انسان از شدت اندوه گریه نمیکند،
بلکه از ناتوانی در فرو ریختن،
از سختی استواریاش گریه میکند.
- سعيد هلیچی.
توی آشپزخونه زیر نور زردرنگ کمسو به کابینت تکیه دادم و از اینکه موهام با کابینت در تماسه حس بدی دارم ولی در حال حاضر اهمیتی نداره برام.
تیشرت و شورتک پوشیدم و هندزفریم تو گوشمه.
شیر رو ریختم تو قابلمه گذاشتم روی گاز که جوش بیاد.
بابا خوابه و کسی خونه نیست.
توی گوشهام زمزمه میشه:
«من بیتو شبیه ابری پریشان و بیقرارم
یا برایم آسمان باش یا بگو کجا ببارم..»
و از لای پنجرهی نیمهباز به بیرون نگاه میکنم.
به این فکر میکنم که کجای آسمونی؟ چقدر به یادت به سیاهی شب زل بزنم؟
شبه. خیلی شبه. از دور نور های سفید و زردی دارن سوسو میزنن ولی از اونجایی که روبهروی خونه بیابونه، نورها خیلی دورن.
نور شبهام هم دوره. همهجا تاریکه.
اما از همه تاریکتر منم که هرچقدر هم اون نورها برام چشمک بزنن نمیتونن امیدوارم کنن.
بالاخره چشمامو از پنجره میگیرم، شیر رو میذارم توی یخچال، چراغو خاموش میکنم و توی تاریکی به سمت تختم راه میفتم. تنها جایی که میتونم ببارم اونجاست.
شب و غمت بخیر.
«به باد میگویم:
دل از وزیدن مُرد.
و باد میگوید:
دل است و خواهد مُرد
چه در سکون باشد،
چه رهسپار شود..»
دوباره برگشتیم به با عجله غذا درست کردن چون دو ساعت دیگه کلاسم شروع میشه.
اه. نمیخوام.😭
کلاسم تموم شد. از اونجایی که قبلا نوشته بودمش همشو جواب دادم.
بابا گفت ناهار خوشمزه بود.
الان وقت سریال دیدنه.
هرچی به تولدم نزدیکتر میشیم، غمگینتر میشم. هعب. ۵ روز دیگه.
حس خوبی نسبت به ۲۰ سالگی ندارم.
همین دیروز ۱۸ سالم بود. خدایا چخبره؟