگفت برین آماده کنین میایم.😭😂
بعد مامانم از پسر کوچیکه پرسید پسر کی هستی؟
اونم گفت فلانی.
آخه اینجا تقریباً همه همو میشناسن، بخاطر همین این چیزا عادیه.😂
خیلی بامزه بودن، میگفت بفرمایین داخل دور هم بشینیم.😭😭