eitaa logo
٫ مَهجور ٫
527 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
281 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psqbss&btn=حانیه * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
ما رفته بودیم باغ، یکم نشستیم بعد با خالم و مامانم و دخترخالم و نوه خالم رفتیم بیرون باغ ببینیم چیزی پیدا می‌کنیم یا نه.
٫ مَهجور ٫
ما به این سبزیه میگیم خِوِره. با ماست می‌خورن تقریباً مثل اسفناجه و این موقع از سال درمیاد.
٫ مَهجور ٫
اینجا مامان و خالم دارن خوره می‌چینن. بهشون گفتم می‌خوام عکستونو بذارم تو کانالم، خالم یکم دیگه سکته می‌کرد. مامانم داشت می‌خندید، می‌گفت صورتم پیدا نباشه‌هااا.
٫ مَهجور ٫
اینم بابا و داداشم و شوهرخالم و امیرعلی (نوه خالم) زودتر از ما رفتن بیرون باغو بگردن، اونجا به هم رسیدیم.😂 اون وسط بخاطر بارون گِل بود ما نتونستیم بریم.
٫ مَهجور ٫
من و مامانم و خالم و دخترخالم (حامله‌ست😭) با هم داشتیم می‌رفتیم، رسیدیم جلوی یه باغ که درش باز بود و این بچه‌ها داشتن جلوی در بازی می‌کردن، ما از کنارشون رد شدیم می‌گفتن بیاین بریم باغ مون براتون چایی میاریم. خالم می‌گفت برین آماده کنین میایم.😭😂 بعد مامانم از پسر کوچیکه پرسید پسر کی هستی؟ اونم گفت فلانی‌. آخه اینجا تقریباً همه همو می‌شناسن، بخاطر همین این چیزا عادیه.😂 خیلی بامزه بودن، می‌گفت بفرمایین داخل دور هم بشینیم.😭😭
٫ مَهجور ٫
وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، این ماشینه از کنارمون رد شد. تو بارش یه ملتتت نشسته بودن.😂 از کنارشون رد شدیم، دخترخالم بهشون گفت خوش به حالتون. اونا هم داد زدن حیف جا نداریم وگرنه می‌بردیم تون. کلا شهرستان اینجوریه دیگهه، مثلا طرفو نمی‌شناسی ولی همه با هم اوکی‌‌ان.😭💘
٫ مَهجور ٫
مامان بزرگم و داداشش بعد مدت‌هاااا همدیگه رو دیدن چون هیچ کدوم شون اونقدر توان ندارن که بتونن برن پیش هم. دایی مامانم یکم گوشش سنگینه و یکم هم آلزایمر داره. مامان بزرگم انقدررر گریه کرد که خالم و دخترداییش هم زدن زیر گریه. دوتاشون خواهر برادری کنار هم نشسته بودن. من ازشون عکس گرفتم. دایی مامانم به من گفت شما هم بخور. ( به پفیلا اشاره کرد ) بعد هم دخترش اومد گفت بابا می‌دونی این (من) کیه؟ نوه‌ی خواهرت که بعد ۱۷ سال دوقلو به دنیا اومدنااا. ولی دایی مامانم نمی‌دونست چون فقط خاطرات قدیمی‌تر تو ذهنش مونده بود. به من نگاه می‌کرد می‌گفت ماشاالله دخترم، دختر کی هستی؟ بهش می‌گفتم دوباره یادش می‌رفت.🥲 بعد داشت از داستان های جوونیش می‌گفت و چون خیلی حرف نمی‌زنه، همه ساکت شده بودن گوش می‌دادن‌‌، منم کنار مامان بزرگم دراز کشیده بودم گوش می‌دادم. خیلیی ناز بود:))))))))))))
٫ مَهجور ٫
آخر شب هم رفتیم یه دوری زدیم. یکم هم رفتیم تجمع ماشینی. بعدم چندتا بستنی خریدیم، اومدیم تو پارکینگ خوردیم. مامان رفت کارگاه. فهمید برق قطعه، برگشت خونه. تا صبح برق نداشتیم. صبح هم میدون میوه و تره‌بار رو زدن چهارتا ماشین سوخت. هعی.
خدای پر زور به همه مون صبر بده.
صبوری نیز راه گریه را بر من نمی‌گیرد کسی‌ راه مسافر را دم رفتن نمی‌گیرد..
مرا آنگونه می‌خواهی که می‌خواهی، چه می‌خواهی؟ غباری را که طوفان نیز دامن نمی‌گیرد؟